شاعر دلسوخته

شاعر : رضا خادمه مولوی

روي قبرم بنويسيد عزيزان،سخنم
كه من آن شاعر دلسوخته ي بي وطنم

مثل سرما كه بريزد همه گلهاي بهار
غنچه ي شاديم افتاد به روي چمنم

بعد او زندگي و مرگ چه فرقي دارد؟
كفنم پيرهن و پيرهن من كفنم

همه ي كار من از جنس رياكاري هاست
مثل خنديدن من با همه ي سوختنم

راه پر پيچ و خمي بود كه رفتم عمري
از همين رو ست كه من خسته ام از زيستنم