من و تو

شاعر : مسلم آهنگری

سالی به روزگار شد و ایام تا هزار
تکرار شد قضا و قدر های بی شمار

اینک منم ، هزار و سیصد و اندی که عاشقم
عمریست در هوای تو مجنون صادقم

این تو که ای ؟ که من همه ام در هوای توست
زخمی به تن ، دل شیدا برای تو ست

خوابم تو ، تا به ثریا خیال ، هم
خانه ، اتاق ، جلوه ی اهل و عیال هم

گهواره ام به دست تو لالایی اش گرفت
هم بازی تو شد که غم و شادیش گرفت

مادر ، به اسم تو ، نامم نهاد جان
بابا به یاد توست چنین گرم و مهربان

بودی همیشه در من و بودی به جای من
من ، بی تو ، کی قدم بگذارد به پای من

هر روز با تو مکتب ما را ورق زدند
درس حساب بود که با حرف حق زدند

معنای معرفت ز تو با یست پر شود
آزاده در حصار تو تفهیم ، حر شود

این من اگر که بی تو شود ، جهل می شود
با خود سری به جهل خودش اهل می شود

گرگش به جان میش چو افتد ، چه ها کند
از گله ی تو ، آدم خود را جدا کند

مگذار در خودِ ، خودِ ، خود ، مستقر شود
زین ره به اوج هم برسد در به در شود

جانا ، مرا به کوی تو افتاده دل ، مرو
مهرت فتاده بر این ، آب و گل ، مرو

بو یت هنوز مانده کمی از نخست تو
در آرزویم آنکه ببویم ز دست تو

با تو نشینم از سر شوقی اگر چه مست
شاید به یادم آوری ، پیمانه ی الست

بگذار تا که مو یه کنم ، با سبوی تو
چندی تو را ببینم و چشمان و موی تو

در دامنت نشینم و خواب از تو پر کنم
امشب ، فقط دعای تو را تا سحر کنم

شعری بخوانم از تو ، ز خال و لبت ، بلند
بحر طویل گو یم و ایجاز و قید و بند

بگذار در قبیله بمانم ، شوم حبیب
تا بر درم ، ز گریبان خویش ، جیب

بگذار غنچه ام به هوای تو وا شود
در بو سِتان تو ، نشو و نما شود

چندی دویدم از تو بپرسم ز کوه و دشت
عمرم گذشت ، بی تو خمیدم ز پا و پشت

ماهی شدم به موج ، هراسم ز کوسه شد
جانم به لب رسید و دریغی ز بوسه شد

آهو شدم به جنگل رسواییم دمی
جُستم خودم ، نر سیدم به آدمی

گفتم که شیر شوم ، شاه دام و دد
درّّیدم از هوای قدرت و اندازه و عدد

وادی به وادی از همه رفتم ، به غیر تو
از کاخ ، ظلم دیدم و نادیده دیر تو

قومی عجب به نام تو ، اما به کام خود
پسوندی از تو بود ، پس هر کلام خود

دنیا که عشق را به منافق سپرده بود
چیزی نصیب ما نشد الا دروغ و دود

گشتم به پیچ و تاب ، گمان دار همچو رود
دیدم ز بی شمار که بر حیرتم فزود

ماندم فقط به حیرت و دیدم غبار و مه
بی کدخدا دوباره رسیدم به پای ده

از پا فتادم و به خود اندر ز خود شدم
دیدم تو در منّی و زخود ، خود بخود شدم

شاها ، نَمی ز آب بریز از ره صواب
زان روی ، گلشنم بروید اگر، بیند آفتاب

خواهم چراغ جان بیفروزیم ، اگر
روشن کنم دوباره خودم را ز تو دگر

ای عشق با تو نیست دگر جای انتظار
جانم ببخش ، مرغم اگر کرده ای شکار

پیرم ، اگر که می شود از خود جوان کنی
در مکتبت دوباره مرا امتحان کنی

امشب مر ا ببر به همان چشمه سار دور
بر خاک من بریز شرابی دگر ز نور

شاید ز من منم ، برهم با تو من شوم
حلاج قوم خویش و رها نیده تن شوم