بار امانت - بهاء الدین داودپور
بار امانت
شاعر : بهاء الدین داود پور
كاش ميشد بتوان برداين بارامانت
زودي به سلامت
صبرم به سر آمد
اي آنكه تويي بنده نواز و
من هم كه غلامت
جانم بستاني خونم حلالت
در قامت من طاق تمام است
اين بار امانت به حقيقت كه گران است
ره توشه نباشد
دل ترس عذابت
يك دل نه هزار دل
عاشق شده ام عاشق آن چشم خمارت
در كعبه طوافم
تا چند كشم حقد وحقارت
اي چشمه ي جوشان وي اصل طهارت
تن اسير خاك ودر بند اسارت
جان آلوده به تاريكي ....ظلالت
در عرش بنا نموده اي تو زيبا عمارت
محصور شده ام من در چاه جهالت
با جرعه ميي از ساغر نابت
تلخكامي من من زود شود شهد وحلاوت
اين بار امانت مرا
سخت بود چون كوه شقاوت
خود معدن جودي وسخاوت
از من تو بگير كين وعداوت
اين بار امانت
سخت است رسد تا به سعادت
كي آيدم آن مرشد صادق
ره نمايدم راه هدايت
اي گنج كرامت
منعم منما زين راه ...ندامت
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۵/۰۲/۱۱ ساعت 22:38 توسط محمد مرفه
|
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود