شرکت من - فضل الله آبشنگ

 

شرکت من

شاعر : فضل الله آبشنگ

در شرکتم نوشتم دموکراسی
گفتم کسی نزندحرف سیاسی

کارمند شرکت می خواند نماز
با خداوند هم می کند راز نیاز

کارمندشرکت میگیرد دستمزد
اگر راهی را دید می شوند دزد

درامدکارمنداز من بیشتر است
اما فعالیتشان از من کمتراست

جوری با افکارمن می کند بازی
که من همیشه می شوم راضی

آن قدروقت کشی شددرشرکت
که رخت بست ازدرونش برکت

کارمند روی کارش خفته است
این شغلش درطول هفته است

بحث می کند با من هر دقیقه
نظر میدهد برای من با سلیقه

کار و توجه به من جوان ندارد
چون می داند که او توان دارد

ندیدم شرکتی در نقاط منطقه
هنوز مانده باشددراین مرحله

شب تا صبح من باید کنم دعا
که کارمنداین شرکت یابد شفا

این شکل راه و طریقت نیست
دگرخبر از بیان حقیقت نیست

دل بستیم به درامدوپول نفت
که ارزش ها ازاین شرکت رفت

چکونه این همه دارایی و مال
جمع می کند کارمند طی سال

فضل الله زدل گفت این کلمات
که شاید همه یافتیم راه نجات

هرچند میدانم این گفتار وخبر
داردبرای من وکارمند من ضرر

ای ایران - فضل الله آبشنگ

 

ای ایران

شاعر : فضل الله آبشنگ

ای ایران مردمت را دوست میدارم
قدم آنان را بر دیده هایم میگذارم

فضل الله باوجود تو نمرده است 
آرمانت راپی میگیردتازنده هست 

ای ایران فرزندان تو خوش زبانند
پیرجوان زن بچه قدر هم میدانند

ای سرزمین ایران ای تنها گلستان  
دیگر آشیانه ها هستندکافرستان 

آیا قدر تک تک مردمت را میدانم
 ای پیک به انها بگو ازدل نگرانم

دیگر ملتها نسبت به توحسودند
خویش میدانم ازغمت میمیرند

تمام گیتی کشورم را میشناسد
همه ی دنیا از وطنم می هراسد

تمام بزرگان تو قابل ستایشند 
بخاطرآنان مردم درآسایشند

درختان تو بوی عطر میدهند
کوه هایت سربه فلک نهاده اند

ستایش تو را وظیفه میدانم
هرشب افتخاراتت رامیخوانم

وصف تو در توان نالایق نیست 
اما وصف تو برایم افتخاریست 

هرکس تو را شناخت خواهد برد 
انکه نشناخت هم زمین خورد

پدران ایران - فضل الله آبشنگ

 

پدران ایران

شاعر : فضل الله آبشنگ

ای پدر ایرانی ای نماد دلیری
ای آنکه برایم همیشه دبیری

همیشه به من معرفت آموختی
بخاطر نادانیم از درون سوختی

تونماد مقاومت ملت ایرانی
تونماد سخاوت سرزمین دلیرانی

هیچ پدری همچون تو نیست
زیرا مقام پدر ایرانی عالیست

ای کسی که از دشمن نداشتی باک
ای پدر ایرانی ای نماد افلاک

ای که خویش نداشتی آسایش
تا آسایش مرا دهی افزایش

ای کسی که یادم دادی حقیقت
هر روز کردی مرا نصیحت

ای کسی که قابل بهترین تقدیری
تو تنها شایسته ی همین تعبیری

قدر تورا می دانستم ای کاش
در پرستاری از تو میکردم تلاش

من خویش ندانستم قدر این رحمت
به شدت میخورم غم حسرت

به امید آنکه این رفتار
دگر ازمن نشود تکرار

توهر روز لایق عبادت بودی
تو هرشب لایق عیادت بودی

فرزندان ایران بدارید قدر پدران خویش
گوش کنید به گفته ی این سفید ریش

لباس آراسته - فضل الله آبشنگ

 

لباس آراسته

شاعر : فضل الله آبشنگ

دیروز درسیاهی با یک بی آبرو
شدم ناخواسته درکوچه رودرو

نادان کمی بود بد حجاب
دلم بخاطر نادانیش شد کباب

پرسیدمش که دنبال چه میگردی
تو دراین شب هوای چه کردی

برداشت پرتاب کرد به طرفم سنگ
من هم دورکشتم ازمهلکه بی درنگ

ازدورصدایش زدم که ای خواهر
می کنمت نصیحت مثل برادر

برو قدر عظمت خویش را بدان
همانند فاطمه زهرا پاک بمان

روزی قدم میزدم در کوچه
وبه ناز می خوردم کلوچه

که ناگه شنیدم صدای خواهری
که می گوید تو همان برادری

دیدم اورا بالباس آراسته
گفتمش ای بانوی شایسته

درودبرتوکه قدر خویش دانستی
ونهال پاکی رادر دلت کاشتی

فضل الله گرو میزارد این ریش
گر بدانی قدر حجاب خویش

زلال خواهی ماند مثل آب
وهرگز نخواهی شد بدخواب

غم دل - فضل الله آبشنگ

 

غم دل

شاعر : فضل الله آبشنگ

صبر من همانند کوه نیست
هیچ کس دارای این شکوه نیست

امروز درمیان جمع تنهایم
بهتراست که با خود بمانم

هرگاه با دوست می خندم کمی
میگوید خوشا به تو که بی غمی

غم اندوه را در دلم پنهان کردم
به دست خویش خود را ویران کردم

اگر غم اندوه دل می گفتم
شب تا سحر راحت می خفتم

امروزه ناله می زنم بی باک
شاید دلم ازدرد شود پاک

چه گویم که آشنا پیرم کرد
غم دوست زمین گیرم کرد

آشنای نزدیک دلم را شکست
غریبه با عشق دل به من بست

درود بر تو ای غریبه ای نا آشنا
تو دیگر نبودی مثل آشنابی وفا

من چنان از آشنا درد به دل دارم
که هزار بیت غم ناک می سرایم

قبرم را در نزدیکی آشنا نگذارید
بگو بر مزارم فاتهه هم نخوانید

مشخصاتم را ننویس برروی قبر
بگذار هم باشند از من بی خبر

بر روی مزارم بنویس این پیام
همین کار را بکن دیگر تمام

کم صحبت کرد از غمش مثل مرد
اما به دل داشت از آشنا هزار درد