مست مستم کن - اصغر رضامند

 

مست مستم کن

شاعر : اصغر رضامند

رهايم كـُن ،
بروووو(حقّا)
كه پشتم شكستي ،
ساده بودم بي ريـااا
من باتـو جانا
ولي افسـوس!!
نقابت رااا
نديـدم،
خرابم خـراب
به كـوي ميكـده
ساقي......
بنوشانم شـراب ،
مـرااا
مستِ مستم كـُن
كه هـوشيـاري
نمي خـواهم
كه بيـزارِ بيـزار،
من ازخيلي .....
من از آدم
من از عالم
برووو(حقّا)
رهايم كـن

نامه های عشق تو - اصغر رضامند

 

نامه های عشق تو

شاعر : اصغر رضامند

ببيـن جانااا
سرشك ديدگانم رااا
مُچاله ،
نامه هاي عـشـق تووو
ميان دست هايم ،
كُنج ِدلم ،
دوتـا را بايگـاني ،
اوّلين و آخرين نامه
اوّلينش برايم
هـديه دادي
شمع و گـُل ،
پـروانه اي
يك بيت شعـر،
ازشهـريـار
نامه ي آخر برايم حرف دل
چنـدين ورق،
زخم زبان
چند سطـرنوشتـه ،
از هـدايـت ،
گِلايه ، بي نهايـت
مـراااا جانا دگـر
وقتي نمانـده
غـريبانه بايـد كه رفـت
كنـار ساحل ِ ،
مـوّاج عـشقم ،
بي سـروسامان
بسـوي سرنـوشـت
ببين ،
خورشيـد رااا
بـرآب شـد
شتـابان مي رسـد
آن موج قـد بالا
مـراااا(حق)
خـُدا حافظ دلا

عشق می گوید مرا - اصغر رضامند

 

عشق می گوید مرا

شاعر : اصغر رضامند

مي سُرايم سپيدِ سپيد،
احساس رااا
عاشقي ، دلدادگي ٬
بي خيال قافيـه
رها ازفعـولن فعـول
تَتـَن، تـَن ها ،
عشـق مي گويـد مـرااا
ديوانه شو، ديوانه شو

كودكي يادش بخيـر
دركوچه و پس كوچه ها
شورونشاط‌ وهايـوهـو
قهـروآشتي هايمان
صدق و صفااا

درآسمان شعـرمان
بي سبك بـاش ،
بي قافيه
بي بحرو اوزان عروض
هرچه مي خواهد دل تنگت بگو
بي گفتگـووو
بي خيال نقـد باش،
" استـاد عـشـق "
شعـرمـن قـسطي،
بياااا
يكجا ببَـر،
فكـرِكارديگـري،
دارم به سـر(حقّا)

در انتظار منجی - اصغر رضامند

 

در انتظار منجی

شاعر : اصغر رضامند

اهـل دردم ،
درخرابات مُغـان،
جاناااا تـوكُجايي ؟؟
خستـه ام خستـه،
از....
آ دَ مي ،
هزاران نقـش رااا
بازيگـري،
روپـرده و بي پـرده
دراين آشنـا شهـرغـريب
گـرم اسـت بـازار فـريـب
درتظاهـر روز و شب
مـن شادِ شـاد،
سيرِ سيـرم بي خيـال،

در وَراي چشم هااا
شـرم پـدر،
خميده قامت ِمادر
گرسنه كودكي ،
آواره و بي سرپناه
نمي ببيني مگر؟؟
پـژواك دردم
آسمان ها رااا
بگرياند،
سال هـاست (حقّا)
زميـن و زميني
درانتظـار ِمُنجي

جانا چرا - اصغر رضامند

 

جانا چرا

شاعر : اصغر رضامند

روز وشب دنبال من
افتاده ای ،
زخم کاری بردلم ،
بنهاده ای ،

ازکوچه باغ عاشقی
دربه درکردی مرااا
هم خویش را
جانا چرااا؟؟

درمسیر عاشقی ،
خامم نمودی بارهااا
وعده ی جشن وصالت
داده ای (حقا) مرااا