نفس - سلیمان ابوالقاسمی

 

نفس

شاعر : سلیمان ابوالقاسمی

نفسم رفته چرا نفس رهایم نکند

جز به کژ راهه چرا او صدایم نکند

کاش میشد نفس نفس بیفتد زنفس

تا که رسوا مرا پیش خدایم نکند

کلاس عاشقی - محمدعلی ساکی

 

کلاس عاشقی

شاعر : محمدعلی ساکی

کلاس عاشقی تا باز کردی

هجای ناز را آغاز کردی

من آتش می گرفتم مثل ققنوس

تو از خاکسترم پرواز کردی

امشب - مسلم آهنگری

 

امشب

شاعر : مسلم آهنگری

<< چشم مستت چه کند با من بیمار امشب >> رهی
هر که دید ست تو را گشته گر فتار امشب

خال و ابرو ز خیالم نرود تا نروی
خواب را برده کند ، بازی افکار امشب

آن دعایی که نکردم تو بگو وقت سحر
شاید آن را بپذیرد ز تو دادار امشب

روی دیوار دلم گر چه نو شتی ، نروی
حرف دل را نتوان گفت به دیوار امشب

شاید این قصه به پایان برسد تا دم صبح
پاد زهرت نرسد بر تن تب دار امشب

در خیالم قدمی بیش نمانده برسم
در بهشت تو کنم ، وعده ی دیدار امشب

عشقت عیسی مرا برده به دار گنهت
قیمتش را بدهم ، گر تو شوی دار امشب

کاش در مصر تو یو سف بفروشند به جان
جان دهم ، تا که شوم بر تو خریدار امشب

قفس - آرزو نوری

 

قفس

شاعر : آرزو نوری

حرف که می زنیم

فسی می‌شود

با میله‌های محدب

خنده - فرزانه کیوانفر

 

خنده

شاعر : فرزانه کیوانفر

کاش میشد از ته دل خندید

مثل یه کودک به یه گل خندید

کاش میشد مثل آن آلاله ها

سر فرو داشت و به خود خندید

قاب عکس - مسلم آهنگری

 

قاب عکس

شاعر : مسلم آهنگری

قاب خاطره

سو خت ، اما دل من

تا که در آتش افتاد .

قاب عکسی که فقط

خا طره اش زیبا بود .

گر چه می سو خت

هنوزم اثرش جا می ماند .

آنکه تنها گنهش

دیده شدن با ما بود .

موج در موج

پریزاده به خشکی جان داد .

چونکه می سو خت

نگاهش طرف دریا بود .

روبروی آینه - احسان نرگسی رضاپور

 

روبروی آینه

شاعر : احسان نرگسی رضاپور

خسته کرده عاشقان را ناله ی جانکاه من
دل به دست برکه ای دیگر سپرده ماه من

روبه روی آینه،از بس که حسرت می خورم
چهره ی آیینه را مخدوش کرده آه من

با غزل هات از این کوچه گذر کردی و بعد
رد پای شعرهایت شد زیارتگاه من

ما به هم اصلا نمی آییم ،با این ویژگی:
بخت بالای تو و  عمر کم و کوتاه من

برق تیغ و خنجرت،چندی ست بر پا کرده است
آتش فتنه میان قلب اردوگاه من

عشق تو نور.. و نگاهت نور.. و لبخند تو نور...
با وجودت می شود خورشید هم همراه من

بیا برویم - مسلم آهنگری

 

بیا برویم

شاعر : مسلم آهنگری

سلام مرد مسافر سوار شو برویم
بیا و همسفر این قطار شو برویم

به نا کجای تو من آشنا ترم ، آقا
مرا تو روز و شب و روزگار شو برویم

یکی دو منزل اول تو میزبانی کن
غزال وحشی من را حصار شو بروم

چو مرشدان به عصا رو به خانقاه بیا
قبیله ی دل ما را دیار شو برویم

هوای آن طرف رود گر به سر داری
پلی زعشق بساز و گدار شو برویم

از این علاقه که پو شیده جان شیدا را
برهنه کن من خود ، آشکار شو برویم

بیا به تماشای ماه فروردین
اگر بهار نیامد ، هَزار شو برویم

فقط قبیله ی احمد ، قبیله ی نورند
بیا از این قبیله و ایل و تبار شو ، برویم

بهشت خانه ی صاحبدلان شیدا نیست
به عشق صاحب خانه دچار شو برویم

مرا بی تو مبادا - مسلم آهنگری

 

مرا بی تو مبادا

شاعر : مسلم آهنگری

مرا بی تو ، تو را بی من ، مبادا

ز یو سف ، بوی پیر اهن ، مبادا

اگر ، آمد خیالت بر در ما

گشایم در ، ولی بستن ، مبادا

بیداری - آرزو نوری

 

بیداری

شاعر : آرزو نوری

شب به خیر می گوییم و بیدار می مانیم

در بستر مشترکی

که مربوط به هیچ کداممان نیست

ساعت روی دیوار

سکوت را نمی شناسد

چنان که دستهای تو

تن مرا

مشتاقانه به دستبندی فکر می کنی

که زیر پیراهن ها

پنهان کرده ای

مایوسانه

به دختری فکر می کنم

که دستهایت را

به او می سپاری

گنجشک - آرزو نوری

 

گنجشک

شاعر : آرزو نوری

دست به دست می شوم

مانند گنجشک بی جانی

میان بچه های همسایه

کدام دست

پنجره ات را بست

که شیشه ها را ندیدم؟

چند تک بیتی - فرامرز عرب عامری

 

چند تک بیتی

شاعر : فرامرز عرب عامری

گر بگویم با خیالت تا کجاها رفته ام
مردمان این زمانه سنگسارم می کنند...

***

رج به رج هر بیت را از روی چشمت ساختم
شعرهایم دستباف مهربانی های توست...

***

عطسه هایم عرصۀ پاییز را پر کرده است
حرف رفتن می زنی هی صبر می آید فقط

***

روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلیها...

***

تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد...

***

آنقدر بی قرار تو هستم که حاظرم
با دیگران ببینمت اما ببینمت...

***

یک امشبی که آمده بودی به خواب من
من از غم فراق تو خوابم نبرده بود...

شاید - آرزو نوری

 

شاید

شاعر : آرزو نوری

خدا را چه دیدی

شاید همین خیابان

ما را به هم برساند

برای مولایم امیرالمومنین - سیروس بداغی

 

برای مولایم امیرالمومنین

شاعر : سیروس بداغی

(ا) اى خدا محور خدا باور على

(ب) بهترين سردار پيغمبر على

(پ) پهلوانان را به خاک انداختى

(ت) تنگ کردى عرصه برکافر على

(ث) ثروتم باشد سراسر مهرتان

(ج) جان فدايت مى کنم آخر على

(چ) چهارده قرن است اما روز و شب

(ح) حال ما را ميکنى بهتر على

(خ) خاطرت را کى ز خاطر ميبرم

(د) دشمنت را مى زنم خنجر على

(ذ) ذکر نامت افضل الاذکار ما

(ر) رهروان را دائما رهبر على

(ز) زنده گرداند نگاهت مرده را

(ژ) ژرف بينان را به دين محور على

(س) سائلت را از کرم از معرفت

(ش) شاد گردانى به انگشتر على

(ص) صد چو من را خود شفاعت ميکنى

(ض) ضامنى ما را در آن محشر على

(ط) طلعتت زيبا چو پيغمبر بود

(ظ) ظالمان راميکنى بى سر على

(ع) عروه الوثقى الا زوج البتول

(غ) غيرت الله مرد نام آور على

(ف) فيض حق بارد ز تيغت بى امان

(ق) قاتل الکفار در خيبر على

(ک) کشته بودندش رسول الله را

(گ) گر نمى رفتى تو در بستر على

(ل) لال گردد آن زبانى را که او

(م) مسندت را ميشود منکر على

(ن) نيست ما را غير ازاين در مأمنى

(و) واى اگر دور افتم از اين در على

(ه) هستم آقا نوکرى بى آبرو

(ی) يک نظر کن تا بگيرم پر على

خیابانی ترین آهو - جواد مهدی پور

 

خیابانی ترین آهو

شاعر : جواد مهدی پور

این روز ها سر گرم یار دیگری ، ما را نمی خواهی
قبلا مرا میخواستی از جان ولی ، حالا نمی خواهی

لب تشنه بودی ، در ازای آبرویت قطره ای دادند
از دست دادی آبروی خویش را ، دریا نمیخو اهی

احسان نکردی ذره ای بر دیگران وقتی غنی بودی
امروز بی سرمایه ای از دیگران احسانمیخواهی !

گاهی ابوسفیانی ات خواهند تا بت پرورت سازند
مانند فرعون می شوی مغرور تر ، موسی نمی خواهی

دل می سپاری بر خیابانی ترین آهو ، نمیدانی
احساس را آلوده می سازی ولی حورا نمی خواهی

بانگ جرس فریاد می دارد که فصل مهربانی رفت
میخواهمت دلدار من باشی دلا ، اما نمی خواهی

صدای پلک - محمدحسن همتی

 

صدای پلک

شاعر : محمدحسن همتی

دوباره صبح و باز این دل چه تنگ است به یادش در هوای او چه جنگ است

در این ذهنم پر آشوب و تلاطم صدای پلک چشمش حکم زنگ است

بزن زنگ و بگیر از من دلم را سزای این دل من آه سنگ است

هوایت کرده این دل نازنینم خدایا دوری و دوستی چه رنگ است

زمستان - مسلم آهنگری

 

زمستان

شاعر : مسلم آهنگری

باورم بود ، زمستان تو طو لانی نیست
برف هایت ، خبر آورد که ویرانی نیست

بر تن لخت من و شاخ درخت ، دگران
پو ششی گر متر از برف زمستانی نیست

بوی گل می دهد این سوز و گداز دم صبح
به سحر گفت ستاره که پشیمانی نیست

دانه ماست که در خاک تو یخ کرده دمی
چون بهار تو بیاید که پر یشانی نیست

در بیابان تو گر سوز زمستان افتد
هیچ در سوز تو ام ، بی سر و سامانی نیست

اول عشق همین برف و یخ سنگین است
گل یخ حا صل اندیشه ی زندانی نیست

با زمستان تو در فکر بهار دگرم
همه دانند که غیر از تو گلستانی نیست

زندگی فصل به فصلش همه از دفتر تو ست
اول سطر تو را خواندم و پا یانی نیست

<<کز صدای سخن عشق ندیدم خو شتر >>
این صدائیست که در نای نیستانی نیست

آرزویم مال تو - جواد مهدی پور

 

آرزویم مال تو

شاعر : جواد مهدی پور

شانه خالی میکنم تا سر نهی بر شانه ام
دوست دارم سر کشی هر روز بر میخانه ام

آرزوی های زیادی دارم آنها مال تو
اندکی لب تر بکن از باده ی پیمانه ام

عشق یعنی زیر باران با تو بودن یک نفس
عاقلان دانند من در عشق خود دیوانه ام

شعر می گویم برای چشم های مست تو
با همین احساس زیبا شاعری فرزانه ام

هر چه دارم ، می دهم بر باد تا یارم شوی
از همه دارایی من ، دل شده کاشانه ام

مرغ بی بال و پرم ، در این قفس افتاده ام
پال و پر آور برایم ، جای آب و دا نه ام

روزگاری تاج و تختی داد بر من روزگار
اینک اما در کتاب خاطرات ، افسانه ام

سوار شو برویم - مسلم آهنگری

 

سوار شو برویم

شاعر : مسلم آهنگری

سلام مرد مسافر سوار شو برویم
بیا و همسفر این قطار شو برویم

به نا کجای تو من آشنا ترم ، آقا
مرا تو روز و شب و روزگار شو برویم

یکی دو منزل اول تو میزبانی کن
غزال وحشی من را حصار شو بروم

چو مرشدان به عصا رو به خانقاه بیا
قبیله ی دل ما را ، دیار شو برویم

هوای آن طرف رود گر ، به سر داری
پلی زعشق بساز و گدار شو برویم

از این علاقه که پو شیده جان شیدا را
برهنه کن من خود ، آشکار شو برویم

فقط قبیله ی احمد ، قبیله ی نورند
بیا از این قبیله و ایل و تبار شو ، برویم

بهشت خانه ی صاحبدلان شیدا نیست
به عشق صاحب خانه دچار شو برویم

معما - جواد مهدی پور

 

معما

شاعر : جواد مهدی پور

ماه من وقتی هوا ابریست ، پنهان می شود
تنگ می گردد دلش یک لحظه گریان می شود

ناگهان می بارد از چشم خمار آسمان
قطره قطره اشک هایش عین باران می شود

بلکه باران شوید از دل ها غبار سرد را
باز دل ، دلگرم از فصل بهاران می شود

یک نفس می آید از بالای باغ آسمان
در چمن آلاله و آهو فراوان می شود

راه حلی دارد آن طرح معمای لبت
لب که بگشایی معمای تو آسان می شود

چشم های آبی ات زیباترین منظومه است
هر که می بیند تو را از دور ، خواهان می شود

ماه من بیرون می آید از ورای ابرها
آسمان سهل است که آیینه حیران می شود

تو غزالی از غزل های منی در لوح جان
ماهتاب از شرم سیمای تو پنهان می شود

احساس - محمد شیرین زاده

 

احساس

شاعر : محمد شیرین زاده

مــن در شـــعر خــلاصه مــی شوم

و تـــو در بـــوسه

فــرقی نــمی کند در کـجای جــهان بـاشی

مـــن احــساسم را

بـا هــمین شـــعر ها بــرایت مــی فرستم

تـــو هــم قــول بــده

بـــوسه هــایت را

بــا بــــــاران بــرایم بــفرستی ...

عصر جدید - آرزو نوری

 

عصر جدید

شاعر : آرزو نوری

رفتن تو

آغاز عصر جدیدی بود

که از ابتدای آن

زنده بوده ام

بی آن که زندگی کنم

ای برادر - سلیمان ابوالقاسمی

 

ای برادر

شاعر : سلیمان ابوالقاسمی

ما در حجابیم او عیانست ای برادر

هرجا که هست صاحب زمانست ای برادر

در انتظاریـم او بیایـد ما کجائیم

یوسف ز مکــر ما نهانست ای برادر

(با ترکیب حرف اول هر مصراع رمز بدست می آید)

خشت من و تو - مسلم آهنگری

 

خشت من و تو

شاعر : مسلم آهنگری

من و تو خشت یک دیوار بودیم
به خواب اندر درون غار بودیم

کنار هم دو تاییمان یکی شد
یکی بر دیگریمان متکی شد

خمیر ما ز آب دیده کردند
ز خشتی آدمی را چیده کردند

یکی شد جنس مردی آدمیزاد
از آن دیگر یکی حوا از او زاد

عروسک های ما را ناز کردند
دمیدند و حیات آغاز کردند

همه دیدند و از ما می خریدند
زشادی پیر هن ها می دریدند

یکی را دیدن ما خوش نیامد
برای دیدن ما هم نیامد

همو افتاد بر جان من و تو
جدا با من ، جدا با دامن تو

جدایی کار خود را کرد آغاز
که نیزار جدایی گردد آواز

دوباره خشت ما را پشته کردند
ز خون آدمی آغشته کردند

مرا آدم تو را حوا سر شتند
ز گندم سرزمینی تازه کشتند

ز ما هریک منی را آفریدند
من و ما را به همدیگر تنیدند

زمین گهواره ی من های ما شد
هزاران من ز من هامان جدا شد

من هابیل را قابیل می کشت
به سنگ و چوب و داس و بیل می کشت

زمین من ،زمان من ، زن من
خدای من ، بت من ، دشمن من

جهان پر شد زمن ، من شد منیت
من هر کس خدا شد وقت نیت

دو تا همسایه از هم دور گشتند
کمی فیل و کمی هم مور گشتند

سپید و زرد و سرخ و لاجوردی
بلند بالا ، میانه ، روی زردی

یکی آمد که گوید یادتان هست
یکی آمد که گیرد ز آدمی دست

از این انبوه کمتر یادش آمد
همان هم وقت رفتن خوابش آمد

یکی رفت و همه در خواب رفتند
چو بر فین قله ای در آب رفتند

زمانی نور از مردم جداشد
که شب بر کو چه مردم رها شد

یکی این کوچه ،آن دیگر ز دیگر
همه فانو سشان روشن شد از سر

یکی چون کو چه شان را روشنادید
جهان را در میان کو چه شان دید

چراغ هر کسی تاهرکجا رفت
همانجا آخر دنیای او گشت

خدا چون آفریده این جهان را
چراغش را نهاده در دل ما

کسی چون بر فروزد نور دل را
رها سازد چراغ خشت و گل را

چراغ دل نه یک ، بل چلچراغست
چراغ عارفان هم ، زین چراغست

چراغ دل بیفروزد ، سرت را
کزین دو پشته سازد باورت را

چراغ عقل و دل با هم بیفروز
جهان در پیش چشمت می شود روز

بلا نمی خواهی - جواد مهدی پور

 

بلا نمی خواهی

شاعر : جواد مهدی پور

شنیده ام که دوباره مرا نمی خواهی !
چه سنگدل شده ای ، آشنا نمی خواهی

شکسته ام دل خود را به پای پیمانت
مرا ز جمع رقیبان ، جدا نمی خواهی

عصای دست تو هستم ، کمی مدارا کن
مگو که تازه جوانی ، عصا نمی خواهی

من آن بلای بزرگم که آمدم به سرت
همیشه گرم دعایی ، بلا نمیخواهی

نگفته های دلت را به کوه می گویی
در انعکاس صدایت ، صدا نمی خواهی

دلت گرفته از این بی وفایی یاران
ز دوستان خطاگر ، وفا نمی خواهی

اگر چه مردم این شهر خالی از لطف اند
مرا به جرم همانان ، چرا نمی خواهی ؟

شاهد عینی - جواد مهدی پور

 

شاهد عینی

شاعر : جواد مهدی پور

هر چه قلبم از تمنای نگاهت بشکند
بهتر از اینست کز نفرین و آهت بشکند

شاهد عینی شوم در دادگاه عشق تو
بلکه با اقرار من حکم گناهت بشکند

بر نمی تابم برایت هر نگاه هرز را
حیف باشد حرمت آن جایگاهت بشکند

سنگ بر آیینه ی دل می زند جهل عوام
رو کن آئینی که با آن ، سنگ راهت بشکند

در نبرد نا برابر ، مانع از آن می شوم
یک صف از ترتیب صف های سپاهت بشکند

مکتب عشق - جواد مهدی پور

 

مکتب عشق

شاعر : جواد مهدی پور

هدف از خلقت ما محنت و تنهایی نیست
بهتر از سینه ی دلسوختگان جایی نیست

قایق قلب خودت را برسان ساحل مهر
دل طوفان زده ات ، قایق دریایی نیست

آنکه با دست خودش حرمت خود می شکند
چشم پوشی کن و بگذر که تماشایی نیست

طرح گیسوی سیاهت شب یلدایی است
مثل گیسوی بلندت ، شب یلدایی نیست

ماه در حلقه ی گیسوی تو رخ کرده نهان
ذات سیمای تو زیباست ، خود آرایی نیست

من مسلمانم از آن دم که مسیحا برخاست
مکتب عشق من از جنس مسیحایی نیست

دم غنمیت شمر ای دوست ، چه دانی ؟ شاید
در پس فرصت امروز تو فردایی نیست

سر به روی شانه - جواد مهدی پور

 

سر به روی شانه

شاعر : جواد مهدی پور

سر به سر بگذاری اما سر به روی شانه .. نه
سر به هر جا میزنی جانا بر این میخانه .. نه !

شمع بزم دیگرانی ، پای می کوبی در آن
دل به عاقل می دهی ، اما به این دیوانه .. نه

عشق را معنای دیگر می کنی با واژه ها
همنشینی می کنی با گل ، ولی پروانه .. نه

خواستم با بوسه بیدارت کنم دل گفت .. نه !
هر چه میخواهی بکن با عشق خود ، دزدانه .. نه

سهم من از زندگی لبخندهای سرخ توست
پیش من لبخند زن هر روز ، با بیگانه ..نه

سر به روی شانه هایت می گذارم روز و شب
فرض کن یک عاشق دیوانه ام ، فرزانه .. نه

چند تک بیتی - فرامرز عرب عامری

 

چند تک بیتی

شاعر : فرامرز عرب عامری

گر بگویم با خیالت تا کجاها رفته ام
مردمان این زمانه سنگسارم می کنند...

***

رج به رج هر بیت را از روی چشمت ساختم
شعرهایم دستباف مهربانی های توست...

***

عطسه هایم عرصۀ پاییز را پر کرده است
حرف رفتن می زنی هی صبر می آید فقط

***

روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلیها

***

تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد

***

یک امشبی که آمده بودی به خواب من
من از غم فراق تو خوابم نبرده بود

خانه - آرزو نوری

 

خانه

شاعر : آرزو نوری

با تو

خانه ای ساخته ام

آنسوی ابرها

که بارانی نمی شود