ویژه نامه اربعین حسینی

به مناسبت فرارسیدن اربعین حسینی ، اشعاری از شاعران معاصر کشورمون رو برای شما عزیزان آماده کرده ایم که امیدواریم از خواندن اشعار لذت ببرید

اول زائر - بیدل قزوینی

دیبای سیاه - نیر تبریزی

یک اربعین - مجید لشکری

هر چه گویم - میثم کریمی

با کاروان نیزه - علیرضا قزوه

ته مانده جانم - علیرضا لک

مسیح عشق - عباس عنقا

زیارت - محمدجواد غفورزاده

چادر سیاه غم - رزیتا نعمتی

دیده خون بار - علی انسانی

کاروان - محمدعلی مجاهدی

بوی کربلا - عبدالعلی نگارنده

سلام مکرر - غلامرضا سازگار

شمع مزار - حبیب الله چایچیان

ای غایب از نظر - سعید توفیقی

شب چهلمت آقا - سجاد صفری

سر به زیر ولی سرفراز - مجید تال

اربعین بی قراری - یوسف رحیمی

تجدید خاطرت - محمد عابد تبریزی

گوشوار عرش - سید محسن حسینی

مقامی فراتر از عرش - محمد فردوسی

کاروان سربلند - عبدالرحیم سعیدی راد

شکوه ها - سید عباس حسینی جوهری

مثل من هیچ کس امام نشد - قاسم صرافان

رسیدم کربلا ای داد بی داد - علی اکبر لطیفیان

دود دل - کمیل فضلی

 

دود دل

شاعر : کمیل فضلی

ذهن من آتش فشان شد ، دود دارد میکند
چون نمیفهمد ضرر یا سود دارد میکند

هی ز یادم میرود یکهو به ذهنم میرسد
این نخ سیگار مرا هی دود دارد میکن

من جوانم ، عشق او اما نمیدانم چرا
سینه ام را پُک به پک فرسود دارد میکند

هرچه کردم ، هرچه گفتم ، تا قبولم او کند
عاقبت باز او مرا مردود دارد میکند

هرچه هی من میدَوَم او ساده تر دل میکَنَد
این هدف هی دورم از مقصود دارد میکند

از جفا هایش درونم جوی اشکی جاریَست
او همین خونابه را هم رود دارد میکند

شیشه عمرم به دستش دادم اما در عوض
او مرا از زندگی مطرود دارد میکند

از تمام زندگی یک‌ گرمی سیگار و بس
هر نفس را سردیش مَبرود دارد میکند

او خودش راه نفس های مرا هم بعد ازین
با نخِ سیگارِ غم مسدود دارد میکند

ای خدا این شعر خود را از ته دل گفته ام
کاش میگفتی که دلبر سود دارد میکند؟

کاش اکنون یک خبر از حال دلبر داشتم
در کجا او زندگی را زود دارد میکند؟

از غزل گفتن پشیمانم ، نمیدانم چرا
شاید او هم یک غزل مسرود دارد میکند

شاید او هم عاشق دلداده‌ی دیگر کس است
هی خودش را از درون نابود دارد میکند

هرچه گفتم ، من غلط کردم غلط کردم ، غلط
شاید او هم دیگری را دود دارد میکند

نه تراژدی نه نوستالژی - علی حاتمیان

 

نه تراژدی نه نوستالژی

شاعر : علی حاتمیان

باز میکنم پلکم را روی لب تاپم، دیگر از ناله ی کاغذهای کمر شکسته بیزارم!

همواره میگریزم از این دلشکستگی های مدام، از این زندگی که هيچگاه حقم را به من نداد...

دارد به گریه میرسد ذهنم از نگفته هایم، دارم به خودکشی میرسد قلب عیش نکرده ی من...

هستی کنار نبودن هایم هر روز در قلبت، هستم همان جا روی نیمکت قرارمان توی مغزم!

آواره ام میکند فکرت هر شب و هر شب، آشیانه ات میبخشد عشقم هر دم و هر دم...

مرا به سکوت میدهی هر روز در مترو، این جاده ها پایان ندارند بی صدا دررو...

پدران ایران - فضل الله آبشنگ

 

پدران ایران

شاعر : فضل الله آبشنگ

ای پدر ایرانی ای نماد دلیری
ای آنکه برایم همیشه دبیری

همیشه به من معرفت آموختی
بخاطر نادانیم از درون سوختی

تونماد مقاومت ملت ایرانی
تونماد سخاوت سرزمین دلیرانی

هیچ پدری همچون تو نیست
زیرا مقام پدر ایرانی عالیست

ای کسی که از دشمن نداشتی باک
ای پدر ایرانی ای نماد افلاک

ای که خویش نداشتی آسایش
تا آسایش مرا دهی افزایش

ای کسی که یادم دادی حقیقت
هر روز کردی مرا نصیحت

ای کسی که قابل بهترین تقدیری
تو تنها شایسته ی همین تعبیری

قدر تورا می دانستم ای کاش
در پرستاری از تو میکردم تلاش

من خویش ندانستم قدر این رحمت
به شدت میخورم غم حسرت

به امید آنکه این رفتار
دگر ازمن نشود تکرار

توهر روز لایق عبادت بودی
تو هرشب لایق عیادت بودی

فرزندان ایران بدارید قدر پدران خویش
گوش کنید به گفته ی این سفید ریش

حلقه زنار - جواد مهدی پور

 

حلقه زنار

شاعر : جواد مهدی پور

ناگهان شد بخت خواب آلود من بیدار تر
یارم آمد از سفر ، شد بخت با من یار تر

آنکه با نا محرمان اسرار دل را فاش کرد
رفت بر بالای دار توبه ، شد سردارتر !

نسخه می پیچد طبیب عشق بر تب های من
غافل از اینکه دلم ، از درد شد بیمار تر

فرق ما با عاشقان نیمروزی را ببین
دل به هر کس می سپارد می شود دلدارتر

حلقه ی زنار بر اسلام موروثی زدند
از مسیحایی ترین زنار شد زنار تر !

بس که قاضی می شود هم دست با صد متهم
دزد با احکام جعلی می شود مکار تر

رواق عشق - جواد مهدی پور

 

رواق عشق

شاعر : جواد مهدی پور

زمستان هم بیاید ، داغ عشقت کم نخواهد شد
برایت مثل من هرگز کسی همدم نخواهد شد

تو از هر جویباری که بخواهی آب بر داری
گوارا هم اگر باشد ، ولی زمزم نخواهد شد

برای زخم های دل بجز مهر تو کافی نیست
برایم نوش دارو ، کیمیا ، مرهم نخواهد شد

رواق عشق داری در میان سینه ها اما
دل از عشق تو در آن سینه ها بی غم نخواهد شد

تو هر کاری کنی اندازه ی انگشت های دست
مثال عقل انسان ها که عین هم نخواهد شد

و من سوگند جاری میکنم تا پای جان هستم
که هیچ عهدی از این پیمان ما محکم نخواهد شد

کلمبیا دیگر دود نمی شود - علی حاتمیان

 

کلمبیا دیگر دود نمی شود

شاعر : علی حاتمیان

از گوش چپش صدای سوت می آمد؛

و عابری بود که رد نمیشد از خیابان...

زیر پایش خاک ها شل شده بودند؛

و درختی که دیگر ریشه نداشت در خاک...

باران قطره اش معلق بود در هوا، شبیه تیربار شب کور دشمن؛

و عشق داشت متولد میشد، با هر لبخند آن دختر...

صدای پای مردم بود، که میگریختند از باران؛

ولی همچنان یک نفر بود که رد نمیشد از خیابان...

کلمبیا دیگر دود نمیشود، وقتی کبریت ها نم کشیده اند؛

در سرت فریاد سر میدهند گام هایی که از تو دل بریده اند...

.

.

.

از آن روز میگذرد چند سال، و آن روز بر نمی گردد،

نه تو دیگر جوانی و نه عابری لبخند به لب دارد...

و عشق اینقدر کوتاهه؛ به اندازه یک لبخند؛

که روزی بر لب او بود میان آخرین رفتن...

داری زیر بارون غرق میشی بیاد روزایی که گذشتند؛

و هر روز زمزمه میکنی: گذشته ها گذشته اند...

در سرت فریاد سر میدهند گام هایی که از تو دل بریده اند؛

کلمبیا دیگر دود نمیشود، وقتی کبریت ها نم کشیده اند...

زلزله - آرزو نوری

 

زلزله

شاعر : آرزو نوری

آغاز می شوم
هر روز صبح
با خط خنده‌ای
که تا اولین گسل تهران
می‌لغزد

تکرار می‌شوم
با رژ لبی
که طعم گلوله دارد
و آینه‌هایی
که کرم پودر می‌زنند

شب که برگردم
یک روز پیرترم
و پس لرزه‌ها
در رویای نیمه شب
به انتظارم نشسته‌اند

پیشامد - آرزو نوری

 

پیشامد

شاعر : آرزو نوری

گاهی وقت‌ها

پیش می‌آید

من و تو

پیش آمده‌ایم.

لباس آراسته - فضل الله آبشنگ

 

لباس آراسته

شاعر : فضل الله آبشنگ

دیروز درسیاهی با یک بی آبرو
شدم ناخواسته درکوچه رودرو

نادان کمی بود بد حجاب
دلم بخاطر نادانیش شد کباب

پرسیدمش که دنبال چه میگردی
تو دراین شب هوای چه کردی

برداشت پرتاب کرد به طرفم سنگ
من هم دورکشتم ازمهلکه بی درنگ

ازدورصدایش زدم که ای خواهر
می کنمت نصیحت مثل برادر

برو قدر عظمت خویش را بدان
همانند فاطمه زهرا پاک بمان

روزی قدم میزدم در کوچه
وبه ناز می خوردم کلوچه

که ناگه شنیدم صدای خواهری
که می گوید تو همان برادری

دیدم اورا بالباس آراسته
گفتمش ای بانوی شایسته

درودبرتوکه قدر خویش دانستی
ونهال پاکی رادر دلت کاشتی

فضل الله گرو میزارد این ریش
گر بدانی قدر حجاب خویش

زلال خواهی ماند مثل آب
وهرگز نخواهی شد بدخواب

غم دل - فضل الله آبشنگ

 

غم دل

شاعر : فضل الله آبشنگ

صبر من همانند کوه نیست
هیچ کس دارای این شکوه نیست

امروز درمیان جمع تنهایم
بهتراست که با خود بمانم

هرگاه با دوست می خندم کمی
میگوید خوشا به تو که بی غمی

غم اندوه را در دلم پنهان کردم
به دست خویش خود را ویران کردم

اگر غم اندوه دل می گفتم
شب تا سحر راحت می خفتم

امروزه ناله می زنم بی باک
شاید دلم ازدرد شود پاک

چه گویم که آشنا پیرم کرد
غم دوست زمین گیرم کرد

آشنای نزدیک دلم را شکست
غریبه با عشق دل به من بست

درود بر تو ای غریبه ای نا آشنا
تو دیگر نبودی مثل آشنابی وفا

من چنان از آشنا درد به دل دارم
که هزار بیت غم ناک می سرایم

قبرم را در نزدیکی آشنا نگذارید
بگو بر مزارم فاتهه هم نخوانید

مشخصاتم را ننویس برروی قبر
بگذار هم باشند از من بی خبر

بر روی مزارم بنویس این پیام
همین کار را بکن دیگر تمام

کم صحبت کرد از غمش مثل مرد
اما به دل داشت از آشنا هزار درد

گریه - آرزو نوری

 

گریه

شاعر : آرزو نوری

گریه
امانم را بریده بود
وقتی پشت سر هم
سیب می گفتم

می خواستم
خنده ای باشم
در قاب عکس ات
و پای این آسمان کبود
به کوچه آفتابی ات نرسد

باران
یکریز و بی ملاحظه می بارید
و من
پشت سر هم
سیب می گفتم
مبادا
ابرها
ضمیمه عکس ام باشد
و در اتاق کوچک ات
باران بگیرد.

عشق همان جاده ای ست که تو هیچگاه نرفته ای - علی حاتمیان

 

عشق همان جاده ای ست که تو هیچگاه نرفته ای

شاعر : علی حاتمیان

از نگاه من خسته میشوی و چشمانت را می بندی
و به جاده هایی فکر میکنی که هیچگاه نرفته ای؛
در سرت شلیک میکند یک تپانچه ی بی باروت
و فریاد میکشد همان ناقوس بی صدا...
به باران مینگری بعد از درگذشت یک مرد؛
و عشق، همان جاده ای ست که تو هیچگاه نرفته ای...

باران - محمدحسن همتی

 

باران

شاعر : محمدحسن همتی

باران می آید و می بارد... می بارد برایم تمام خاطره ها را...

باران، می آیی.. و مردم با تو شادند..

می باری برایشان خنده.. و برای من بغض.. می باری برایشان شادی و برای من تنهایی...

باران چه می خواهی تو از جانم..؟

ای کاش آهسته می آمدی و بی سر و صدا... آنقدر آرام که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی من...

کجایی سهراب که ببینی تمام تنهایی هایم ترک دارند...

باران رعد و برقت را خرج این دل شکسته نکن...

یک رعد عشق و یک برق نگاه تنهایم کرد... وگرنه چه میدانستم تنهایی چیست..!!

لهجه باران - محمد شیرین زاده

 

لهجه باران

شاعر : محمد شیرین زاده

عاشقانه ترین شعرم را

روزی در آغوش تو خواهم سرود

آنروز که طبیعت

به احترام ما سکوت خواهد کرد

و تو دوستت دارم را

به لهجه ی باران

و عشق را

به زبان بوسه

بر بند ، بند تنم

جاری می کنی

من فریاد زنان این راز را

به جهانیان خواهم گفت :

اگر چشم های تو نبود

تمام شعر های عاشقانه

دروغی بیش نبود ...

ترانه بیصدا - آرزو نوری

 

ترانه بیصدا

شاعر : آرزو نوری

ترانه ای می خوانم

بی صدا

برای وداع

مثل زمزمه‌ای ریز

که چشمه

ناامید از دریا

در سکوت شب

می خواند

راه موازی - رضا خادمه مولوی

راه موازی

شاعر : رضا خادمه مولوی

دو

ریل قطار هم رسیدند به هم

افسوس

که راه ما موازیست هنوز...

کوچ - فضل الله آبشنگ

 

کوچ

شاعر : فضل الله آبشنگ

چه خوش بودم که ایلم میکرد کوچ
چه لذت بخش بود صدای قوچ

زمانی که بوی چویل به مشامم میرسید
دل عاشقم میکرد هوای سردسیر

ایلی که برای کوچ لحضه شماری میکرد 
امروز همین ایل قصد جدایی کرد

ایلی که بخاطر توکردند دعوا
شدند امروز روانه ی شهر ها

این ایل با تو عهدش را شکست 
دگر دل به یک جا نشینی بست

شدت زخم های تو بجایی رسید 
که این ایل با درد از تو مهر برید

شاید پیر شده ای من از تو بی خبرم
چند سالی است که خویش در به درم

ای کاش بتوانم مردم را به سوی تو باز گردانم
اما نمیدانم چرا نسبت به این حس نگرانم

کسانی که ازتو دل کندند 
دگر آرامش را ندیدند

ازشب نشینی های ان زمان دور گشتن 
گویی که قصد کینه به هم بستن

آنانی که در طبیعت تو زیستن 
حتی در پارک ها هم نیستن

یک روز دل ایل برای برف دوغ تنگ خواهد شد 
فضل الله مطمئن است که سرحد شلوغ خواهد شد

دوباره ایل بلند میشود باصدای کبک 
صدای چندش آور گوشی میشود هک

ای سرزمین عجایب - فضل الله آبشنگ

 

ای سرزمین عجایب

شاعر : فضل الله آبشنگ

مفهوم وصف تو چیست
وصف تو کار هرکس نیست


چند بیتی گفتم این کم عقل
درحد خویش توراکردمت نقل

همین کم گویی ها رااز مابپذیر
برمن ناشایست خرده نگیر

ای سرزمین عجایب پارسی
ای ایران نماد زبان فارسی

چرامایه ی سربلندی من گشتی
چربرایم هستی تنها کشتی

تو نگذاشتی من غرق شوم 
ارزوی با توبودن رابه گور میبرم

مگر توچه قدرتی داشته ای 
که نهال عشق رادر دلم کاشته ای

اززمانی که با تو پیمان بستم 
دگر دل به هیج ویرانه ی نبستم

من خویش رابالاتر ازاین جا میدانم
چون تمام صفات تورابا دل می خوانم

چرا به کمک دوست خود نمی شتابی
مگر ازحرف هایم تو هم گله داری

نه نه من خود از حرفم برگشتم 
ببخش بدگفتم که من گل نوشکفتم

توهمیشه هوای مراخواهی داشت 
توهمانی که دردل دوستش غم نکاشت

زنده باد سرزمین بی ریا
زنده باد تنها کپی دریا

فضل الله هرگز دراین زندان غم نخورد 
شوق وی آن است که درفراق تو مرد

ای ایران ای سرزمین مادریم 
قول میدم که همیشه باهمیم

فضل الله اگر قولش راشکست
مردمت مرابخوانند بدصفت

من انم که با توعهد بستم 
همیشه روی قولم هستم

ای مکانی که مردمت مهربانند
پیر جوان شیرین زبانند

مردمت همگی قهرمانند 
هیچ رقیبی ندارند

مردمت از جنس خاکند 
پیر جوان زن بچه دل پاکند

مردمانت مهمان نوازند 
با توهمیشه سرفرازند

باوجود تو عشق به پرواز دارم 
در وصف فراق تو بیت می سرایم
 
ای کاش قدرتو رامیدانستم
دروصف تولحظه ای نمی نشستم

شعرای رودتلخ - فضل الله آبشنگ

 

شعرای رود تلخ

شاعر : فضل الله آبشنگ

ای رودتلخ مردمت رادوست میدارم
 قدم  انان را بردیده هایم میگذارم

فضل الله به یوم وجود نام تو نمرده است
آرمان هایت را پی میگیرد تازنده هست

بی وفا چرا مرا زنجیر کردی
به لطافت انجیر رکی کردی

خوشا به حال مردمت که خوش زبانند
پیرجوان زن بچه قدر هم میدانند

دررودتلخ بوستروگلستان
بقیه ی مکان ها کافرستان

مثل زود ترایلم رانمیبینم
هرصبح شب میگرییم

قدرسایه ی درختان بلوطت رامیدانم
 ای پیک به انها بگوکه ازدل نگرانم

دلم میخواد برگردم به اغوش ایلم
فکرت تا میکنم فقط فقط میگریم

بقیه ی قومانسبت به توحسودی کردند
فضل الله میداند که ازغمت میمیرند

سرزمین ایران تورامیشناسد
هرقومی ازاسم تومی هراسد

پیرغلامانت قابل ستایشند
باوجود جوانان مردمت دراسایشند

بلوطانت بوی عطر میدهند
کوه هایت سربه فلک نهاده اند

ستایش توراوظیفه خود میدانم
هرشب افتخاراتت رامیخوانم

وصف تودر توان فضل الله نیست
اماوصف توبرای من افتخاریست

هرکسی توراشناخت برد
انکه نشناخت زمین خورد

موج - محمد شیرین زاده

 

موج

شاعر : محمد شیرین زاده

دســـتم را

از شــن هــای ســاحل پـر مــی کنم

و بــه ســمت دریــــا مــی گیرم

مــوجی آرام از دور مــی آید

و ذره ، ذره از لا بــه لای انــگشتانم

تــمام آن را بــا خــود مــی برد

بــا خــود گــفتم :

کــاش مــی توانستم

دلــــتنگی ام را

از ســـینه بــیرون کــشانم

و بــر کــف دــست گــیرم

تــا دریـــا بــا مــوجی دیــگر

تـــمام آن را

بــرای هــمیشه

بــا خــود مـــی برد

امــا افــسوس

فــراموش کــرده بــودم

مــــن و دلــــتنگی

هـــر دو

در یــک روز

زاده شــده ایــم ...

مادران ایران - فضل الله آبشنگ

 

مادران ایران

شاعر : فضل الله آبشنگ

ای مادر ای نفسم
ای مادر ای همه کسم

من شوم قربان دودست ناز ت
چون هرشب میبینم راز نیازت

خوشابه انان که فرزندان این مادرانند
فرزندان ایران دیگرغمی ندارند

استقامت تو به محکمی ماغر است
به خاطر زحمت است که مادر لاغر است

ای کاش همیشه درکنار ما می ماندی
هرشب قصه ی کودکانه می خواندی

زیرا هنوز خود را کودک میخوانم
واز دست تومیوه برمی دارم

زمانی که ازدست تو میوه میگیرم شکوه بهشت را در چشمانت میبینم

ای کاش قدر تو را من می دانستم
هزارسال دست به پایت می نشستم

فضل الله خود درنوجوانی از تو غافل شد
چنان از خود ایراد میگیرد که گویی کافر شد

این کم عقل قدر مادران ایران راندانستم
امروز همچون درختان چنارش شکستم

شما فرزندان ایران قدر مادران رابدانید وهر شب نغمه ای مادر جانم رابخوانید

فرزندان وطن به مادر دهید گوش
هرگز نکنید زحماتش رافراموش

مستم تا سحر - جواد مهدی پور

 

مستم تا سحر

شاعر : جواد مهدی پور

امشب از چشمان زیبای تو مستم تا سحر
باز کن آغوش خود را مست هستم تا سحر

هر چه میخواهی بکن امشب شب آدینه است
من به هر کار تو امشب چشم بستم تا سحر

جام می امشب نمیخوام ، لبانت کافی است
مثل یک عاشق کنار دل نشستم تا سحر

بت پرستی گر چه رسم کهنه ی دیرینه است
من تو را مانند یک بت می پرستم تا سحر

هر چه پیمان بسته بودم با غزالان ختن
من به یک پیمانه از آنها گسستم تا سحر

دست بر دامان پر مهرت شدم آشفته حال
جز تو ای دل بر کسی هم دل نبستم تا سحر

مثل گیسوی بلندت ، شب دراز و خلوت است
زیر سر هنگام خوابت هست دستم تا سحر

خواب شیرین - جواد مهدی پور

 

خواب شیرین

شاعر : جواد مهدی پور

خوابی که تعبیری ندارد خواب شیرین نیست
حتی اگر فرهاد بیند خواب شیرین نیست

در شوره زار خشک یک گندم نمی روید
آبی اگر جاریست آنجا آب شیرین نیست

وقتی کنارم نیستی اوقات من تلخ است
یک قطره هم جام شراب ناب ، شیرین نیست

آشفته حال افتاده ام ، آرامش با توست
زهر است این هجران ، مرا دریاب ، شیرین نیست

اسباب بازی هم برای خود حسابی داشت
این روز ها در نسل ما اسباب ، شیرین نیست

قامت عشق - جواد مهدی پور

 

قامت عشق

شاعر : جواد مهدی پور

خالق از خال سیاهت نقطه ی شب را کشید
طرح گیسوی دارازت را شب یلدا کشید

آسمان را ماهتابی کرد از سیمای تو
از کمان ابروانت ، گنبد مینا کشید

روی ماهت را برای آسمان زیور نهاد
ماه را در حلقه ی گیسوی تو گیرا کشید

از کنار طرح لبخند لب زیبای تو
دور لب بر داشت با آن ساحل دریا کشید

خواست دلداری دهد مجنون صحرا گرد را
عشق را در قامت رویایی لیلا کشید

کلک را برداشت با آن صورت آشفته حال
در بهشت آرزویم نقشی از حورا کشید

دور دنیا را به دور چشم هایت نقش بست
غمزه را زیباترین آرایش سیما کشید

شعر دلخواه - محمدعلی ساکی

 

شعر دلخواه

شاعر : محمدعلی  ساکی

می گریزم از خودم چون موج و می کاهم عزیز
من به فرجام خودم ازپیش آگاهم عزیز

بر جبینم می کشد چین با قلم مویش چنین
گاه گاهی این جنون گاه و بیگاهم عزیز

بی تو در ذهنم تداعی می شود این صحنه که
آتشی افتاده در انباری کاهم عزیز

روی ماه تو شبم را آفتابی کرده است
ورنه آبی در ته تاریکی چاهم عزیز

می پرم با کودکان با نشاط کوچه باغ
تا رسد بر سیب شاخه دست کوتاهم عزیز

مثل یک پروانه از بس دور گل چرخیده ام
چشم بسته می توانم طی کنم راهم عزیز

با چه لحنی جا بیندازم برایت حرف خود
مدح چشمان تو بوده شعر دلخواهم عزیز

یک روز برمیگردم و تو را می بهارمت - علی حاتمیان

 

یک روز برمیگردم و تو را می بهارمت

شاعر : علی حاتمیان

هر چند که امروز فقط خزان بودم

در اعماق پاییزی که راه دررو ای نداشت...

و سکوت بود که ما را به هم نزدیک میکرد

 بعد از عربده ها و دعواهامان...

من از دفتر شعرم کینه ها دارم؛

که نداشته و ندارد شعری درخور تو...

ولی از قلمم نا امید نمیشوم؛

که مینگارد یک روز قلبم را برای تو...

به این مرد نه چندان رویایی فراموشی نپاش،

که طعم عشقم را هنوز نچشیده است قلبت...

تو امروز رهایم کن اما فراموش نکن؛

که یک روز برمیگردم و تو را می بهارمت...

عاشق - محمد شیرین زاده

 

عاشق

شاعر : محمد شیرین زاده

درخــت هــای کـنار جــاده

بــاید عـــاشق بــاشند

بـا آنــکه مــیانشان

فــاصله انــداخته انـد

بـا شــاخ و بــرگشان

یــکدیگر را در آغـــوش کــشیده اند

عـــزیزم

فــرقی نــمی کند

در کــدام نــقطه از جـــغرافیا بــاشیم

هــمین کــه عــــشق

در مــیان بــاشد

یــعنی یــک روز

دســت هــایمان

بــهم خــواهد رســید ...

تبار - مسلم آهنگری

 

تبار

شاعر : مسلم آهنگری

نیستم از تبار تو ، ای چو من و کنار من
من زتبار دیگرم ، تو ز تبار دیگری

من همه در فنا شد ن ، تو همه در بقای خود
من ز دیار دیگرم ، تو ز دیار دیگری

من به گلیم کهنه ای ، تو به گلیم دیگران
من به حصار دیگرم ، تو زحصار دیگر ی

من همه مرز و قاعده ، تو همه سود و فایده
من ز قطاردیگرم ، تو ز قطار دیگری

من همه مشتری دل ، تو همه در زمین و گل
من زمدار دیگرم ، تو ز مدار دیگری

من همه کوزه ی گلی ، تو ز طلا و سیم و زر
من ز عیار دیگرم ، تو ز عیار دیگری

من به سرم هوای او ، تو به سرت هوای ، من
من به قمار دیگرم ، تو به قمار دیگری

نگار - سلیمان ابوالقاسمی

 

نگار

شاعر : سلیمان ابوالقاسمی

آن دم که نگار آید آرام و قرار آید

بی او به زمستانیم با او بهار آید

ما صید چو در دامیم صیاد کجا باشد

مردیم ز غم هجران پس کی نگار آید