شما

شاعر : روح الله پورجلالی

دوستت دارم ولی افسوس ندانم که شما
دوستم داری... نمی دانم... گمانم که شما

می توانم بشوم آن مرد رویایی تان؟
عروس آرزوهایم... همانم که شما

رد شوی از پیش من سخت است تحمل کردنش
تند می شود دوباره ضربانم که شما
چشمتان که اتفاقی قفل بر چشمم شود
مملو از شادی و شور و هیجانم که شما

در درون خواب هایم با شما حرفها زدم
روز می شود دوباره لال زبانم که شما

مادرم اسم شما را باز در خوابم شنید
باز لو داده مرا این هذیانم که شما

کل دنیای مرا در چشم خود جا کرده ای
می نشینی باز می ایستد زمانم که شما

می شوم غرق تماشای همه در یک نگاه
خوبی و زیبایی و کل جهانم که شما