اعدام کن یادت را - علی حاتمیان

 

اعدام کن یادت را

شاعر : علی حاتمیان

آرمانی که در آرزوهایم گم شد

و آدمی که در قعر آرمان هایم جا ماند...

نمیشد و نمیتوانستم بخواهمش

همان یسنای تنهایی قلبم را...

.

بخوان مرادم را از چشمانم؛ دیگر خسته ام از حرفها و تکرارم...

بیهوده بودم و بیهودگی پیشه ام بود

و از تمام مردم دنیا همسر من "غم" بود

.

برگهای پاییزی حرف مرا میفهمند

و فریادی میکشند به عمق قطع نخاع شدن زیر پای این افسرده دل...

 ساعت، منتظران را بیرحمانه دور میزند

و جا میگذارد تو را در خودت قبل از رسیدن به خودت...

ثانیه، تشنج من بود بر قلب سرد زمان.

و زندگی، مرا به سکوت میرساند با تازیانه های یادت بر این خیال متروکه!

.

پایانم برسان که خیابانهای سرد پاییزی تمام شدند...

و اعدام کن یادت را در پستوی افکارم با تشویق ذهنم به فراموشی...

و بخوان مرادم را از چشمانم: که دیگر نیستم و نیستی...

نمیدانی - رضا خادمه مولوی

نمیدانی

شاعر : رضا خادمه مولوی

چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی
به چشمم خیره میگردی ولی غم را نمیخوانی

چه باشی یا نباشی من برایت آرزو کردم
چه دردی بیشتر از این که این ها را نمی دانی

برایم روز روشن بود میدانستم از اول
که میاید چنین روزی که میگوئی نمی مانی

برای من که بعد از تو ندارم شاخه ی سبزی
چه فرقی میکند دیگر هوای صاف و بارانی؟

شبیه موریانه،خاطرت در ذهن می ماند
که میپوسد مرا کم کم به آرامی و پنهانی

دل آئینه ام حتی اگر کوهی شود آخر
به سنگی،خرد می گردد به یک لحظه به آسانی

چه میدانی؟تمام پیکرم چون شمع می سوزد
که امشب در دلم برپاست یک شام غریبانی

زندگی زیباست - محمد شیرین زاده

 

زندگی زیباست

شاعر : محمد شیرین زاده

به گمانم باید

زندگی

گل سرخی باشد

که در اندیشه خاک

می روید

یا که شاید

پر پرواز کبوتر باشد

که به دلتنگی این پنجره ها

حس رهایی می بخشد

زندگی چیست جز

یک قایق چوبی

شناور

روی امواج محبت

که مرا با خود

تا ساحل رویا ها برد

زندگی بی گمان

روزنه ای در فرداست

که از آن روزنه

چشمان تو پیداست

پس لبخند بزن

که با خنده ی تو

زندگی هم زیباست ...

ظلم - سلیمان ابوالقاسمی

 

ظلم

شاعر : سلیمان ابوالقاسمی

کربلا تنها به ظلم معنا مکن

اکتفا بر گفتن غم ها مکن

کربلا راه نرفته در غدیر

از غدیر گفتن دمی پروا مکن

مشقی بودم در هر گلوله یاد - علی حاتمیان

 

مشقی بدم در هرگلوله یاد

شاعر : علی حاتمیان

از سرخی گونه هات در چله زمستان

تا بی قراری هر شبم برای برگشتن

همه میسوزند یا که سوزاندمش

با کشیدن ماشه ای که باید میچکاندمش

.

.

.

دارد به خون خود غرق میشوم در عمق تنهایی؛

در دامم و غم دارم و اما تو آزادی...

آزادی که با من گم شوی در عمق شب زیستن؛

یا با یکی دیگر بخوابی در تختی رویایی...

گاهی کنار شوهرت یادی بکن از من؛

از روزگاری که مرا کم کرده است از من...

دارد تکانش میدهم این غول آدمخوار؛

دارم صدایی میدهد این اسلحه هر دم...

تنهایم و تنهاییم هر روز با "من" بود؛

از روزگار من کمی "دوست دارم" کم بود...

بگذار تا رها شوم از دام تنهایی؛

تنهای تنهایم و تنها "تو" می دانی...

با هر نفس شلیک بود همنفسم هر دم؛

دارم به خون خود غرق میشود این آدمک باز هم...

میترسیدم و باز هم شلیک با من بود؛

از آدمای روزگار همسر من "غم" بود...

با آتشی که بس نشد با پرچمی بیرنگ؛

تا آن نفس یک همنفس "شلیک" با من بود...

دارم سیاهی میرود چشمانم هر دم؛

شلیک با شلیک با در خواب فرو رفتن...

هر چند که مشقی بودم در هر گلوله یاد؛

اما با هر شلیک می بردم مهر تو را از یاد...

آخر خلاصه میشدم با خواب بی همخواب؛

دنیا هنوز میگذرد و من همچنان تنهام...

دلم از عشقت سالهاست فرار میکند - علی حاتمیان

 

دلم از عشقت سالهاست فرار میکند

شاعر : علی حاتمیان

در خیسی ترانه هایم غرق میشوم،

شبیه حل شدن بغضم در لبخند...

و چه نا عادلانه آفساید میشود،

تمامیت گلهایم در دستت...

من از با تو بودن به توبه میرسم؛

ولی تو را هر روز تکرار میکنم!

از این مرور بی پایان چه سود؟

جز این که تو را هر دم گناه میکنم...

به دنیای من هیچگاه سر نزن؛

دلم از عشقت سالهاست فرار میکند...

شمع - سلیمان ابوالقاسمی

 

شمع

شاعر : سلیمان ابوالقاسمی

در فراقت همچو شمع سوزم هنوز

شام تارست بی تو چون روزم هنوز

بیقــرارم بیقــرارم بیقـــــــــــرار

روز و شب چشم بر رهت دوزم هنوز

جیرجیرک - محمد شیرین زاده

 

جیرجیرک

شاعر : محمد شیرین زاده

جــیرجیرک تــوی تــاریکی

بـه کــدامین درد

ایـن چــنین

بـلند و یـک نـــفس مـی خواند

او بـه یـاد کـیست

کـه ایــنگونه

از ســـکوت شــب

تــرانه مــی سازد

آه ، جــیرجیرک تـوی تــاریکی

چـه بــغض گـرانی دارد

بـه گـمانم او هـم

دل تـــنگی دارد ...

آزادی - مسلم آهنگری

 

آزادی

شاعر : مسلم آهنگری

نیست بتی چون بت زیبای تو
اهل جهان محو تماشای تو
عاقل و صاحبدل و درویش هم
راز تو نگشود و معمای تو

ای همه آزادی و آزادگی

پیش تو هر کس که بیاید خو شست
پای تو هر کس که بیفتد ، بپاست
ما همه را خواب تو بیدار کرد
آنکه به زندان تو گردد ، رهاست

آی همه آزادی و آزادگی

پای کتاب همه امضای تو
خون شهیدان همه در پای تو
گر همگان چون پری آراسته
ما چو پریزاده به دریای تو

ای همه آزادی و آزادگی

بی تو جهان را قفس انداختند
کو چه به کو چه عسس انداختند
قلب من و قلب تو را زندگی
چون خفگان از نفس انداختند

ای همه آزادی و آزادگی

عشق به پیشت به دو زانو، دو تا
مرد قلندر به حضورت ، بپا
درد اگر پیش تو آید شبی
صبح بگیرد ز دو دستت شفا

ای همه آزادی و آزادگی

مهر تویی ، ماه تویی ، راه تو
صاحب هر دولت و هر شاه تو
مُلک عقیم است ، چو شه زادگان
هر که نزاید ، پسر شاه تو

ای همه آزادی و آزادگی

اربعین - سلیمان ابوالقاسمی

 

اربعین

شاعر : سلیمان ابوالقاسمی

روز عاشورا حسین گفتا چنین

کیست مرا گردد مددکار و معین

این همه عاشق ز اقصای جهان

اربعین در کربلا گم شد زمین

شهره شهر - جواد مهدی پور

 

شهره شهر

شاعر : جواد مهدی پور

سر شارم از آن لحظه که غمخوار تو هستم
از عشق تو تب کردم و بیمار تو هستم

من امنترین جای دلم را به تو دادم
عمریست که من محرم اسرار تو هستم

تا سایه ی تو کم نشود از سرم ای دوست
همواره در آن سایه ی دیوار تو هستم

هر چند که زیبایی تو شهره ی شهر است
من نیز جسورانه خریدار تو هستم

گویند که مغرورم و از عشق تو بی تاب
ای کاش بدانند که من یار تو هستم

دیدار صمیمانه ی تو مایه ی فخر است
مشتاق سراسیمه ی دیدار تو هستم

آغوش تو داریست که قاضی به من آموخت
خوشحالم از آن حکم ، که بر دار تو هستم

خاطراتت را کجا گم کرده ام - علی حاتمیان

 

خاطراتت را کجا گم کرده ام

شاعر : علی حاتمیان

دوباره به کرم ها مشکوک میشوم؛

نکند گرسنه بوده اند و خاطرات تو را خورده اند!

یا شاید مورچه ها در پی آذوقه، آنها را دزدیده اند!

یا اسکلی آنها را انبار کرده است و جایش را فراموش کرده است!

دوباره تو را مرور میکنم و بیاد نمی آورمت!!!

شاید خاطراتت را در آشنایی های چند ساعته جا گذاشته ام...

یا به هنگام فرار از تنهایی، از قلبم افتاده است...

نمی دانم، بیاد نمی آورمت...!

نه از کوران عاشقی یادی مانده،

نه از الفبای دوستی...

تنها، یادگاری از تو به دور گردنم نقش بسته که مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد...!

گربه - خدیجه مهدی پور

 

گربه

شاعر : خدیجه مهدی پور

در استفراغ افکارش لیز میخورد

گربه ی

که عاشق باران شد...

مسافر - خدیجه مهدی پور

 

مسافر

شاعر : خدیجه مهدی پور

قولهای مردانه ات را میکارم

کنار کاکتوسها

روی مفنامیک ها

کنار حوض ماهیان مرده

راه میروم

آرام

روی خوابها...مسافر ..

دیازپام - خدیجه مهدی پور

 

دیازپام

شاعر : خدیجه مهدی پور

دیازپام هایم را با یک مشت فمنیست

در لیوانی از مازوخیست حل میکنم

وبا گلدان همسایه بالا میرویم

بالا

بالا

در خوابها

برگ برنده - خدیجه مهدی پور

 

برگ برنده

شاعر : خدیجه مهدی پور

نشسته ام اینجا پشت عینکم!

فرورفته ام در خودم چون شعارهای جیبی میدان آزادی!

وچشمان خیست را که بر بند رخت آویزان است وباد خشک نشده آنها را با خود برد!!

ایستاده ام اینجا!

همین حوالی با ساعتی شکسته در پیاده رو در جیغ موازییک های خیابان ولیعصر با خواب بلند چشمانت
آه !

اما برگ برنده را باد با خود برد

زسالت - خدیجه مهدی پور

 

رسالت

شاعر : خدیجه مهدی پور

رسالت غرق بطالت است اکنون

وزنی در زیر سیگاری تاول زده ی شهر

در بلوغ مجرد این خیابان

در عکسهای پاره وقت رهگذران

خودش را خاموش میکند

بسان آهنگی قدیمی

که هیچ خریداری ندارد

پیوست - آرزو نوری

 

پیوست

شاعر : آرزو نوری

پیوست شده ام آقا
به سرخی لبهایت
پیوست شده ام
حصارها
ازسیاهی چشمانت شروع می شود
به تلخی لبهایت ....
شهر بزرگ است آقا
آدم ها کوچک
آدم ها بزرگ
شهر کوچک
من اما
از هر طرف نرفته

باران - بهنام علامی

 

باران

شاعر : بهنام علامی

باران ببار
اینبار او زا خواهم دید
این شهر بی در و پیکر حریف اراده من نیست !!
خواهم گشت هیمنه اش را
خیابان به خیابان
کوچه به کوچه
باران امشب بی عشق به خانه برنخواهم گشت .

پایان با طعم فراموشی - علی حاتمیان

 

پایان با طعم فراموشی

شاعر : علی حاتمیان

باید کنارش جور کنی آرامشت را
از زندگی و قلبت ببری پایم را

داری نفس میزنی و حسی نداری
دارد اعدام میکند این "مرد" خودش را

داری بدون "من" در آن آغوش می میری
شب ها که از دوری من سر درد میگیری

میخندی و اشکت به یاد خنده هام جاری ست
میگریم و اشکم... این داستان تکراری ست

پایان بده به یاد من در اوج بی میلی
پایان با پایان با طعم فراموشی

زکات خوبرویی - جواد مهدی پور

 

زکات خوبرویی

شاعر : جواد مهدی پور

ترتیب ابروهای تو مانند تیغ دشمن است
هر کس برایت دل دهد از چشم هایت ایمن است

آغاز کردی جنگ را بین من و چشمان خود
هر کس نباشد با تو گفتی در خط اهریمن است

وقتی نگاهم می کنی با غمزه ها تک می زنی
من دست بالا می برم این نیز نوعی بردن است

در روز روشن گنج دل از سینه غارت می کنی
این شیوه هم در جنگ ها دزدی به روز روشن است

دار و ندار م را تو با افسون چشمت می بری
این هم که بیت المال را با حکم قاضی خوردن است

تعریف سیمای تو را آیینه روشن می کند
من عاجز از وصف تو می باشم ، زبانم الکن است

گاهی زکات خوبرویی بوسه از لب دادن است
سرمایه داری شیوه ی تدریجی از دل مردن است

با آینه - جواد مهدی پور

 

با آینه

شاعر : جواد مهدی پور

روبروی آینه ، خود را تماشا می کنم
راز بودن را برای خود ، هویدا میکنم

صادقانه شرح می گویم برای خویشتن
تا گره ها را بدست آینه ، وا میکنم

هر چه بهتان می کند آیینه با تصویر من
صورتی دیگر برای خود تقاضا می کنم

آه من گاهی مکدر می کند آیینه را
تار میبینم ، خودم را نیز حاشا می کنم

از خودم وقتی خجالت می کشم در آینه
من برای خود ندیدن ، شیشه را ها می کنم

گاه یوسف می شوم در چاه خود بینی ولی
گاه در قلب زلیخا ، شور بر پا میکنم

هر که از جام شرابش قطره ای بخشد به من
من برایش قطره را مانند دریا می کنم

کاش - سلیمان ابوالقاسمی

 

کاش

شاعر : سلیمان ابوالقاسمی

کاش خبر از درد زینب داشتیم

ما ز حزنش ناله بر لب داشتیم

از حسین و درد او ما بی خبر

ور نه از داغش کمی تب داشتیم

عشق ، دروغی کودکانه - علی حاتمیان

 

عشق ، دروغی کودکانه

شاعر : علی حاتمیان

از تو مینویسم و جای "تو" خالی است
قصه های امشبم بدجور طوفانی است

خستم و نای رسیدن به قرار،امشب نیست
چاره ی زنگ گوش خراش تو خاموشی ست

از تو و دنیای پوچ "تو" فرار باید کرد
هر نفس دور تو را سیم خاردار باید کرد

قافیه به قافیه نام تو را گم میکنم
باورم کن که تو را امشب فراموش میکنم

ناله و هذیان من از دوری و ترسم نیست
از تو و جبر دلت ناله که هیچ، باید گریست

با فرار از تو میرسم به جاده ای رویایی،
و عشق دروغی کودکانه بود برای فرار از تنهایی

سبز و سفید و سرخ تو - جواد مهدی پور

 

سبز و سفید و سرخ تو

شاعر : جواد مهدی پور

آیینه ی نوری تو ، سر سبز و سفیدی تو
با سرخی دامانت ، از عشق نویدی تو

همرنگ غزل هایی ، آیین تمنایی
تصویر قشنگ دل در سینه کشیدی تو

همراه بلا جویان در دار بلا بودی
ای شاهد زیبایی ، انگار شهیدی تو

با باد صبا روزی ، فریاد رسا کردی
در اوج ظفر ماندی همواره وزیدی تو

سر دار سر داری هر لحظه تو بیداری
هم پرده ی اسراری هم نور امیدی تو

باد آمد و عنبر را همراه خودش آورد
در پای گل لاله از راه رسیدی تو

در دایره ی حکمت محکوم تماشایی
خوشرنگترین گل را از دامنه چیدی تو

هم قطره ی بارانی ، از چشم دل مادر
در سوگ پسر نالان چون اشک چکیدی تو

تاریخ وفاداری ، در صفحه ی دل داری
دل دادی و آرامش یک لحظه ندیدی تو

رقص جدایی - محمدحسن همتی

 

رقص جدایی

شاعر : محمدحسن همتی

هر دم مرا یادت صدایی میکند
جانم از دنیا ودایی میکند

روی آن سنگ سیه روزی نوشت
شعری که از دنیا ندایی میکند

من برای چشم تو دارم غزل
اشک من رقص جدای میکند

رفتی اما من هنوز دارم امید
دل تو را هر دم گدایی میکند

تیله - آرزو نوری

 

تیله

شاعر : آرزو نوری

دل من

تیله تنها

که همیشه

همه جا می بازد

اربعین - مسلم آهنگری

 

اربعین

شاعر : مسلم آهنگری

ای سبز قبای ، تن سپیدار
ای آخر و ابتدای دیدار

یک روز تمام و بی نهایت
یک وادی عشق و صد خریدار

مانند قمر به دور خورشید
مفتون تو شد ، تمام افکار

ای خون سپید در رگ سرخ
شرمنده ز تو کلام ، ایثار

هر جا که کلام ما شهید است
معنای حسین (ع)شد ، پدیدار

آن رقص که تیغ با گلو کرد
قرآن سر نیزه شد گرفتار

دید ند که برکه آب دارد
بستند شر یعه را به دیوار

امروز اگر چه اربعین است
بر چشم سقیفه می رود خار

روزی که بنفشه ها بمیرند
گلبن شود آشیانه مار

دنیای قشنگ من حسین(ع) است
لا یوم کیومک ، ایها الثار

کافیست - مسلم آهنگری

 

کافیست

شاعر : مسلم آهنگری

همینکه هستی و دیروز من شدی کافیست

اگر شبی ، پس امروز من شدی کافیست

پس از عبور زمستان خوش آمدی حالا

همین که باعث نوروز من شدی کافیست

جنازه ای که از تو در این پنجشنبه زنده مانده است - علی حاتمیان

 

جنازه ای که از تو در این پنجشنبه زنده مانده است

شاعر : علی حاتمیان

دوباره فریاد میکشی از بیداد زندگی

و گم میشوی در خیالی که هیچگاه به واقعیت نرسید...

بیچاره تو که بغض، حرفهایت را در گلویت سقط کرده؛

و تو هر پنج شنبه بعد از ظهر با شیشه ای گلاب بر سر قبر خویش میروی...

"تو تمام دنیایت پنجشنبه است"

یک روز مانده به تعطیل، به یک استراحت مطلق...

به خطی صاف و بوقی ممتد...

مطمئنی که پروانه نمیشود کرمی که پیله اش از کینه و زخم کاری ست!

پس خودکشی میکنی با رقص اره برقی بر فرق سرت در رویا...

تا به آینده که نه ولی به فردا برسد؛

جنازه ای که از تو در این پنجشنبه زنده مانده است...