بهار - مسلم آهنگری
بهار
شاعر : مسلم آهنگری
تاب پایانش نمانده ، فصل سرد بی قرار
پای رفتن می کند ، تا می رسد فصل بهار
صبح از خواب زمستان تا که بر خیزد دلم
بوی خوبی بر مشامم می رسد از کوهسار
تا که دامن می کشد آلاله بر دشت و دمن
نغمه خوانی می کند از شوق دیدارش هَزار
دست باران تا که می شوید سراب برف را
می شود پیدا ، حقیقت های روز آشکار
رُفت و روب روزگاران در حریم یار و جار
شوق دیدار و تماشا دارد این ملک و دیار
مرد نوروز از حصار دیو خود سر ، تا رهید
دیو خود خواه تباهی گشت از خود شرمسار
زیر تقویم زمستان هر که آمد خط کشید
تا به تاریخش سپارد ، هم به قصد یادگار
شعر می ماند چه بنویسد ز اسرار نسیم
عقل می ماند چه بشمارد ز رنگ بی شمار
من هنوزم تا تماشایت ، منجم پیشه ام
آسمان تا آسمان ، پایان پذیرد انتظار
خوش به حال هر که ایامش بهاری تازه شد
خوش به حال هر که می سازد به ساز روزگار
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۵/۰۱/۰۱ ساعت 22:37 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود