التماس

شاعر : نوید طاهری

التماست می کنم چشمان خود را باز کن
ای همه پشت و پناهم بحر خود اعجاز کن

از نـفس افتاده ام جان علی حرفی بـزن
من به پایان آمدم خیـز و مرا آغـاز کن

از حسن هربار پرسیدم جوابش اشک بود
تـو بگو از کوچه و این راز را ابراز کن

می کِشد با گریه صورت بر کف پایت حسین
لااقل برخیز و این تشـنه لبت را ناز کـن

چند روزی می شود پیش تو من نامحرمم
پس بیا حالا که داری می روی رو باز کن

سینه ات مجروح مسمار و پَـرِ تو سوخته
با چنین بال و پـری آرامـتر پـرواز کن