شاعر غریب

شاعر : محمد شیرین زاده

سالها می گذرد

اما دمی خیال تو

ای مهربان من

لحظه ای ز سر نگذشت

این مرد فتاده ز پا

در غیاب تو

شب را تا سپیده دم

تکرار کنان

ذکر نام تو بر لب داشت

او از این پنجره

تو را جستجو می کرد

و نشانی ات را

از ستاره ها می پرسید

او همچو یک کودک

زلال و پاک بود

و گواه این پاکی

موج اشکی بود

که از سیلاب گونه اش

همیشه پیدا بود

این شاعر غریب

در انتظار تو

سروی استوار و محکم بود

آنقدر نیامدی و

ذره ذره شکاندیش

تا که او

همچو بید مجنون شد ...