باران

شاعر : مسلم آهنگری

دیشب از دور که راهی شده بودی ، باران
بر دل و دیده ، پناهی شده بودی ، باران

و قت خوابم تو پر از زمزمه بودی ، گویا
مثل یک شعر شفاهی شده بودی ، باران

بعد یک روز ، پر از تشنگی و راز و نیاز
پاسخ حسرت و آهی شده بودی ، باران

بالش عقل ، مرا تا به پریشانی ، برد
بر سر عشق ، کلاهی شده بودی ، باران

چشم های من و شب محو تماشای تو بود
که در آن لحظه چو ماهی شده بودی ، بارن

لشگر غم ترکید آن دم باریدن شوق
و قت شادی چو سپاهی شده بودی ، باران

دلم از غصه ی شب پیش تو بیدار نشست
دشمن هر چه سیاهی شده بودی ، باران