شطرنج بازی

شاعر : جواد مهدی پور

شهر آلوده است فصل برف و باران می رود
عمر کوتاه است ، هر دانا و نادان می رود

خواب ما با آرزوهامان زمستانی شده
زندگی چون شمع روشن رو به پایان می رود

شیخ با شطرنج بازی ، کیش رفت و مات شد
من خودم دیدم که او افتان و خیزان می رود

رسم دزدی هم عوض شد ، روز روشن مثل خر
خاوری با حکم قاضی نو ، از ایران می رود

با تورم رتبه ی ما در جهان ممتاز شد
از گرانی کودکی دیدم که بی نان می رود

جنگ تا خاموش می گردد حقوق مردمان
فورا از افکار مسئولان و اذهان میرود

غافلیم از جنگ نرم دشمنان هفت خط
از خلیج فارس تا عمق گلستان می رود

ما برای روح آزادی ، دل وجان داده ایم
با بد اخلاقی ولی روح از دل و جان می رود

باز تاریخ است و تکرار زیبر ابن عوام
طلحه با بیعت شکستن زیر پیمان می رود

نا خدا سید علی باشد هراس از موج نیست
بی محابا کشتی از پهنای طوفان میرود