مجلس ختم

شاعر : مجید آقابالازاد

دوش دیدم درویشی, دوان بود و پر شتاب,
می زدی بر سینه وسر, نالان,..... پر عذاب.

گفتمش درویش را,..... کجا هستی روان؟
این چنین زار و نزار,.!! .... گریان دیده گان.!!!!

گفت درویش:.... عزا مجلسی, برپا شدست,
انجمن گشتتنند غریبان, لولیان, مستانه مست.

گفتمش:آن کو زهست اوفتاد,..... آیا آشناست؟!!!
گفت:اری.... مجلس ختم, مرام! و معرفت! ،صدق, و, صفاست!!