دریا

شاعر : محمد ربیعی

وصل است به دریاایی ؛ اشکی که ز جان ریزد…
موجی ست کز آن دریا ؛ نومید که بُگریزد…

دریای غم ما را ؛ طوفان نگاهی بس…
_تا خنده به لب آید ؛ با اشک درآمیزد…

غم جوهره ی مرد است؛ چون عشق؛ جنون دارد…
دیوانه چرا باید؛ از گریه بپرهیزد…

مرداب کجا داند؛ شوری که به دریا هست…
آن برگ که خشکیده؛ از شاخه نیاویزد…

مجنون به جنونش خوش؛ شیرینه غم ِ فرهاد…
تا شور از آن دریا؛ با اشک بپاخیزد…

چشمی که جهانی را؛ رسوای خودش کرده…
با قطره ای از آن می ؛ صد فتنه بر انگیزد…

با قطره ای از آن می؛ این بار شده ساقی…
انگار که از اشکش ؛ در جام خدا ریزد…