واپسین عمر

شاعر : بهنام قائدی

در واپسین عمر
گریه میکرد
بر شرمگاه رودی
که ماه ران بود
بلور سینه اش شکست
به پای موجی سرد
و چشمانش
به بال کبوترانی خیره شد
که یاد تورا به ناکجا میریختند