نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 177 کیلوبایت )

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
غم دنیی دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 159 کیلوبایت )

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 198 کیلوبایت )

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 231 کیلوبایت )

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب و در یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و می خور در گلستان
که گل تا هفته دیگر نباشد
ایا پرلعل کرده جام زرین
ببخشا بر کسی کش زر نباشد
بیا ای شیخ و از خمخانه ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
ز من بنیوش و دل در شاهدی بند
که حسنش بسته زیور نباشد
شرابی بی خمارم بخش یا رب
که با وی هیچ درد سر نباشد
من از جان بنده سلطان اویسم
اگر چه یادش از چاکر نباشد
به تاج عالم آرایش که خورشید
چنین زیبنده افسر نباشد
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد

گل بی رخ یار خوش نباشد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 109 کیلوبایت )

گل بی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بی لاله عذار خوش نباشد
رقصیدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد
با یار شکرلب گل اندام
بی بوس و کنار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 209 کیلوبایت )

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 167 کیلوبایت )

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 196 کیلوبایت )

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 215 کیلوبایت )

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
خیال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی‌خبر افتاد و عقل بی‌حس شد
چو زر عزیز وجود است نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 204 کیلوبایت )

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 286 کیلوبایت )

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 169 کیلوبایت )

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 245 کیلوبایت )

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب دیده گل کن
ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد
این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود
کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است
همت نگر که موری با آن حقارت آمد
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار
کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد
آلوده‌ای تو حافظ فیضی ز شاه درخواه
کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
دریاست مجلس او دریاب وقت و در یاب
هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد

عشق تو نهال حیرت آمد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 147 کیلوبایت )

عشق تو نهال حیرت آمد
وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه حال وصل کآخر
هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سؤال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت
آن را که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حیرت آمد

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 195 کیلوبایت )

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

 

دانلود فایل صوتی غزل ( 181 کیلوبایت )

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز
که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح
داغ دل بود به امید دوا بازآمد
چشم من در ره این قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

زندگینامه محمدحسین بهرامیان

"برای جستجو در اشعار محمدحسين بهراميان کليک کنيد"

محمدحسین بهرامیان

محمدحسین بهرامیان در شهرستان فسا استان فارس به دنیا آمده است . قسمتی از تحصیلات خود را در شهر فارس گذرانده است . سرودن شعر را از سنین نوجوانی آغاز کرده و در این مسیر از محضر اساتید ارجمندی سود برده است . علاوه بر اشعاری که در دو حوزه کلاسیک و نو در مطبوعات و نشریات مختلف از او به چاپ رسیده است مقالاتی نیز در زمینه شعر ، داستان و نقد ادبی انتشار داده است .

  اشعار محمدحسین بهرامیان

اشعار محمدحسین بهرامیان

محمدحسین بهرامیان

لینک ورود به اشعار محمدحسین بهرامیان

محمد - حسین - بهرامیان - محمد حسین - محمدحسین - محمد حسین بهرامیان - محمدحسین بهرامیان - اشعار محمد حسین بهرامیان - اشعار محمدحسین بهرامیان - اشعارمحمد حسین بهرامیان - اشعارمحمدحسین بهرامیان - اشعار محمد حسین - اشعار محمدحسین - اشعارمحمد حسین - اشعارمحمدحسین - اشعار بهرامیان - اشعاربهرامیان - وبلاگ محمد حسین بهرامیان - وبلاگ محمدحسین بهرامیان . اشعار فارسی - وبلاگ شعر - وبلاگ شاعر - وبلاگ شعرای فارسی - شعرایرانی

لینک ورود به اشعار محمدحسین بهرامیان

گلنار

 

گيرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خيال

پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال؟

پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم؟

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم؟

ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی

همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی

باز هم دختر همسايه همانی که تو نيست

باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار

کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار

پيرهن پاره گل جمله تبسم شده است

يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است؟

اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد

بايد انگشت نمای تو و اين مردم شد

به گمانم دل من باز شقايق شده ای

کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

يال کوب عطش است اين که کنون می آيد

اين که با هیمنه از سمت جنون می آيد

بی تو، بی تو، چه زمستانی ام ايلاتی من!

چِقَدَر سردم و بارانی ام ايلاتی من!

تو کجايی و منِ ساده ی درويش کجا؟

تو کجايی و منِ بی خبر از خويش کجا؟

دل خزانسوز بهاری است، بهاری است که نيست

روز و شب منتظر اسب و سواری است که نيست

در دلم اين عطش کيست خدا می داند

عاشقم دست خودم نيست خدا می داند

عاشق چشم تو هستيم و ز ما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

***

باز شب ماند و من اين عطش خانگی ام

باز هم ياد تو ماند ومن وديوانگی ام

اشک در دامنم آويخت که دريا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب ديدم که تو می آمدی و دل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

يک نفر مثل پری يک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

"آخرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد

يک شبه يک شبه ديوانه چشمان که شد"

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

"آی تو! تو که فريب من و چشمان منی!

تو که گندم! تو که حوا! تو که شيطان منی!

تو که ويرانِ منِ بی خبر از خود شده ای!

تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای!"

در نگاه تو که پيوند زد اندوه مرا ؟

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ؟

ای دلت پولک گلنار! سپيدار قدت !

چه کسی اشک مرا دوخته بر چار قدت؟

چند روزی شده ام محرمت ايلاتی من!

آخرش سهم دلم شد غمت ايلاتی من!

تو کجايی و منِ ساده ی درويش کجا

تو کجايی و منِ بی خبر از خويش کجا

از یک غم نگفته

 

حیرانم آنقَدَر که نمی دانم، از واژه های خسته چه می خواهم

می دانم اینقدر که نمی دانم از این زبان بسته چه می خواهم

تو فکر می کنی که قناری ها از یک پر شکسته چه می فهمند؟

من اینقدر که نمی فهمم از این من شکسته چه می خواهم

عمری به سردویدم و ننشستم، چون موج بی گلایه.... بگو حالا

از کشتی شکسته تن ، از این شوق به گل نشسته چه می خواهم

زیر هجوم سایه کم آوردم، روزی که دور معرکه با من بود

از پهلوان قصه و زنجیری صد پاره و گسسته چه می خواهم

سبز و بنفش روسری ات در باد، آویزِ شاخه هایِ سر انگشتت

من در چنین شبانه شیرینی، در باغ های پسته چه می خواهم

من یک شهاب تند سرازیرم، هی جسته و گریخته می میرم

وقتی که طرحی از تو نمی گیرم، از این شب خجسته چه می خواهم

امشب دوباره سر به گریبان و ... باری کنار بهت خیابان و...

از بافه بافه بافه باران و.... گل های دسته دسته چه می خواهم

عمری غریبه بودم و بیزار از، درهای رو به بال کبوتر باز

امشب بر این ضریح پر از باران، از قفل های بسته چه می خواهم

می گویم از لبت؟نه نمی گویم.... تو یک غزل سروده دیرینی

از یک غم نگفته چه می گویم، از یک گل نرُسته چه می خواهم

من خوابِ گنگ دیده و دنیا کور، من گنگِ خواب دیده و عالم کر

حیرانم آنقدر که نمی دانم از این زبان بسته چه می خواهم

آخر این قصه تاریک است

 

مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد

دم به دم می سوزم از شمعی که سوسویی ندارد

هر نفس می میرم و می کوچم از شهری که آنجا

زیر سقف ســادگی هایش پرســـتویی ندارد

پیش دردم می نشینی، قصه می گویی از آدم

قصــه اویی که در آیینه مهــرویی ندارد

قصه کوه و عمو زنجیر باف و غول دریا

کودکی هایی که طعم خواب لولویی ندارد

قصــه پوشـــالی نا پهــلوانی هـــای او که

شیر بازوش اشکم و دم، یال و پهلویی ندارد

قهـرمانِ کوچه یِ ما ... راستش از تو چه پنهان

روی بازویش همین هایی که می گویی ندارد

باز با این حال او چشم و چراغ کوچه ماست

گر چه از آن روزها جز چشم بی سویی ندارد

قهــــرمانِ سـاده یِ بی ادعایِ کوچه یِ ما

دست و بازو داده در خون، زور بازویی ندارد

گل به گل گردیده ام پروانگی های تنش را

جز صدای سرفه این ویرانه کوکویی ندارد

گردبـــادِ  بی قرارِ  روزهایِ  خشم و آتش

مثـل آن دیروزهــــا دیگر هیاهویی ندارد

هر نفس می میرد و می کوچد از شهری که آنجا

زیر سقف سادگی هایش پرستویی ندارد

***

آخر این قصه تاریک است، حتی این غزل هم

مرگ ســـهراب دلم را  نوشدارویی ندارد

من به آتش می کشم خود را ولی در سطر آخر

یک نفر می سوزد از شمعی که سوسویی ندارد

عشق های جریمه

 

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود

عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است

اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم

های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم و گاه خنده مثل شوق

این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب

سیب بی گمان در این میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم

ردی از عبور سرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا

با حضور آفتاب، روز من سیاه بود؟

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب

بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم

مانده ام کجا، کجای کار اشتباه بود

گل داوودی

 

باید که کسی دشمن جانت شده باشد

تا حسرت او ورد زبانت شده باشد

می ترسم از آن روز که داوودی این باغ

قربان مزامیر دهانت شده باشد

کولی چه کنم آینه را روزی اگر دل

آواره ی ابروی کمانت شده باشد؟

دلتنگ کدامین شب شومند شهیدان؟

شاید به گل سرخ اهانت شده باشد

آن شب که تو پر می زنی و از تب پرواز

یک زخم همه نام و نشانت شده باشد

می فهمم از این هلهله ی دور که باید

در خانه کسی  دل نگرانت شده باشد

حیرانم از آن ماهی سیراب که هر روز

لب تشنه یک لقمه نانت شده باشد

از سفره بی روزی ساحل نکشد پا

دریا که نمک گیر لبانت شده باشد

همیشه تر از هر چه اتفاق

 

در کوچه های شهر شما پرسه می زنم

دیوانه وار سر به هوا پرسه می زنم

هر شب به شوق لی لی کفش کتانی اش

در کوچه های بی سر و پا پرسه می زنم

در پارک های باکره ، در خنده های خیس

در جاده های رو به خطا پرسه می زنم

چندان غریب نیست اگر نیمه های شب

در روزنامه های شما پرسه می زنم

دختر فراری ام ؟ نه! کجایم شبیه این...

امضام را بِ...ببین، ب....ب... با پرسه می زنم

شِ...شعر گفته ام مثلا ....نه که حافظم

حس می کنم توام ...تُ ...تُ... تا پرسه می زنم

من هم درست مثل تو وقتی که بی منم

زل می زنم به آینه یا پرسه می زنم

هر شب هزار و سیصد و هشتاد و چند بار

بغض غریب پنجره را پرسه می زنم

من شاعرم ! حقیقت تلخی است شاعری

من در حریق سرد صدا پرسه می زنم

هر شب چو یک ستاره آبی ، شبیه شوق

در خواب هرچه شاه و گدا پرسه می زنم

دنبال آن دقایق معصوم ساده ام

در تیک تاک ثانیه ها پرسه می زنم

در حال ، در محال ، در امروز ، در هنوز

در لحظه های در تو رها پرسه می زنم

دستان من دو شاخه  ی خشکیده اند  و من

در کوچه باغ سبز دعا پرسه می زنم

چندان غریب نیست اگر نیمه های شب

بر جانماز نافله ها پرسه می زنم

من کودکم به طعم دو گیلاس راضی ام

دنبال چشم تو همه جا پرسه می زنم

ای لحظه همیشه تر از هرچه اتفاق!

گم کرده ام تو را و تو را پرسه می زنم

تو گناه من

 

سیب ها گناه آدمند ، تو گناه من

سرخ گونه های توست بهترین گواه من

گرچه باورت نمی شود ولی حقیقتی است :

مرگ اشتباه زندگی است، اشتباه من

من حساب سال و ماه را نه، گم نکرده ام

وعده ی من و تو روز مرگ بود ماه من!

من اسیر خویشم این گناه بودن من است

ور نه تو کجا و گریه های گاه گاه من

نیستی و بی تو تهمتی به نام عقل

چون گلوله ای نشسته بر شقیقه گاه من

من نگفته ام شبیه آخرین نگاه تو

تو نگفته ای شبیه اولین گناه من

پشت میله های حبس مانده ای و بر تنت

جامه ای است رنگ شعر های راه راه من

شمع نیستی ولی به شوق چشم های تو

می پرند بال های خسته گِرد آه من

کاشکی بیاید او که رنگ چشمهای توست

تا که وا شود سپیده در شب سیاه من

سیب ها شکوفه می دهند اگر چه دیر

سرخ گونه های توست نازنین، گواه من

رقص آتش

 

آتش ادای رقص مرا در می آورد

مي رقصد و دوباره ادا در می آورد

کبريت می زند شب پاييزی مرا

از خش خش نسيم صدا در می آورد

گاهی مرا به شوق، به شادی، به هر چه سيب

گاهی به ياد خنده ی مادر می آورد

اين تيک تاک پیر که آواز گام اوست

 ما را ز بهت ثانيه ها در می آورد

فردا همين قبيله پُر های و هوی اشک

 پيش تو چشمهای مرا در می آورد

هر شب کسی دو دست نه، دو خواهش عجيب

 از آستين خيس دعا در می آورد

يک لحظه بعد باز همين اشتهای پير

سر از ميان شانه ی ما در می آورد

اين دوره گرد پير که مرگ است نام او

هرجا که شد دلی ز عزا در می آورد

يک لقمه نان سير گدا هر کجا که شد

از سفره های نان و نوا در می آورد

مثل سکانس آخر يک ماجرا شبی

سر از پلاک خانه ما در می آورد

تمام زندگی پر

 

قناری، سار، بلبل پر؛ پرستو پر، کبوتر پر

خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر

من وحسرت نشينی ها، من و اين سخت جانی ها

تو از دلبستگی ها پر، تو تا يک آسمان پر، پر

تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز

تمام زندگی تکرار يک گل، يک گل پرپر

تو و چون گل شکفتن ها، تو و تا اوج رفتن ها

من و خار جنون در دل، من و تيرخطر در پر

تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند

تو را ، وقتی که زخم يک کبوتر داشتی بر پر

چه می خواهی دگر از من؟ بگير و يک جنون بشکن

اگر آيينه  آيينه، اگر دل دل، اگر پر پر

من از افسانه موهوم دل بايست می خواندم

که در اسطوره ی آتش سياوش پر، سمندر پر

هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم

به سوی چشمهايت می گشايم روزی آخر پر

سیب

 

يک غزل گفته ام مثل يک سیب ، با رديف بيفتد بیفتد

شايد اين شعر بی مايه باشد ، شايد اين قافيه بد بیفتد

من ولی امتحان کردم امشب ، آسمان ريسمان کردم امشب

شايد اين شعر بی مايه روزی ، دست يک روح مرتد بيفتد

من ولی در پی يک سوًالم : اين که پايان اين ماجرا چيست؟

اين که آخر چرا مرگ بايد روی يک خط ممتد بيفتد؟

شعله بايد بر انگيزم ازخويش ، دار بايد بياويزم از خويش

تا کی آخر در آيينه چشمم ، بر نگاهی مردد بيفتد

بر لب بام خورشيد بوديم ، بر لب بام خورشيدآری

بر لب بام خورشيد ناگاه ، ماه در پايت آمد بيفتد

اشک بر سطر لبخند افتاد ، خواندم از گونه های تو در باد

سيب يک لحظه، يک اتفاق است ،اتفاقی که بايد بيفتد

اتفاقی شبيه شکستن،  خلسه ای مثل از خود گسستن

اتفاقی که امروز...  فردا... يا نه  ،هر لحظه شايد بيفتد

خيز ودر شهر غوغا کن آزر! آتشی تازه بر پا کن آزر

رفته است آن تبر دار ديروز، پای بت های معبد بيفتد

موج بايد برانگيزی از من ، ماه بايد بياويزی از من

موج يا ماه تا نبض دريا ، يک دم از جزر و از مد بيفتد

*****

مرگ طنزی فصيح است آری ، بايد از عمق جان خواند وخنديد

گرچه اين شعر بی مايه باشد ، گرچه اين قافيه بد بيفتد

گل پری 2

 

روی تخـت سـبـز مخمـل می نشـیـنـد گـل پری

عاشـق است از بوسه گل می آفریـند گـل پـری

گـاه گـاهی مثـل یک مــاهی کـه می افتد به دام

توی تــور سـبـز پو لک می نشـیـنـد گـل پـری

عــود و اسـپـنـد و حـنا و لاله  و قـرآن و شــمع

لالــه را از آن میــان بر می گـزیـنـد گـل پـری :  

...لاله ســـرخه ، لالـه زرده ، لاله اومد خونمون
تو لباس سرخ مخمـل گـل به ســر زد خونــمون
تـو لبــاس ســرخ مخـمـل لالـه روشـن می کــنه
ســینه ریـز سـکه کـوب نـقــره گـردن مـی کــنه
فـیـتـیـله ش ابریشــمی و روغـنش اشـک چیشه
لالـه ی  رودم نـمـی ســـوزه نـمـی دونـم چــشـه

یار مبارک... نه؛ همین جا یکدم از خود می رود

مــی رود در آیـنــه خـــود را بـبـیـنـد گـل پــری

"مـــن وکـیــلم ؟" بــار سـوم نیـز می پرسند از او

رفتـه است از باغ روًیــا گـل بچـیـنـد گــل پـری

سـفره اش یک مــاه کـم دارد که آنـهم مــادرست

کــاش می شـد خنـچه را از نـو بچـیـنـد گل پری

گل پری 1

 

ماه اگـر در شبکلاه زر زری زیبـاتر است

مـاه عالمتاب من در روسری زیبـاتر است

گـر چه زیبا می زند  پیدا شدن بر مـوی او

گـم شدن در آن شب نیلوفری زیبـا تر است

عـشــق را در گـنـــجه ً سبز قـدیـمی دیده ام

چشـمش از نار و ترنج کودری زیباتر است

"همـدلــی از همـزبانی خوشتر...." اما اینکه تو

با زبـان از همدلان دل می بری زیباتر است

مــادرم می گفت دختـــر هـای باغ لشــکری

مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است

سینـه ریز ســکه کوب دختــرانش در غروب

از قِران آفتــاب و مـشـــتری  زیبــاتر اسـت

من به او می گفتم  اما - خوب یا بد- گـل پری

گل پری از هر چـه حوری و پری زیباتر است

ولولای دخــتران مثل گــل  بــــر روســریش

از سـکوت این شب کــاکـل زری زیباتر است

او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش

توی بــاغ رنگ رنگ روســری زیبــاتر است