غزل دوم

شاعر : رضا وطن دوست

دیدی آخر آنکه از چشمت نیابت داشت ، رفت
روسری قرمزش با تو شباهت داشت ، رفت

گاهگاهی دزدکی از دور می دیدش به شوق
آنکه از دنیا دلم بر این قناعت داشت ، رفت

جراتِ دیدارِ تنها عکس تو در دل نبود
آنکه قلبم وقتِ دیدارش شهامت داشت ، رفت

مثلِ سربازی که خرمشهر را آزاد کرد
او که بعدِ فتح دل ، قصد غرامت داشت ، رفت

شاخه ای پیوند خورده از بهشتت بود و حیف
باغِ سیب سرخ او چون تو طراوت داشت ... رفت

بعد او ، بعد تو ...یک شاعر طلوعی را ندید
نیمه های شب غزل گفت و کسالت داشت .... رفت