مرا برگردان - رسول محمدی
مرا برگردان
شاعر : رسول محمدی
مرابرگردان به لحظه ای که همنفسم بودی...
جانم به فدایت روزی نفسم بودی...
مرابرگردان به لرزش گفتن سلام...
در قرارهای دلچسب تابستان...
مرابرگردان به خش خش برگ ریزان...
در کوچه باغ پاییزان...
مرابرگردان به شنبه های دوست داشتنت...
و به جمعه های ندیدنت...
کجایی که ببینی...
نبودنت بهانه ای شده برای ستاره چیدنم...
با کوچه های شهر بی محلی می کنم...
هوایت به سرم می زند...
راه می روم وگریه می کنم...
مرابرگردان به خلوت خیالت...
به لحظه ای که خجالت نکشیدم...
و عاشقت شدم...
مگر یادت نیست...
من گاه گاهی باید فدایت بشوم...
مرابرگردان به لبالب بوسه در ساعت عشقبازی هایمان...
در کنج آغوشت حلال می بوسیدیم...
هردو از لب خندان هم...
لخت از فاصله ها...
تن به تن...
آغوش به آغوش...
روز و شب...
شب و روز...
خوشبخت بودیم در قاب نگاه هم...
ای فدای تو...
مرابرگردان به پشت بام رنگین کمان...
به شوق اقتدا کردن به نیلوفر...
سجاده به دست...
دورکعت با خدا دردودل کردن...
من توبه می کنم از دوریت...
دلتنگتر می شوم از نبودنت...
ای زیباترین لبخند خدای من...
من به تمام نوازشهایت مدیونم...
بیا و مرابرگردان...
بیا ومرابرگردان به آرامترین روز خدا...
امروز که گذشت...
فدای سرت...
چشم براهت می مانم...
من در تمام فرداها... .
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود