کوچه حسرت 

شاعر : اصغر رضامند 

عشق من در کوچه ی حسرت پریشان می شود.

نم نم باران و چترِ آسمان.

بین ما تنها همان یک کوچه ی تاریک بود.

چشمهایم منتظر ، فردای دیگر در ره است.

سالهای سالِ من طیّ شد، که فردای تو با من کی شود.

ای غزال ِتیز پایِ آشنا، ای تو صیّادِ دلِ بیمار ما.

رفتی و دیگر سراغم را نمی گیری چرا؟

من که د ر عمقِ نگاهت غرق بودم بارها.

دوش می دیدم به روُیایم ، که پیشم آمدی.

با همان اسبِ سفید و چهره ی شرم و حیا.

من هنوزم با تو دراوجِ غرورعشق ، پروازی دگر دارم ،تو خود می دانی امّا.

در میانِ شعله های آتشِ سوزانِ عشقت.

ساکت و آرام می سوزم چو شمع.

جان من (حقّا) بیا .

خاکسترم را زیرِپای رهگذرهای همان یک کوچه ی تاریک کن.