آری این هجرت را پایان نیست

 

گفت فریاد زنان
این همه نیست
آسمانی که تو می گویی در خلوت ماست
آسمانی که به ما می گفتند
وه چه بارانی می دانستم
که نمی داند و
بیهوده سخن می گوید
گفت فریاد زنان
اینهمه نیست
ما به دیدار آبها آمده ایم
ما به دیدار هزاران و هزاران خورشید
به تماشای بهار
به تماشای بهاری که زمین را به تماشا می خواند
چشمهایش را بست
و در اندیشه ی من زورق سبزی که به آتشها آراسته بود
به زمستان پیوست

یاس ها منتظرند

 

باد و باران و گیاهی که تویی بر لب جوی
همه از کوچه ها مرا می خوانند
من از این باران ها می دانم خانه ویران خواهد شد
ویران
یاس ها ریخته
اند
زیر باران ها در کوچه رها
مثل مرداب بزرگی که در آن نیمه ی شب ها تنها
غوک ها می خوانند
و تو تنها می مانی
تا بدانی که چه ها می گذرد
من از این پنجره واری که سیاهست و بلند
به صدای تو که جاری خواهی شد
که مرا تنها در کوچه رها خواهی کرد
به صدای
تو رها می شوم از شاخه ی خویش
زیر باران ها در کوچه سنگی
ویران خواهم شد
زیر این پنجره واری که تماشا گه باد است و گیاهی تاریک
به جهان گذران می نگرم
بادها در گذرند
یاسها منتظرند
جوی گریانی و در بارانها می گذری
تا می مانی و باران غریبی که زمین را
ویران خواهد کرد
آسمانی که به ما می نگریست
ماهتابی که به مه میتابید
همه در تاریکی ها ماندند
همه در باران فریاد زنان می گفتند
یاسها منتظرند
و تو گریان می گفتی : یاسها ریخته اند
باد و باران و تماشای گیاهی که مرا می بیند
من ازین
پنجره واری که سیاهست و بلند
به تو فریادزنان می گویم
یاس ها منتظرند
و تو گریانی و در باران ها می گذری
خانه ویران خواهد شد
ویران
و گیاهی که تویی بر لب جوی
ریشه در آب روان خواهد شست
یاسها منتظرند
من همینجا تنها خواهم ماند

تماشای مرداب غازیان

 

من دیده ام شکوه تماشا را در آبهای دور
در کوچه های سبز
گرم تماشا بودیم
تالار تار آب
با لاله های سرخ هیاهوگر
روشن بود
سرو
تاریک
با آب روشن
گل می گفت
گلها خم می شدند
می آشفتند
گلهای آفتاب گردان
از ماهتاب تاریک روشن
خورشید را تمنا می کردند
من دیده ام شکوه تماشا را
در خانه های سرخ سفالین بام
بام تا شام
آنجا پرنده هایی بودند
بی نام
بر سبز جاودانه تماشاگر
من دیده ام خیال شکایت را
در دست های چوبی پاروها
با جای زخم صدها
صدها جوانه ها
در دست های بسته ی پاروزن دیدم
اندوه راز گفتن را
گفتن
من چهره های زیبایی دیدم
از مردگان پاک
در آبهای شناور
در آبهای
دور شناور
من دیده ام شکوه تماشا را در چشم های تو
وقتی که پای آینه می آرایی
گلهای گیسوانت را
من دیده ام
شکوه تماشا را در مرداب

هزاران کوچه در خوابست

 

هزاران کوچه در خوابست
هزاران کوچه ی تاریک
هزاران چهره ی ترسیده پنهان
هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
هزاران خانه در خوابست
هزاران
چهره ی بیگانه در خوابست
میان کوچه ی تنها میان شهر
میان دستهای خالی نومید
هزاران پرده یکسو می رود آرام
هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
میان کوچه ی تنها
میان شهر
میان رفت و آمدهای بی حاصل
میان گفت گوهای ملال آور

لحظه ای در بهار

 

لحظه یی در بهار
کوچه ها سرخ می شوند
زمان
نیلگونست
باد
مثل اندوهی
از تماشای رود می آید
لحظه یی با تو
ای پرنده ی سبز
ای تماشای ساحرانه ی آب
لحظه یی با تو
از تو می گویم
به تماشای این غروب
که دشت
مثل دنیای خفتگان زیباست
که زمان نیلگونه می بارد
به تماشای این پرنده ی سبز
به تماشای این بهار بیا
با تو ای لحظه وار
ای همه ی تاریکی و فراموشی
با تو در باران
به تماشای رود می گذریم
لحظه یی در بهار
می دانم
لحظه یی در بهار می میرم

باغ ستاره ها که سوخت

 

آمده بود و میگریست
مثل ستاره های صبح
مثل پرنده های باغ آمده بود خسته بود
روی چمن نشسته بود
مثل شکوفه های سرخ
آمده بود
می
گریست
گفتم ای پرنده
نیست
جز قفسی نمانده است
سینه ی آسمان تهی ست
آمد گریه کرد رفت
باران بود در بهار
آمد در اتاق من
بوی بنفشه ماند و خاک
یاد پرنده ماند و باغ

باغ شکوفه ها که ریخت

 

پر از شکوفه ی خون باغ مهربانی شد
پر از کبوتر پیر
میان باغی بالی شکست و باد گریست
پرنده های اسیر
میان رودی ماه اسیر می خشکید
کبوتری در باد
میان دشتی رودی به ریگزار نشست
میان پنجره هایی زنان تنهایی گرییدند
پرنده های اسیر
میان پنجره هایی سکوت آتش سرد
میان بیشه ی شب
میان دست تو گلخای یاس خشکیدند
و گیسوان تو باد
و چشمهای تو ابر
و دستهای تو باغ
میان باغی
ابری گریست
بادی سوخت

پرنده بودن

 

پرنده بودن روزی پرنده وار شدن
و از بهار گذشتن
به آن حقیقت نومیدوار پاسخ گفتن
به آن حقیقت تلخ
و با ردای پریشان باد از همه ی شهرهای خفته گذشتن
و
درتمامی راه
چه ناامیدان دیدن
پرنده وار شدن
و در حقیقت روشن
همیشه رازی بودن

رفتن

 

دلی به روشنی باغ ارغوان دارم
که با طلوع صدا می کند هزاران را
و چشم های من آن چشمه های تنهایی ست
به دست سوخته نیلوفران رود آرام
و پای بر فلقی سبز
وه چه
بیدارم
شکوه قله چه بیهوده است
و این سلوک حقیر
برای رفتن باید همیشه جاری بود
و در تمامی ظلمت
شکوه سرخ گلی شد

اندوه نیمایی

 

شب تاریک پشت بامهای سرخ
تنها بود نیلوفر
شب تاریک پشت کوه نیل اندام
دشت ماهتابی بود
شب تاریک از کوچه پنهان خفت
درخت سبز لیمو میوه هایی داشت
می پنداشت
بهار دیگری بیدار خواهم شد
شب تاریک
نیلوفر تماشاگر
شب تاریک را بیدار تا خورشید
میان بیشه ها تا بید
دریا را نگاهی کرد
میان آبها مرغابی مرداب
به تنهایی دعایی خواند
و نیلوفر
میان خواب و بیداری
ملالی داشت
می پنداشت
زمستان شاخه را بیمار خواهد کرد

سحر

 

در کویر کبود آتشها
خار هر شعله خیره مانده براه
اختران کورمانده در پس ابر
بردگان قوز کرده در بن چاه
می چکد از گلوی محکومان
قطره قطره سرود دهشت و درد
می رمد آهویی
به دامن دشت
تا برانگیزد از سیاهی گرد
لیک اینجا سرد گویانند
دل به دریا سپرده موج آسا
می خزند از کرانه های ظلام
تا دم صبح تا دل دریا

دیار شب

 

چنگ اگر بود سرودی بود
جام اگر بود شرابی بود
کوی اگر بود نگاری بود
می اگر بود خرابی بود
چنگ در چنگل اهریمن
جام در خیمه عیاران
کوی جولانگه
شبگردان
باده در بزم تبهکاران
دیده بی خوابیست
چنگ خاموشیست
رنگ بیرنگیست
عقل مدهوشیست
مهر اگر بود درودی بود
چنگ اگر بود سرودی بود
مثل گریز دور کبوترها
در منتهای نیلی بی فریاد
اندیشه می کنیم
در ژرفنای بهتی بی نام
و
شادمانه ناگاه
احساس می کنیم
یک انفجار روشن را در باغ
وقت طلوه سبز چکاوک ها

آناهیتا باران کن

 

خفته بر بستر مینویی آتشکده
اردیسور آناهیتا
ساقه اندامش
می سوزد
طرح بارانی گیسویش در سایه فرو می ریزد
و در آیینه ی تاریک فصول
به زمین می
نگرد
آی آناهیتا
کولی گمشده و سرگردان
کولیانی که در آغاز فصول
ازفصولی دیگر
به تماشای زمین در گذرند
رود را می خوانند
دشتها می خوانند
آی آناهیتا
کولی گمشده ی سرگردان
ترک این بی ره سرگردان کن
باران کن
آناهیتا باران کن

باران

 

ای دیر سفر پنجره بگشای و تماشا کن
این شب زده مهتاب گل آسا را
این راه غبار آلود
این زنگی شب فرسود
وین شام هراس آور یلدا را
این پنجره بگشای که مرغ شب
می خواند شادمانه دریا را

حماسه

 

مه پرواز کنان آمده ام
نرم زی بام جهان آمده ام
باده در جام سحر ریخته ام
مست آن رصل گران آمده ام
پای بر فرق شبان کوفته ام
تا ز خورشید نشان آمده ام
موج
آتشکده سبز نیاز
موج رقص کنان آمده ام
دشت خنیاگر خورشید سرود
دشت را چنگ و چغان آمده ام
بوسه بر آتش عصیان زده ام
دیده را شعله فشان آمده ام
یک جهان خشم کنان آمده است ؟
صد جهان خشم کنان آمده ام

من با تو کاملم

 

من با تو کاملم
من با تو رازی روشن
من با تو نام هستی ام ای دوست
ای یار مهربانی و تنهایی
من با تو روشنان را
فریاد می کنم
از عمق ظلمت شب یلدایی
و کهکشانی اینک در چشم های تو
ای دوست ای یگانه ترین یار
من
با تو کاملم
راز روای رودم
گرم سرودم ای دوست
من راز چشمه ها را میدانم
من راز رودها را می دانم
و راز دریاها را
من در تمام هستی جاری شدم
و راز چشمه ها را با رود باز گفتم
و راز رودها را با دریا
فریاد لاله بودم در قلب سخت سنگ
نجوای رویش بودم در بطن سرد خاک
من سنگ را شکافتم و لاله وش شکفتم
من خاک را دریدم و سرسبز روییدم
گلسنگ را پرنده آوازخوان شدم
و با خیال آب
یک سینه راز گفتم
و در تمام شب
با نای خونین
خواندم
من با تو کاملم

بهانه جو بودن

 

چه نیلگونه شبی بود باغ می بارید
گریز روشن برگ
سکوت گرم نسیم
و باغبانی آب
بهار باران بود
هزار سکه زرد
به چشمه سارنشست
هزار خنده نیلی
با باغ خفته شکفت
هزار نیلوفر
چه نیلگونه شبی بود
او نمی دانست
چه باژگونه بهاری
در آن همیشه جاری
چه هایهویی بود
بهانه می آورد
و آسمان را بهانه جو می خواست
و ابر را به شکوه می باراند
گلی که با من بود
و ماهتابی بود
بهانه می آورد
و آسمان را بهانه جو می خواست
و ابر را به شکوه می باراند
بهانه می آورد
من از گلی که با شکفتن ماه
به باغ می تابید
و مهربانی که خفته با من
نشسته و شکفته با من
و گیسوان خزانیش را
شبانه به شانه من
رها می کرد و شاد می خندید
بهانه جو بودم
و آسمان را بهانه می آوردم
و ابر را به شکوه می باریدم
خدا خدا می کردم
و باغ کودکیم را صدا
صدای می کردم

تو روح بارانی

 

فریاد فریاد
تو ساحرانه زیبایی زیبا
تو جادوی غریب تماشایی
و برق هوشیاری
در چشمهایت رخشان
تو مثل خواب کودکانه
شاد به افسانه ای
تو شادی بزرگ منی
ای دوست
تو عاشقانه باروری از مهر
و آن جنین زیبا
در خون و خواب و خاطره ات
می روید ناگاه
مثل طلوع سرخگلی در باد
در روزگار اینهمه بیداد
در روزگار این همه تنهایی
تو عدل و آفتابی
نور و نوازشی
تپشی در دل
وزشی بر جان
در این
زمان زمانه تاریکوار بودن
وقتی که می بینم
درد خموشوار نگاهت را
سر می گذارم آرام بر سینه ات
و چشمه وار می گویم از شوق
تو روح بارانی

انسان

 

انسان
کوته قدم مباش
زیر ستارگان
تا در پگاه بدرود
هنگام رفتن از خویش
یک آسمان ستاره تو باشی

مرگ عاشقان زبباست

 

باغی از صنوبرها
ارغوانی از آتش
رودباری از الماس
وز کبوده جنگل ها
مرگ در خزان فریاد
آن زمان که می پوسد
ریشه های ابریشم
برگهای نیلوفر
وز کبوده می ماند
سایه های خاکستر
مرگ هیچ زیبا نیست
مرگ عاشقان زیباست
مرگ عاشقانه ی شهر
مرگ عاشقان در شب
با شکوهتر مرگی ست
مرگ عاشقانه ی رود
بر کناره ی دریا
مرگ نیست
وز مرگش می خوانی
مرگ شاهوار اینست

شعری برای رود نباید سرود ؟

 

شعری
برای رود نباید سرود ؟
آیینه دار بید است این باغ باژگون
شعری برای گل نسرایند شاعران
عزلی سبز
در باغهای سرخ شقایق
شعری برای آهوی چشمی که
می گریزد
تا دور دست شب
اندیشه های دورش با یاد
شعری برای سایه لبخندی
و درد شادمانه بیهوده ای
شعری برای نارونی تنها
در باغ شعله ور
شعری برای زهره نباید سرود ؟
شعری برای زهره خنیاگر
که با طلوع شب
بیدار تا سحر
بر نقره
بلند کهن چنگ می نوازد
خنیاگران باد نخوانند
شعری برای باغ
تا بید گیسوان رهایش را
در باد شبگذر
باران سبز نور و نوازش کند
شعری برای رود نباید سرود ؟

در جمع مهربانان

 

ما را چه می شود که نمی گوییم دیگر
شعری برای جنگل
شعری برای شهر
شعری برای سرخ گلی
قلبی زخمی ستاره یی؟
آیا شکوه حادثه مبهوت کرده است
انبوه
شاعران را ؟
چنگ گسیخته
و زخمه ات شکسته
مقهور می نشینی و ناباور
از رود رهگذر
چنگ گسستگی را با زخمه شکسته رها کرده یی
بیزار زندگی
وز تنگنای پنجره ات پیچکی که سرخ
سر می کشد به خلوت خاموشت
فریاد می کشی و نه فریادی
با پرده های سنگین
انگار هیچ پنجره یی نیست
و در شب ملول تو اشباحی
فریاد می کشند و نه فریادی
در جمع مهربانان
می خواستم بگویم
یاران خدا را
لحظه ای درنگی
یاران
و بهت سنگین بود
و هر چه بود نفرت و نفرین
من دیده ام چه شبها
در خلوت شبانه یاران
با های و
هوی بسیار
بهتی غریب را که چه سنگین نشسته بود
در جمع مهربانان
آنها که سالها
فریاد می کشیدند
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ جای این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
افسوس! من به درد فروماندم
در حیرتی که با من
می خواستم بگویم
هنگامه فلق
فریاد ارغوان را
سرد و سترونی
اما چگونه؟
بهت سنگین بود

وه گل سرخ را ببین

 

کودک در گذار بیم
می لرزد به یک نسیم
می سوزد به شبنمی
کودک بیمناک را
سایه نشین خاک را
مادر مهر
طالعی
زخم تو سبز می شود
مرگ تو عشق
عشق تو کین
وه گل سرخ را ببین
می رقصد به شبنمی
می نازد به عالمی

فرهاد گمفریاد

 

در شب بیداد من فرهاد می
گرید
و چه بی فریاد
جهان پیراست و بی بنیاد
می گرید
در شب بیداد
در فروبستم
و فروماندم در آن خاموش گمفریاد
تا
نگرید در شب بیداد من فرهاد
نشنوم دیگر
های های زاری خاموشوارش را
و سکوت سوگوارش را
باز می گرید
در شب بیداد من فرهاد و چه بی فریاد

بگذار تا بنفشه تو باشی

 

گیسو حنایی من
ای چشمهایت فریاد
و بازوانت گردباد
آه ای بنفشه گیسو
بگذار تا بنفشه بروید
از بطن سرد خاک
بگذار تا بنفشه تو باشی
از
خاک من برویی
بگذار تا حضور تو را بشنوم
از بطن سرخ زادن
در لحظه وار سبز شکفتن
بگذار تا نگاه تو ناگاه
ویران کند سکوت سترون را

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

 

اکنون زمان سبز فراز آمده ست
و لولیان خفته به خاکستر
در برکه های آتش تن شسته اند
باد از چهار سوی وزیده ست
و ابرهای نازک تابستان
بر
قامت بلند شبانان
زیبا و شاهوارند
ما را روای رود به دریا سپرده بود
تا باده ی شبانه فروغی شد از ارتفاع شرقی
مستغرق زمستان بودیم
و خوف رازیانه ی سبزی که زیر خاک
پوسیده بود
آری
مستغرق سکوت زمستان
مرگاوران گذشتند
آن جام های زهر تهی شد
و ماه سرد سیمین در باغ استوایی آتش گرفت
اینک فریادی در خط سرخ آتش
پشت فلق ستاره ی سرخیست
و از شفق صدای پلنگی می آید
ما را روای رود به دریا سپرده است
و آفتاب طالع
از ارتفاع شرقی تابیده ست
در کوچه های شیراز
وقتی که از شراب
رودی
روان شدیم
نارنج ها شکفتند
و خفتگان و رود آرامان
گلهای آبزی رااز باغهای جاری چیدند
حافظ صدای مستوران بود
تا هر بنفشه گیسوی یاری شد
در کوچه باغ ها
وقتی که از شراب
رودی روان شدیم
ما را روای عشق به صحرا سپرده بود
آن ابرهای سیمین
از
قله ی بلند گذر کردند
و بر سریر دشت نشستند
و نیمروز شرقی بر شهرها نشست

مثل خیالی در خون

 

مثل خیالی در خون
و انفجاری در یاد
مثل گیاهواری رود انتظار موجی طغیانی
تا شستشو کنند و برویند
در استوای تشنگی جاودانه یی
مثل نگاه دوری
و
برق هوشیاری با او
در انتهای ظلمت بی نامی
مثل نگاه کردن و وارستن یا هر چه ساده تر
مثل سیاه مستان هر شب
بیگانه وار گفتن و گفتن
و آنگاه بامدادان
از یاد بردن آنهمه گفتن را
مانند انفجاری
خیل خیالی در یاد
اینست آنچه می بینم می دانم می خواهم با
او
مثل سمندری ست
با واژه های آتش
نه جاودانه وار
او لحظه وار رودآسا جاریست
و لحظه های او
هم لحظه های گنمشدن و مرگست
هم لحظه های روشن پیدایی
و آنگاه زیستن در لحظه های دیگر
تا جاودانگان

شکوهمند فرهادا

 

به روز حادثه اندیشید
گلی که سرخ تر از ما بود
شکوه بین که چه بی فریاد
به روز حادثه گل پژمرد
روان شدیم و ندانستیم
که ریگزاری در پیش ست
که
ماهتابی در خوابست
و در گذار شب و هرزاب
روان شدیم و ندانستیم
بزرگمردا فرهادا
چگونه مهر پدید آمد ؟
چگونه سنگی رودی شد
و آن ستاره ی تنهاتر
به روشنان زمین پیوست
بزرگمردا فرهادا
نگاه کن که چه می خوانند
پرندگان سپر آرام
مخوان که چشمه چه
آرامست
ببین که رود چه می گوید
و در تمامت آرامش
فراز دشت زمان بیدار
شکوهمندا فریادا
بهارم بین که چه می روید
گلی که سرخ تر از مایی
و ای ستاره ی تنهاتر
شکوهمندا برخیزیم
در آن زمانه ی زیباتر

بهارزایی آهو

 

بهار
می خواندند پرنده ها که بهار
درختی از همه سوی
به کوچه می ریزد
هزار شاخه درختی بلند سبز جوان
هزار شعله ی سبز پشت رود بزرگ طلوع خواهد کرد
پرنده یی چشم اندازی به آسمانها داشت
پرنده یی که نشست
نگاه دوری بود
نگاه دوری
صدای رودی
نگاه آرامی که بسته می شد
صدای مردابی
پرنده یی در خواب
به باد می آویخت
و بال می افشاند
و شاخساری در آسمان می شد
درختها را نیایش ها می
کرد
به ارغوان می گفت
تو از تبار آتشهایی
تو بیشه ها را می افروزی
و در تمام فصول
بهار خواهد بود
و در تمام فصول
بهار می دیدم
به شهر آمده است
به شهر
شهری کنار لاشه ی رود
بهار آمده بود
عروسی می آوردند
تمام مردم
تمام
مردم شهر
به کومه یی رفتند
که هیچ چیز نبود
مگر صدای وداع
عروس آوردند
عروس های سترون
عروسهای غریق
و مادران بودند
که با زمین سترون وداع می کردند
و در تمامی شب
هزار کودک زیبا به خواب می دیدند
بهار آمده بود
بهارزایی آهو که خسته
می آمد
بهار زایی مرگ
و پشت بیشه ی خواب
نشست صیادی
کنار چشمه صدا آمد
و خون چشمه به مرداب ریخت
کوچه سنگی
میان باران ها
به شهر و جنگل و راه
درود مرگی گفتم
بهار آمده است
به شهر شهری کنار لاشه ی رود
و باز خواندم
پرنده می داند
که آهو از پس زایش همیشه تشنه ی آبست
و مثل مجنونی
میان واحه ی مرگ
صدای چشمه
صدای پرنده می شنود
پرنده ها خواندند
کنار چشمه ی خواب
همیشه آهویی ست
همیشه صیادی
همیشه مجنونی
که تشنه آمده است
برای جان دادن
درود مرگی گفت
بهار
به بال پروازی
که سخت و خونین بود

تو از تبار بهاری

 

تو عاشقانه ترین نام
و جاودانه ترین یادی
تو از تبار بهاری تو باز می گردی
تو آن یگانه ترین رازی ای یگانه ترین
تو جاودانه ترینی
برای آنکه نمی داند
برای آنکه نمی خواهد
برای آنکه نمی داند و نمی خواهد
تو بی نشانه ترین باش
ای یگانه ترین