عشق

شاعر : محمد طاهری

آسمان از هیبت عاشق شدن می ترسید
تاکه نام عشق می آمد، زمین می لرزید

ترس در چهره ی آفاق، رباعی می خواند
اشک در چشم زمان، با غزلی می رقصید

یک نفر آماده ی همراهی با عشق شد
در سکوتی آنچنانی، پچ پچی می پیچید

در شب تردید، شیطان مطمین بود انگار
با نگاهی نیم بسته، "گوشه"ای می خندید

کوه می گفت خراب است ره عشق مرو
بود، اما به تماشای رهش می ارزید