وصف عیش

شاعر : مسلم آهنگری

ما را به همین نگاه هر روز تو ، بس .
آن غنچه لبان عافیت سوز تو ، بس

دیدار اگر چه بی صدا می افتد
فریاد من و نگاه جان سوز تو ، بس

پنهان شدنت حکایتی دیرین است
با اینهمه پیدایی امروز تو ، بس

این خون جگری راز زمستانی توست
آن زخم که شد ز سردی و سوزتو ، بس

عاشق که شوی قناعتی باید کرد
آن عکس به جای بوس لب دوز تو ، بس

ما منتظریم تا گل یخ برسد
اندیشه ی هر بهار و نوروز تو ، بس

آن وصف که در عیش و طرب می گذرد
حالیست که بر عاشق پا سوز تو ، بس

گر قرص نگاه صبح هر روزه ی تو
مر حم بنهد به زخم دیروز تو ، بس

شاید به تبی دل تو بی تاب شود
مارا به دمی و دست دلسوز تو ، بس