قاف - رضا احسان پور

قاف

شاعر : رضا احسان پور

عاشقی درد است و عاشق مبتلاست
مبتلای عشق، دردش بی دواست

عشق «را دردی اگر باشد خوش است»
عاشقی بی درد، بازی یا اداست

هر چه عاقل بندِ امّا و چراست
عاشق امّا از گرفتاری رهاست

«مذهب عاشق ز مذهب‌ها جداست»
هم خدا خرما و هم خرما خداست!

عاشق‌ی کافر نباشد، کافر است
هر که مؤمن ماند، ایمانش ریاست

عقل ارزانی‌تان ای عاقلان!
عشق، جولانگاه ما دیوانه‌هاست

بین ماها، عشق فرمان می‌دهد
هر کسی دیوانه‌تر، او پادشاست!

هر چه پیش آمد، خوش آمد... عاشقم!
عشق، شیرینی تسلیم و رضاست

پلیز لوک می - زهرا آراسته نیا

پلیز لوک می

شاعر : زهرا آراسته نیا

اَیا دنیا به ایران کن نگاهی
بکش از ناکجای سینه آهی

که در ایران برادرها اسیرند
و خواهر ها به کنج خانه گیرند

بمیرم من کسی "جین" حق ندارد
به پایش پوشد و شادی درارد

اگر پای کسی جینی تو بینی
نه آن اصلی نبود و هست چینی!

من از جمع ارسطو باز ماندم
و درس عاقلی را خوب خواندم

بسی رنج بردم در این سال سی
که از بر شدم عاقبت پارسی

پلیز لوک می آی ام نات "ساده لوحی"
که چویسِ ملت ایران نات ایز هی!

فقط هفده نفر؟! گیریم به میلیون
آخه این هم عدد باشه پسر جون؟

دلم خونه برای بوق! گراها
ببین سانسور شد اینجا صحبت ما!

اصن قهرم. فقط باید بجنگیم
سلاح هسته ای داریم، زرنگیم!

من و این چند دوست دختر - شهاب نجف آبادی

من و این چند دوست دختر

شاعر : شهاب نجف آبادی

باز در پــارك مــــن و بيست نفـــر از اين ها
يك ولـــن تاين و آن نيـــز بــــسي درد الــود
دخــــتراني هـــــمه آرام - و ســـاكت حـــتّـي
بي خـــبر از هــمه، بي واهمه از بود و نبود

هــيچ كــس نيست دهــان باز كـــند اي آقــــا
ايـن چه كـــاري اسـت به ولله قـــباحت دارد
اين خوشي ها كه فقط مال شما نيست رفيق
هـر كه اين جاست در آن حق سياحت دارد

هــمره نامــــزدش دخــــتري از آن نــــزديك
صــبح امـروز به ناگاه ز مــا رد شد و رفـت
حالش از منظره اي تلخ و اسف بار و رقيق
يا ز اوضــاع غـــم آلــودهْ ما بد شد و رفـت

چند ســـالي چه پنــــهان ز شــــما زندگي ام
وقــف اين هـــا شده و بابت ايــن دلشـــادم
كار من نيز همين است و بجز اين هم نيست
" چه كـــــنم كار دگــر ياد نداد اســــتادم "

مـن و چــندين پسر پير كه هــم سـن من اند
لحــظه هائي طرب انگـيز كه اين جا داريم
همـــه مـــشتاق ببيــــنند كه مـا چـــند پـــسر
چه سـلوكي است كه با تـك تـك اينها داريم

مــــادرم يـك دو شب پيـــش به خــوابم آمــد
گـفت خيلي تو پـــسر بي سري و بي پايي
چشم روشن شده ام ، باز كه عاشق شده اي !!
دســت بر دار از اين عـــاشقي و رسوائي

گـوش من نيست بدهـــكار به اين صحبت ها
فـرصتي نيست كه فرماني از او گوش كنم
دل بيـــچاره مـــگر طـــــاقت ايـــــن را دارد
كه من اين عشق خداگــونه فراموش كــنم

گــاه ،شـب هـــا كه به تاخـــير مي آيم خـانه
دير وقت است و نشسته است زنم چشم براه
نگـــــرانم كه بـــر آشـــوبد و يـــك باردگـــر
روزگــــارم شود از عاشقي ام سرد و سياه

لــيكن او جنـــگ و جـــدل راه نمي اندازد
سخت مشـتاق كه امــروز به ماهـا چه گـذشت
سـال ها هست زنم ، بنده خدا يك آن هــم
معـترض بر من و بر عاشقي ام هيچ نگـشت

مـــثل زن ها كه پي يك سر مو مي گــردند
او نبـــــوده است پي مـوي ســــر هــيچ زني
يا پـي عـــطر كه بــــر روي لــــباسم باشد
كه نشـــسته است بــر آن از بـدن ســـيم تني

باز هم قـصهْ دلــــباخـــتگي طولاني است
گوش بر صحبت من دارد و بنشسته خموش
باز هــم يك غـــم نو ،‌تازه ، بـراي گـــفتن
مي سـپارد به من و عشق غم انگيزم گوش

آري امـروز ولـن تايـن من وپـيـــــر زنان
بود و گــوئي هــــمگي آمده در مـــاه عسل
باز مجـــبور شدم يك دو نفـــر اين ها را
گـيرم از غايت ســـستي و خمـودي به بغل

يا كه مجـــــبور شدم دست بگيرم زين ها
چـــند تائي كه تـوان مــرده مــيان تن شان
سـال ها رفته و اين هـا همه در آخـر خط
و درو گــشته و بر باد شــده خـــرمن شان

مــوقع عصـــر كه بر گــشت به آسايشگاه
حالش انگار كـمي خوش شده جاآمده است
گــــويي امروز به ديدار خــدا رفــته و باز
شـــاد و مـشعـوف ز ديــدار خدا آمده است

باز هــم چشم به راه است كه تا هـفتهْ بعد
ببـريم اش مــن و جــمع رفقـــايم جــــآئي
تا كه يك بار دگـــر او به نــــوائي برســـد
تا كـه تــــكرار شود اين هـــمه بي پروائي

شايد اين هـفته چه گــويم كه به آنجا نكشد
شـــايد ايــن هـــفتهْ او هـــفتهْ آخـــر باشد
شـايد او تازه عروسي شده دور از اين جا
در لــــباسي دگـــر و حجــــلهْ ديــگر باشد

دو رباعی - هادی ارغوان

 دو رباعی

شاعر : هادی ارغوان

می رقصد وتارمی تند، می بینیم
می پیچد ونیش می زند، می بینیم

افعی شود این و... شایدآن پروانه
امروزچقدرمستندمی بینیم

***

سرد وگرم هوا اگربگذارد
این جوربهانه ها اگربگذارد

دنیاپس ازاین به کام ماخواهدشد
آواز ابوعطا اگربگذارد

شعری به مناسبت سالروز پیوند آسمانی امام علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها

دست زهرا به دست حیدر بود

شاعر : حامد حجتی

آسمان رنگ و بوی عشق گرفت
تا سکوت تو در زمین پیچید
چشم هایت بهار شد گل داد
عطر سیب از نگاه تو بارید

  چونکه پیچید بوی خوب خدا؛
عطر یک عاشقانه ازلی
پنجره رو به گل تبسم کرد
تا تو را دید در نگاه علی

 سیب سرخ گلاب را بو کرد
گل سرخ محمدی گل داد
یک گلستان کنار شهر خدا
روی لبهای احمدی گل کرد

 عرش خندید رو به لبخندش
چه بگویم که عشق عاشق شد
جبرییل از بهشت گل می‌ریخت
بعد از آن روز بود لایق شد

 خواند جبریل سوره قدری
که پر از آیه های کوثر بود
تا رسول خدا به خود آمد
دست زهرا به دست حیدر بود

 چشمه در چشمه سلسبیل اینجا ست
آیه در آیه هل اتی دارد
جام های بهشت در دستش
مرد این قصه تا تو را دارد.... :

  دل به غیر از تو می دهد؟ هرگز
نفس او به جان تو بند است...
خشت های معطر دل اوست
اینکه در آسمان تو بند است

 چونکه پیچید بوی خوب خدا؛
عطر یک عاشقانه ازلی
پنجره رو به گل تبسم کرد
تا تو را دید در نگاه علی

 چشم در چشم هم شدید آنجا
آینه روبروی آیینه...
و جهان تا همیشه خواهد ماند
محو در گفتگوی آیینه...

  حرف آخر همین و دیگر هیچ
عرش باید به تو سجود کند
باید انسان برای دیدن حق
در شب قدر تو شهود کند

نزدیک - رضا احسان پور

نزدیک

شاعر : رضا احسان پور

دوباره نم نم باران و خاطراتی دور
عبور و برگ و خیابان و خاطراتی دور

و من که می‌گذرم... تا کجا؟!... نمی‌دانم!
در امتداد درختان و خاطراتی دور

قسم به ابر سیاهی که می‌چکد از من
به بغض‌های فراوان و خاطراتی دور

دلم گرفته‌تر از آسمان پاییز است
ز کوچه‌های چراغان و خاطراتی دور

و دور می‌شوم از حجله‌ای که می‌خندد
صدای گریه و قرآن و خاطراتی دور

ترس دارم - جواد شیخ الاسلامی

ترس دارم

شاعر : جواد شیخ الاسلامی

ترس دارم سر بماند، سرورم را گم كنم
سر بماند؛ سرورم، تاج سرم را گم كنم

ممكن است اين روزها، اين روزهاي فتنه خيز
در هياهوي شغالان سنگرم را گم كنم

مرگ من باد و مبادا دل فراموشم شود
ننگ من باد و مبادا دلبرم را گم كنم

در جواني آرزو دارم شبيه كودكي
دورِ مرقد، اشك‌ريزان، مادرم را گم كنم

«قصر»ها دور تو را آنقدر پر كردند كه
با حواس جمع هم شايد حرم را گم كنم

از جنگ خسته ایم - مهدی زارع

از جنگ خسته ایم

شاعر : مهدی زارع

از جنگ خسته‌ايم ولي از دفاع، نه!
طغيان نهاد ماست ولي امتناع، نه!

ما نسل خنده‌هاي خفيفيم، خوب من
از حال و روز بغض تو بي اطلاع! نه!

از زخم‌هاي ساده نگفتن عجيب نيست
زخمي كه مي‌خورد به غرور نخاع، نه!

ميدان و جام و گيسوي ما؛ ساز، ساز تو
از رقص جان بسر شده‌ايم؛ از سماع، نه!

ترسيده‌ايم اگرچه از اين قبرها ولي
از پر زدن كنار تو در ارتفاع، نه!

شعر سهراب سپهری از نگاه مخالفان و موافقان

پانزدهم مهرماه زادروز سهراب سپهری است؛ شاعری که در دوران پرالتهاب دهه‌ 40 که شاعران بسیاری به سرودن شعرهای سیاسی مشغول بودند، اعتنایی به سیاست نداشت و همین موضوع زمینه انتقادهای بسیار به او شد.

سهراب سپهری در میان عامه مردم یکی از محبوب‌ترین شاعران نیمایی است. اقبال مردمی اما الزاما همیشه به معنای تأیید دیگر شاعران و منتقدان نیست. دست کم درباره سهراب سپهری انتقادهای تند کسانی همچون رضا براهنی، مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو نشان می‌دهد که محبوبیت این شاعر در میان مردم منجر به علاقه‌مندی دیگر شاعران به آثار او نبوده است. البته فروغ فرخزاد، سیروس شمیسا و شمس لنگرودی نظر دیگری داشته و قدرت شاعری سهراب را ستوده‌اند.

سپهری نیز خود در نامه‌ای درباره انتقادهایی که به او شده، می‌نویسد: «من می‌دانستم که پاسبان‌ها شاعر نیستند. در تاریکی آن‌قدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم.»

رضا براهنی: ما باید شاعر این دنیای آشفته باشیم

رضا براهنی در انتقاد از دنیای شعری سهراب سپهری می‌گوید: «ما باید شاعر این دنیای آشفته به‌هم‌ریخته باشیم. پشت کردن به این دنیا کار درستی نیست و متأسفانه سپهری به این دنیای آشفته پشت کرده است. در یکی از شعرهایش به نام «مسافر»، سپهری از «بادهای همواره» خواسته است که «حضورِ هیچِ ملایم» را به او نشان بدهند. ولی این جهان آن‌چنان به خباثت آلوده است که هرگز نمی‌توان حضور هیچِ ملایم را به سپهری نشان داد... موقعی که جهان بدل به چیزی خفقان‌آور شده است و دو سوم دنیا گرسنه است و ملتی ساده‌لوح جهانی را به مسلسل بسته است، هیچِ ملایم به چه درد من و امثال من می‌خورد؟»

اختلاف شاملو و سپهری در تعریف شعر

احمد شاملو هم معتقد است، تعریفش از شعر با تعریف سهراب از این مقوله متفاوت است: «باید فرصتی پیدا کنم یک بار دیگر شعرهایش را بخوانم، شاید نظرم درباره کارهایش تغییر پیدا کند. یعنی شاید بازخوانی‌اش بتواند آن عرفانی را که در شرایط اجتماعی سال‌های پس از کودتای 32 در نظرم نامربوط جلوه می‌کرد، امروز به صورتی توجیه کند. سر آدم‌های بی‌گناهی را لب جوب می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه کنم که: «آب را گل نکنید!» تصورم این بود که یکی‌مان از مرحله پرت بودیم... آن شعرها گاهی بیش از حد زیباست، فوق‌العاده است... دست کم برای من فقط زیبایی کافی نیست؛ چه کنم؟ اختلاف ما در موضوع کاربرد شعر است. شاید گناه از من است که ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد نه لالایی؛ یعنی بیدارکننده باشد نه خواب‌آور.»

فروغ فرخزاد: سپهری با همه فرق دارد

اما فروغ فرخزاد که از دوستان سهراب سپهری هم بوده است، نظر متفاوتی دارد: «سپهری از بخش آخر کتاب «آوار آفتاب» شروع می‌شود و به شکل خیلی تازه و مسحورکننده‌ای هم شروع می‌شود و همین‌طور ادامه دارد و پیش می‌رود. سپهری با همه فرق دارد. دنیای فکری و حسی او برای من جالب‌ترین دنیاهاست. او از شهر و زمان و مردم خاصی صحبت نمی‌کند. او از انسان و زندگی حرف می‌زند و به همین دلیل وسیع است. در زمینه وزن راه خودش را پیدا کرده. اگر تمام نیروهایش را فقط صرف شعر می‌کرد، آن‌وقت می‌دیدید که به کجا خواهد رسید.»

مهدی اخوان ثالث: نقاشی‌های سهراب از شعرهایش بهتر بود

مهدی اخوان ثالث معتقد است، نقاشی‌های سهراب از شعرهایش بهتر است و می‌گوید: «از کارهای سهراب سپهری در این هشت کتاب چهار پنج شعر بدک نیست، بسیار نازکانه و لطیف است و به نظر من از بسیاری جهات تحت تأثیر شعرهای اخیر فروغ فرخزاد. او در ابتدا همه نوآوری‌ها و اسلوب‌بازی‌ها را آزمود. این اواخر که راهش را پیدا کرد، متأسفانه اجل مهلتش نداد که بیش‌تر کار کند. ولی سهراب سپهری مرد نجیب و محجوبی بود و نقاش بسیار خوبی...

فقط این چند شعر اخیرش است که می‌تواند پیامی را به خواننده‌اش ابلاغ کند، چون یکی از هدف‌های شعر ابلاغ پیام است... او در اشعار قبلی‌اش بیهوده به این طرف و آن طرف می‌گشت و می‌خواست کاری را انجام بدهد که دیگران انجام نداده بودند. ولی همان‌طور که قبلا گفتم، نجیب بود و چون برای کارش اصالتی قائل بود، دوباره بر سر جای اولش سادگی برگشت و کوشید تا در این اشعار آخرینش به مردم نزدیک بشود. او جست‌و‌جوگر سرگردانی بود که نقاشی‌هایش را به مراتب بهتر از شعرهایش ارائه می‌داد. او شاید در جست‌و‌جوی راهی برای ارتباط با مردم بود و توانست که آن را در این چند شعر آخرش پیدا کند.»

سپهری: فاجعه آن طرف سکه بود

سهراب سپهری نیز که حتما انتقادهای دیگران را به بی‌اعتنایی‌اش به سیاست شنیده است، خود در نامه‌ای شاید در پاسخ به این انتقادها نوشته است: «وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌کند... وقتی که پدرم مرد، نوشتم: پاسبان‌ها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود، وگرنه من می‌دانستم که پاسبان‌ها شاعر نیستند. در تاریکی آن‌قدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم... ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد... من هزارها گرسنه در خاک هند دیده‌ام و هیچ‌وقت از گرسنگی حرف نزده‌ام، نه هیچ‌وقت. ولی هر وقت رفته‌ام از گلی حرف بزنم، دهانم گس شده است.»

محمدرضا شفیعی کدکنی: سبکی که بلای جان سهراب شد

محمدرضا شفیعی کدکنی با اعتقاد به نبود ساخت شعری در آثار سهراب، از این موضوع انتقاد می‌کند: «شعر او در کل زنجیره‌ای است از مصراع‌های مستقل که عامل وزن، بدون قافیه آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد و به ندرت دارای ساخت شعری (Structure) است... به همین مناسبت دورترین کس است از نیما و اخوان و شاملو... و به نظرم می‌توان گفت نوعی شعر سبک هندی جدید است که مجازهای زبانی بیش‌ترین سهم را در ایجاد آن دارند... سپهری تمام عمرش بیش از آن‌که صرف شعر گفتن شود، صرف کوشیدن در راه رسیدن به سبک شعری شد و با «صدای پای آب» به سبک شعری موفقی رسید و همان سبک در «ما هیچ ما نگاه» بلای جان او شد و مشتش را در برابر خواننده هوشیار باز کرد...»

سیروس شمیسا: عظمت سپهری بیش‌تر آشکار می‌شود

سیروس شمیسا هم که نظر تعدادی از شاعران برجسته را درباره سهراب سپهری در کتاب «راهنمای ادبیات معاصر» گرد آورده، خود درباره این شاعر می‌نویسد: «سپهری همان‌قدر که در میان مردم و ادب‌دوستان شیفتگان بیش‌تری یافت، در نزد برخی از شاعران طرد شد و آنان عمدتا بنا بر دو محور یکی این‌که شعرهای او مردمی و سیاسی نیست و دیگر این‌که ساختار ندارد، او را رد کردند و به نظر من این ردیه‌ها مبنای علمی درستی ندارند و باید آن‌ها را از باب منافسات شاعران هم‌عصر محسوب داشت.

سپهری یکی از بزرگ‌ترین شاعران معاصر است و هرچه زمان بیش‌تر می‌گذرد، عظمت او (و فروغ) بیش‌تر آشکار می‌شود و برعکس از اهمیت شاعران ایدئولوژیک کاسته می‌شود. به نظر بسیاری از دوست‌داران شعر، سپهری هم به لحاظ زبان و ساخت و هم به لحاظ بینش و محتوا، یک سر و گردن از دیگران فراتر رفته است. او در هر دو جنبه فلسفی هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی به اوج‌هایی دست یافته است که برای معاصران او دست نداده است... به نظر می‌رسد که شهرت و محبوبیت سپهری در میان مردم برای آن دسته از ادیبانی که این توفیق را منوط به شعر سیاسی و اجتماعی می‌دانستند، پدیده‌ای غیرقابل هضم بوده است و لذا هر یک با طرح مسأله‌ای به ظاهر موجه و علمی شگفتی خود را اظهار کرده‌اند.»

شمس لنگرودی: قدرت مسحورکننده و خلق آثار نیرومند

شمس لنگرودی نیز معتقد است، سهراب سپهری توانسته است علی‌رغم همه انتقادهای غیرهنری با ایستادگی، صبر و هوشیاری به قله شعر نو دست یابد: «در جامعه‌ای که نقد هنر بستگی مستقیم به ناتوانی و توانایی‌های غیرهنری خالق اثر هنری دارد، لازمه ایستادگی و دوام در برابر تخطئه‌ها و تنگ‌نظری‌ها و بی‌اعتنایی‌ها، فقط خلق آثاری نیرومند است، و سپهری از چنین قدرت مسحورکننده‌ای برخوردار بود.

او با استعدادی ژرف و شناخت و اعتماد به نفس فراوان، در سایه تلاشی طاقت‌فرسا و دقتی حوصله‌سوز، در توفان انواع توطئه‌ها و دیگر ابتلائات فرهنگی جوامع استبدادی، با صبر و هوشیاری کافی کار کرد، قدم به قدم پیش آمد، تا نیمه اول دهه 40 که با انتشار آثاری چون «صدای پای آب» و «مسافرم و «حجم سبز» به قله شعر نو دست یافت.»

سهراب سپهری پانزدهم مهرماه 1307 در کاشان به دنیا آمد. اولین مجموعه شعر او با نام «مرگ رنگ» در سال 1330 منتشر شد. «زندگی خواب‌ها»، «آوار آفتاب»، «صدای پای آب»، «شرق اندوه»، «حجم سبز»، «ما هیچ، ما نگاه»، «در کنار چمن» و «هشت کتاب» از آثار این شاعرند.

او علاوه بر شعر، به نقاشی هم به صورت حرفه‌یی می‌پرداخت. از نقاشی‌های او نیز می‌توان به تابلوهای «طبیعت بی‌جان» (۱۳۳۶)، «شقایق‌ها، جویبار و تنه‌ی درخت» (۱۳۳۹)، «علف‌ها و تنه‌ی درخت» (۱۳۴۱) ، «ترکیب‌بندی با نوارهای رنگی» (۱۳۴۹)، «ترکیب‌بندی با مربع‌ها» (۱۳۵۱) و «منظره‌ی کویری» (۱۳۵۷) اشاره کرد.

سهراب سپهری در غروب اول اردیبهشت‌ماه سال 1359 در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امام‌زاده سلطان‌علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی این شاعر و نقاش است.

 منبع : ایسنا

 برای مشاهده اشعار سهراب سپهری کلیک کنید

حجره ات کربلا شده آقا - یوسف رحیمی

حجره ات کربلا شده آقا

شاعر : یوسف رحیمی

دل من را چه مبتلا کرده
جلوه‌هایی که دم به دم داری
حضرت عشق! حضرت باران!
در دل خسته ام حرم داری

در هوای زیارت حرمت
در به در می شویم مثل نسیم
السلام علیک یابن رئوف
السلام علیک یابن کریم

دل به آفاق جود می‌بندد
هر کسی آمد و اسیرت شد
در جوانی دل شکسته‌ی ما
سرو قامت خمیده پیرت شد

از نگاهت مراد می گیرم
شده قلبم مرید چشمانت
شاهد لحظه‌های دلتنگی!
دل تنگم شهید چشمانت

جان من! بین خانه‌ی خود هم
به خدا آنقدر غریبی که
غربتت را کسی نمی فهمد
تویی و قلب بی شکیبی که ...

قفس غربت و دلی مجروح
پر و بال پرنده می ریزد
گریه می باری و کنارت باز
ام فضل است خنده می‌ریزد

سر به دیوار بی کسی داری
در غروب غریب فاصله‌ها
گم شده ناله های بی رمقت
در هیاهوی شوم هلهله‌ها

دگر آقا تو خوب می دانی
ناله‌ی بی جواب یعنی چه
التماس نگاه لب تشنه
ندبه‌ی آب آب یعنی چه

به فدای کبوترانی که
دست در دست آسمان دادند
بال در بال ، گریه در گریه
به تنی خسته سایه بان دادند

حجره ات کربلا شده آقا
گریه های من اختیاری نیست
جای شکرش هنوز هم باقیست
در کنار تو نیزه داری نیست

غرق در خاک و خون رها مانده
بین گودال پیکر خورشید
خواهری خسته بوسه می‌گیرد
از گلوی مطهر خورشید

سر قرآن که رفت بر نیزه
آسمان غرق در تلاطم شد
در هجوم سپاه سر نیزه
آیه های مقطعه گم شد

شهادت امام - براتعلی فدایی هروی

شهادت امام

شاعر : براتعلی فدایی هروی

روایت است در اخبار اینکه آن حضرت
به ام فضل نمی داشت هیچگه رغبت
که بود منحرف آن همسر ستم پیشه
از آن ستوده یزدان ز راه اندیشه

 چو میل سوی کنیزان خویش داشت امام
از آن به کینه او ام فضل کرد قیام
چو زین معامله گردید معتصم آگاه
به سوء قصد کمر تنگ بست آن گمراه

 نمود حیله که تا ام فضل گشت رضا
به قتل آن شه گردون دانش و تقوا
سپرده زهر هلائل به او ز راه ستم
که در طعام خوراند به آن سپهر کرم

 چو ام فضل به فرمان آن لعین حسود
زکینه خوشه انگور کرد زهر آلود
نهاد در پی فرصت امام را به حضور
امام چونکه تناول نمود از آن انگور

  زبعد لحظه ای زهر جفا نمود اثر
چنانکه سوخت سراپاه وجود آن سرور
چو دید همسر ملعونه کان امام وحید
چو شخص مارگزیده به خویش می پیچید

  از آن جناب و کردار بس پشیمان شد
فغان وآه ز دل بر کشید و گریان شد
امام گفت که ای نا سپاس حق نشناس !
کنون که کار مرا ساخت سوده الماس

 تو را چه فایده اکنون زگریه و زاری
چه انتظار زدرگاه کبریا داری ؟
ازین جفا که نمودی به کردگارقسم
زحق رسد به تو پاداش این جفا و ستم

 چنان به درد شوی مبتلا که پایانش
به غیر مرگ نیابی به دهر درمانش
چو آن سموم جگر سوز ساخت کار امام
زظلم معتصم و ام فضل بد فرجام

  جهان به دیده احباب گشت تیره و تار
فلک به ماتم او باز ماند از رفتار
به باغ خلد پیغمبر ز غصه زار گریست
به سوگواری او چشم روزگار گریست

 علی و فاطمه از این مصیبت عظمی
به صدر روضه نشستند در گلیم عزا
به بوستان جنان زین عزا حسین و حسن
به آه و ناله نمودند چاک پیراهن

 امام ساجد و باقر شدند زار و ملول
زجور معتصم آن دشمن خدا ورسول
فشاند خون دل از دیده حضرت جعفر
گریست موسی کاظم بسان ابرمطر

  امام ثامن و ضامن رضای شه کونین
زداغ ماتم فرزند ریخت خون ز دو عین
زسوز ناله آن سرو گلشن توحید
کباب شد جگر طائران عرش مجید

  خلاصه معتصم آن رو سیاه بی بنیاد
پس از شهادت سلطان دین امام جواد(ع)
به کاخ ظلم و ستم ام فضل را طلبید
که بود عم وی آن نابکار شوم پلید

ویژه نامه شهادت امام جواد علیه السلام

به مناسبت شهادت جانسوز حضرت جواد علیه السلام ، اشعاری از شاعران معاصر کشورمون رو برای شما عزیزان آماده کرده ایم که امیدواریم از خواندن اشعار لذت ببرید

زخم زبان - علی انسانی

 شام یلدا - ژولیده نیشابوری

آیات تشنگی - محمود ژولیده

حضرت عشق - مسعود اصلانی

سلیمان عالم - غلامرضا سازگار

قلب مادری - محمدحسین رحیمیان

شهادت امام - براتعلی فدایی هروی

روح عبادت - سید رضا مؤید خراسانی

حجره ات کربلا شده آقا - یوسف رحیمی

زخم زبان - علی انسانی

زخم زبان

شاعر : علی انسانی

میان حجره چنان ناله از جفا می زد
که سوز ناله اش آتش به ماسوا می زد

 به لب ز کینه ی بیگانه هیچ شِکوه نداشت
و لیک داد، ز بیداد آشنا می زد

 شرار زهر ز یک سو، لهیب غم یک سوی
به جان و پیکرش آتش، جدا جدا می زد

 گذشت کار ز کار و نداشت کار به کس
در آن میانه فقط آب را صدا می زد

 صدای ناله ی وِی هِی ضعیف تر می شد
که پیک مرگ بر او از جنان صلا می زد

 برون حجره همه پای کوب و دست افشان
درون حجره یکی بود و دست و پا می زد

 ستاده بود و جواد الائمّه جان می داد
ازو بپرس که زخم زبان چرا می زد

قلب مادری - محمدحسین رحیمیان

قلب مادری

شاعر : محمدحسین رحیمیان

ماهی ولی به چشم همه رو نمی شوی
عطری ولی روانه به هر سو نمی شوی

 آهوی روسیاه و هوس ران رسیده است
یابن الرضا! تو ضامن آهو نمی شوی؟

 جایی نه گفته اند نه اینکه نوشته اند
آقای بندگان سیه رو نمی شوی

 از کودکی به فکر تقاص مدینه ای
تو بی خیال قصه پهلو نمی شوی

 باشد میان خون و رگت شور انتقام
راضی به گریه در غم بانو نمی شوی

 سلطان سپرده دل به غضب های حیدری ات
ارثیه رضاست به تو قلب مادری ات

سلیمان عالم - غلامرضا سازگار

سلیمان عالم

شاعر : غلامرضا سازگار

ای مرغ جان کبوتر صحن و سرای تو
هفت ‌آسمان صحیفه مدح و ثنای تو
چشم رضا به ماه رخ دلربای تو
چشم فرشتگان خدا جای پای تو
دل‌هـای عارفـان حـرم بـا صفای تو

 تو خود جوادی و همه عالم گدای تو

 دست گدائی همه عالم به سوی تو
دل برده از امام رضا ماه روی تو
پیشانی ملائکه بر خاک کوی تو
جام بهشتیان همه پر از سبوی تو
ذکر خوش امام رضا گفتگوی تو

 زیبد که او هماره بگوید ثنای تو

 بسم ‌اللهِ صحیفه دل‌هاست نام تو
خیل ملَک ستاده به عرض سلام تو
عالم رهین کثرتِ جود مدام تو
بالاتر از ثنای خلایق مقام تو
نور است همچو آیه قرآن کلام تو

 رویـد مسیـح از نفس جانفزای تو

وابسته بر وجود تو این عالم وجود
آرند جن و انس به خاک درت سجود
مشهور در میان امامان شدی به جود
بر جود و بر قیام و سجوت همه درو
آیـات غیب را رخ نـورانی‌ات شهود

 وجه خداست روی محمّد نمای تو

 تو بضعه امام رضا نجل حیدری
سر تا قدم پیمبر و زهرا و حیدری
چشم و چراغ زاده موسی ‌بن‌ جعفری
ابن الرضای اوّلِ آل پیمبری
از هـر چـه گفته ‌انـد و نگفتنـد برتـری

 گوهر چه قابل است که ریزم به پای تو

جز تو که خصم گشته ز جود تو بهره‌ بر
کی داده حرز فاطمه بر قاتل پدر
جایی که می‌ کنی تو به دشمن چنین‌ نظر
باور نمی ‌کنم که برانی مرا ز در
از من اگر چه نیست کسی روسیاه ‌تر

 دارم امیـد بـر تو و لطف و عطای تو

 مأمون به پیش علم و کمال تو شد حقیر
افتاد در حقارت و افکند سر به زیر
«یحیی ‌ابن ‌اکثم» آمده در محضرت اسیر
با آنکه در مدارج تعلیم گشته پیر
در محضر تو کم بوَد از کودک و صغیر

 شـد محـو علـم و دانش بی ‌انتهـای تو

 ما مورِ کوچک و تو سلیمان عالمی
جان امام هشتم و جانان عالمی
مدفون به کاظمینی و سلطان عالمی
ماه رضا و مهر فروزان عالمی
در هـر قـدم نثـار رهـت جان عالمی

 جان چیست تا کنند خلایق فدای تو

 یک عمر بوده آتش غم شمع محفلت
مأمون هزار مرتبه خون ریخت در دلت
دردا که یار جانی تو گشت قاتلت
حل شد به زهر، عاقبت کار، مشکلت
بودی جوان و قتلگهت گشت منزلت

 خامـوش گشت زمزمه‌هـای دعای تو

 در بین حجره سوختی و دست و پا زدی
وز سوز سینه ناله واغربتا زدی
با کام تشنه مادر خود را صدا زدی
وز سوز ناله شعله به ارض و سما زدی
فریاد بهر تشنه‌ لبِ کربلا زدی

 بـر عرش رفت ناله واویلتای تو

 هر چند هیچ‌کس ز غمت با خبر نبود
دیگر سرت به نوک نی و طشت زر نبود
در قلب داغدار تو داغ پسر نبود
لب‌هایت از حسین دگر تشنه ‌تر نبود
دیگر به سنگ ماه جمالت سپر نبود

 جاری نگشت خون به رخ دلربای تو

 تا دور چرخ فصل خزان دارد و بهار
روزی چو روز جد تو نبْوَد به روزگار
«روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه درآمد ز کوهسار»
«میثم» بیـار در غـم او چشـم اشکبــار

 کن گریه تا که سیل شود اشک‌های تو

حضرت عشق - مسعود اصلانی

حضرت عشق

شاعر : مسعود اصلانی

در وجود تو جود را دیدم                                         جلوه های سجود را دیدم

 تشنه بودم تو را صدا زدم و                                    مهربانی رود را دیدم

 در نگاه تو فصل بارانِ...                                         ...آسمانِ کبود را دیدم

 تو جواد الائمه ای حتی                                         در نبود تو بود را دیدم

 دست هایت سخاوت محض است                           با تو الطاف زود را دیدم

 با نگاهی به آسمانِ بلند                                      پیش پایت قعود را دیدم

 حضرت عشق دست جود خدا

 یا علی اکبر امام رضا

 دل شکسته دعا که می خواهد؟                            گریه ی بیصدا که می خواهد؟

 گریه کردن برای تو خوب است                                ور نه این گریه را که می خواهد؟

 هر کرم خانه ای که باز شود                                  لا اقل یک گدا که می خواهد؟

 حرمت را خدا به عالم داد                                      تا ببیند شفا که می خواهد؟

 از روی گنبد تو جار زدند                                         فیض بی انتها که می خواهد؟

 تا زمین، کاظمین را دارد                                        جنت کبریا که می خواهد؟

 من گدای دخیل تا ابدم

 راه باب الجواد را بلدم

 چشم هایت همین که تر می شد                          خون لب هات بیشتر می شد

 همسرت هم سرت بلا آورد                        هم برای تو درد سر می شد

 کف زدن ها عذاب می دادند                                  نفسی را که مختصر می شد

 شک ندارم که استخوانت سوخت                           بدنت داشت شعله ور می شد

 کاش جای صدای بی اثرت                                     زهر جانسوز بی اثر می شد

 صورتت روی خاک و در نظرت                                  یاد گودال جلوه گر می شد:

 در سر بامی و سر تو نرفت

 چکمه ای روی پیکر تو نرفت

 آسمانی به خاک و خون که تپید                             رنگ خون شد محاسن خورشید

 با ته نیزه پیکرت برگشت                                       خواهرت داشت صحنه را می دید

 دستی آمد که پیرهن ببرد                                     دستی آمد به موش پنجه کشید

 خنجری آمد و زبانم لال                                         سخنش را چه ظالمانه بُرید

 لطمات خدود یک طرف و                                        آن طرف شمر داشت می خندید

 بعد از آن ضربه ی دوازدهم                                     بدنی مثل بید می لرزید

 خواهرش ناله زد و لیک چه سود

 خنجر شمر کاش کهنه نبود

آیات تشنگی - محمود ژولیده

آیات تشنگی

شاعر : محمود ژولیده

آیاتِ تشنگی است سُرود زبان من
مرثیه های داغِ عطش ترجمان من

 جز آیه های درد، تَرَنُّم نمی کنم
یعنی که زهر بُرده تمامِ توان من

 سوز عطش گِلوی مرا زخم کرده است
بی خود نشد شکسته شکسته بیان من

 از بسکه تشنگی تب و تاب مرا ربود
خشکیده ذره ذره زبان در دهان من

 این حجره نیست، مقتلِ جان کندنِ من است
خود قاتل است همسرِ نامهربان من

 آیا جوابِ آهِ غریب است کف زدن؟
هر هلهله است خنجرِ تیزی به جان من

 حالا نَفَس به سینه من حَبس می شود
دشمن نشسته منتظرِ نیمه جان من

 گیرم چراغ عمرِ مرا هم کنی خموش
خاموش کِی کنید فروغ نهان من؟

 از حجره تا به بام تنم زخمه زخمه شد
این راه پلّه می شکَنَد استخوان من

 افسوس قاتلِ پسرِ فاطمه شدی!
خِیری کجا رسد به تو از دشمنان من

 کُشتی مرا به فصل جوانی خدا کند
رحمی کنید بر پسرِ نوجوان من

 هادی بیا به وقت جدایی نظاره کن
بر بام خانه بی کَفَنی میزبان من

روح عبادت - سید رضا مؤید خراسانی

روح عبادت

شاعر : سید رضا مؤید خراسانی

خون شد از غم دلِ خدا جویم
درد بسیار و نیست دارویم
می فشانم سرشك و می گویم

یا جواد الائمه ادركنی

 سینه ای پُر شرار دارم من
دل و جانی فكار دارم من
دو جهان با تو كار دارم من

 یا جواد الائمه ادركنی

 روزگارم ز غم تباه شده
قلبم از معصیت سیاه شده
راهِ من منتهی به چاه شده

 یا جواد الائمه ادركنی

 خسته و دلشكسته و زارم
گره افتاده است در كارم
جز به كویت كجا پناه آرم؟

 یا جواد الائمه ادركنی

ای كه روح عبادتی ما را
عذر خواهِ قیامتی ما را
جانِ زهرا عنایتی ما را

 یا جواد الائمه ادركنی

 تشنه ام تشنه بر من آب بده
گنهم را ببر ثواب بده
به گدای درت جواب بده

 یا جواد الائمه ادركنی

دردِ من را دوا كنی چه شود؟
حاجتم را روا كنی چه شود؟
قسمتم كربلا كنی چه شود؟

 یا جواد الائمه ادركنی

عزت عالمین می خواهم
نجف و كاظمین می خواهم
طوفِ قبر حسین می خواهم

 یا جواد الائمه ادركنی

 من كه چون شمع بر فروخته ام
از غم غربت تو سوخته ام
چشم بر رحمتِ تو دوخته ام

 یا جواد الائمه ادركنی

 همسرت كرد نامراد تو را
ساخت مسموم از عناد تو را
ای كه خوانده پدر جواد تو را

 یا جواد الائمه ادركنی

شام یلدا - ژولیده نیشابوری

شام یلدا

شاعر : ژولیده نیشابوری

در میان حجره یا رب كیست غوغا مى ‏كند
شكوه زیر لب ز بى رحمىِ دنیا مى‏ كند

ز آتش زهر جفا چون شعله مى‏ پیچد به خود
دود آهش روز را چون شام یلدا مى ‏كند

 خاك عالم بر سرم گویى جواد ابن الرضاست
كز عطش مى ‏سوزد و خون، قلب زهرا مى ‏كند

 آب را مى ‏ریزد آن بیدادگر روى زمین
هر چه آب آن تشنه لب از او تمنا مى‏ كند

 در سنین نوجوانى همچو زهرا مادرش
جان شیرین را به راه دوست اهدا مى‏ كند

 تا بپرسد حال آن پهلو شكسته در جنان
از پى دیدار او خود را مهیا مى‏ كند

 تشنه لب با قلب سوزان جان به جانان مى ‏دهد
قاتلش جان دادن او را تماشا مى‏ كند

 شد دل (ژولیده) خون از داغ جان فرساى او
كز غمش اشعار او خون در دل ما مى ‏كند

یادداشت محدثی خراسانی برای شفیعی کدکنی

نوزدهم مهرماه سالروز تولد محمد رضا شفیعی کَدْکَنی (زادهٔ ۱۹ مهر ۱۳۱۸ در کدکن تربت حیدریه) از نویسندگان و شاعران امروز ایران است.

به همین مناسبت مصطفی محدثی خراسانی از شعرای معاصر یادداشت کوتاهی را به ایشان تقدیم کرده است:

مهرماه، فرارسیده است،ماه تولد مهرو معرفت،ماه گشوده شدن افق های کشف و شهود و دعوت انسان به سیر انفس،در آفاق جان،ماه مهراست ،ماه تولد شعر و شاعران،ماه تولد محمد رضا شفیعی کدکنی که شفیع شعر روزگارماست،معمار بلاغت نوین که راه رستگاری در شعر رابه این نسل در آینه آثارش نمایاند.

این رباعی را درآستانه سالروز ولادت «علامه محمدرضا شفیعی کدکنی» به پیشگاه حضرتش تقدیم می‌کنم.

این چشم دوباره روشنی می‌خواهد

فرزند نخوانده‌ای تنی می‌خواهد

تا جلوه نو کند درآن، سکر سماع

آیینه شعر «کدکنی» می‌خواهد

 برای مشاهده اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی کلیک کنید

شعری طنز از سعید سلیمان پور

چو دیدید سرما بهار آورید

شاعر : سعید سلیمان پور

بکوشید و خوبی به کار آورید»(1)
نکوشید خیطی به بار آورید!

الا ظالمان جهان، از چه روی
بر این خلق ایران فشار آورید؟!...

  چو از هسته گوییم و نیروی آن
سخن را سوی انفجار آورید!

  چرا در میان سخنهایتان
دروغی چنین شاخدار آورید!

  علوم جهان را که گفته عمو،
مُحِقّ‌اید در انحصار آورید؟!

  به هرجا که دیدید نفعی کلان
هجومی چنان لاشخوار آورید!

 چو مستید از کبر، دیگر چرا
سر سفره زآن «زهرمار» آورید(!)

  فروشی نباشد حق ای ظالمان
هر آنقدر پوند و دلار آورید!

  ز تحریم‌تان عزم ما نشکند
کجا رخنه در این حصار آورید!

  بر این گلّه گر فکر گرگی کنید
بسی بُز – از این رهگذار- آورید(!)

سیاست دگر بس بوَد، دوستان!
دلم را خبر از نگار آورید!

  دماغم از این بوی بد پر شده‌ست
مرا شمّه‌ای عطر یار آورید!

  غم و غصّه خوردن چو شغلیست سخت
برایم دو تا دستیار آورید!

  دلم شد خراب از نگاهی و کار
شد از دست،تعمیرکار آورید!

  پی باقلا بار کردن سپس
ز کوی نگارم حِمار آورید!

  ز بهر خسارت چکی پرملاط(!)
از آن ماه سرمایه‌دار آورید!

  ز شعرم سپس خنده‌ای روحبخش
به روی لب روزگار آورید!

  بخوانید این طنز را و در آن -
«چو دیدید سرما، بهار آورید.»(!) (2)

پی نوشت‌های شاعر:

(1) (2): روی همرفته(!) بیتی از حکیم ابوالقاسم فردوسی:

«بکوشید و خوبی به کار آورید

چو دیدید سرما، بهار آورید»

که البته پرزیدنت روحانی در مجمع عمومی تصحیحش کرده بودند به:

بکوشید نیکی به کار آورید

اگر آن مرد بیاید - امیرعلی سلیمانی

اگر آن مرد بیاید

شاعر : امیرعلی سلیمانی

می رسد آن که به دنیا نفحاتی بفرستد
آنکه با تشنگی اش آب حیاتی بفرستد

می رسد مرد ، اگر درد زیاد است غمی نیست
می رسد بر لب هر خیمه فراتی بفرستد

می رسد ، می رسد آن مرد که با چشمه ی نورش
به شب تیره ی صحرا عرفاتی بفرستد

می رسد تازه کند شور مفاتیج الجنان را
می رسد زمزمه ی عهد و سماتی بفرستد

می شود با نفسش لحظه ای از سمت مدینه
بر لب خلق مسلمان کلماتی بفرستد

اهل باران و بهار است ، مقدر شده روزی
سوی هر مزرعه تشنه قناتی بفرستد

جمعه ها می شود از شکر صلاه دگری داشت
اگر آن مرد بیاید صلواتی بفرستد

ترانه ای از جنس وطنم - مهشید رهبری

ترانه ای از جنس وطنم

شاعر : مهشید رهبری

پرنده تو قفس معنی آزادی رو می فهمه
پل ویرونه که معنی آبادی رو می فهمه

مسیر آب دریا رو فقط رودخونه می دونه
واسه لمس دل دریا یه عمری تشنه می مونه

جای ما پشت ابراس،ما باید بارون بشیم کم کم
بباریم رو تنِ خشکِ کویرِ آرزو نم نم

بگو میشه که باغو پر کنیم از برگای امّید
بگو میشه رسید از سفره مون تا دستای خورشید

تو فصل خشکی و قحطی،وطن سبزِ وُ آبادِ
اسیر دست دشمن نیس، وطن آباد و آزادِ

فدای اون جوونایی که از نسل گل یاسَن
واسه رفتن روی قلّه،پر از ایمان و احساسَن

خدا با ماس،دستامون پل فردا رو می سازه
همیشه گفتمو میگم که ایرونی نمی بازه

بلای خانمان سوز - جواد شیخ الاسلامی

بلای خانمان سوز

شاعر : جواد شیخ الاسلامی

می توانستی بلای خانمان سوزی نباشی
آه هم باشی ولی آهِ جهان سوزی نباشی

نازنینم! راستش تا دیدمت گفتم که شاید
مثل خیلی ها تو هم آش دهان سوزی نباشی

مثل خیلی ها هوس باشی و باشی در جهانم
در جهانم باشی اما شعر جان سوزی نباشی

زندگی یعنی همین عشقی که میگویند داغ است
مرگ یعنی در گلوی عاشقان، سوزی نباشی

زندگی را دوست دارم، آنچنانکه گرم آنم
مرده ام روزی که درد استخوان سوزی نباشی

شهاب سنگ - آرزو نوری

شهاب سنگ

شاعر : آرزو نوری

می‌آیی
با چشمانت
از انتهای شهر تاریک‌تر
و لبهایت
تا هرچه حرف مبهم
سرنوشت مرا
تاب می‌خورد
نگو
نپرس
شهاب سنگ‌ها
به زمین نرسیده
تمام می‌شوند
قلب من اما
شعله ور است
- زنده زنده-
شعله ور
و هیچ وقت
به زمین نمی رسد

فقط بگرد دور خورشید - ناهید حبیبی

فقط بگرد دور خورشید

شاعر : ناهید حبیبی

همچون رودی خروشان میگذرم
از کنار همه نگا ه ها
سلام ها
لبخندها
سرکش
مغرور
طغیانگر
تا اینکه آن رود می رسد
به سدی
می ایستد در برابر ابهتش
ساکت
متواضع و خیره به آن
منم تا رسیدم به چشمان وحشی

برای او - غلامعلی بهروزی

برای او

شاعر : غلامعلی بهروزی

مستِ قرارت می شوم ، نیرنگِ دنیا ، تا به کی
شادی به چنگ آید ولی ، یک چنگِ ، تنها ، تا به کی
با جان شدم من تارِ دل ، سازی به این دل می زنی ؟
در سوز و سازت می شوم ، دل سنگِ خارا ، تا به

غزل نیمه تمام - شمس الدین عراقی

غزل نیمه تمام

شاعر : شمس الدین عراقی

امشب غزلم خسته ولی ختم کلام است
خورشید فرو خفته ی پاییزی بام است
بازنده ی بی قافیه در خلوت تبعید
بیهوده به ناچار لبش بر لب جام است
باور به رهایی نکند، پس به چه تدبیر
کو راه رها گشتن از

این آتش نیست مرهمی - کریم لقمانی

این آتش نیست مرهمی

شاعر : کریم لقمانی

به استغاثه نشستم ، دست به آسمان
شایدازکویرترک خورده ی ابر
رها گرددقطره ای زرحمتی
سیراب کند
سوت وکورچشمهای خشکیده را
چروکهای سینه
خیس شوددرشوره زاردرون
آرام گیردتپش ویران شده ی لرزان

دار قالی - علی غلامی

دار قالی

شاعر : علی غلامی

پنجاه ناعدد
شمارگان نیستی
نقطه های سیاهی که باید زوده شوند
برقالی دست بافت ابریشم " کردوان "
که دررؤیاهای پیرسالی پدرم
لکه های خونی کثیف پرزهایش را پوشانده بود .
پنجاه گره