درد و درمان - رسول پیروزی

 

درد و درمان

شاعر : رسول پیروزی

شعر هایم را نوشتم بر درختی زرد زرد
درد هایم را سرشتم در غروبی سرد سرد

از دل چاه آمدم بر سر این ویرانه یار
زخم هایم را نهشتم بر تن این مرد مرد

زخم هایم روزگاری سرد داشت
روزگارم نیز من را کرد از اذهان مردم طرد طرد

آتشی افکنده بر این جسم بی جان آدمی
زانکه نامش بود مسعود فراست نقد نقد

من که کورم از فراق چشم تو ای نازنین
هم چنانم زاهدی دیوانه وار و عبد عبد

خاک - رسول پیروزی

 

خاک

شاعر : رسول پیروزی

نفسی تازه کن اندر دل این سایه پاک
غزلی موعظه کن بر کفن دشت مغاک

کاروان عشق را گردن بزن شیرین سخن
کاروانم کاروانی سائل است و سر فداک

تو تقلایی بکن،توطئه کن،رشک بزن
تا که من پر بزنم زین قفس و مرگ و هلاک

آشتی کن با دل و این احتراق در نجوم
آشتی کن ای عزیزم کین دروغ نبود ملاک

رنگ دل سرخ شود از هوس دیدن تو
رخ تو محو کند خستگی و این عطش در دل خاک

انحراف و اعتراف و اعتلاف و اعتکاف
این سرانجام من است و شعر و خاک

می فهمد - رسول پیروزی

 

می فهمد

شاعر : رسول پیروزی

خاطرات روزهای تلخ را،مردی پر از دلشوره می فهمد
شکنجه به زیر دست را،انقلاب پر از دلشوره می فهمد

آنکس که نفس داد و آبرو خرید،لحظه ای دم نزد
سرفه های در منجلاب را،شیمیایی پر از دلشوره می فهمد

آن کس که تبعید شد و خنده ز لب برنداشت
روح الله الخمینی کبیر را،انقلاب پر از دلشوره می فهمد

با یادگاری که از او باقی ست در این خاک پر طینت
از یادگارش رهبر فرزانه را،مردی که شد بیگانه با دلشوره می فهمد

درد پسر جانگداز بود در ره عشق و امید و خاطره
درد های خاندان احمدی را،مادری شیرانه با دلشوره می فهمد

بوالعجب گویم از این مستانگی و دلبری و عاشقی
بانگ های کلنا عباس را،عاقل پر از دلشوره می فهمد

به آخر میرسد نغمه های غم انگیز و دلخراش من
کین نغمه خوانی با زبان عشق را،زاهد بی آلایه با دلشوره می فهمد