با من طلوع کن

 

هنگام انتحار
هنگامه ی خزانست
هنگام انتحار گل سرخ
در کوچه های سنگی
هنگامه ی طلوع شب از شب
و رود را ببین که چه هرزابی ست
عشقی تمانده است و نمی
دانی دیگر
عشقی نمانده است
نامش فراموش است
از یادم
زیرا که من نه دیگر فرهادم
و او نه دیگر شیرین
بیگانه وار در شب شادیگسار ما
دیگر بهاری نیست
او را نشسته می بینم بر سریر سنگ
هنگام انتحار گل سرخ
ماننده ی چکاوک پیری
او را نشسته
خسته و بیزار می بینم
فرهاد وش منم که چنین عریان
در زیر تازیانه رها کرده تن
خم کرده پشت
با تیشه می کوبم
می کوبم
بر قلب بیستون
و خواب تازیانه ی الماس
از جان سرد سنگ
تهی می شود
بر قلب بیستون
بر بیستون سرد تهی می کوبم مشت
خم کرده پشت
می خوانم شیرین را شیرینم را
باری چگونه فرهاد
از یاد می تواند بردن
نام تمام شیرین را ؟
هنگامه ی طلوع شب از شب
خم کرده پشت عریان
فریاد فریادا
آشفته می شوم
فریاد بر می آورم از دهشت جدایی
ای شهر آشنایی آیا تمام یاران
رخت سفر بستند
و هیچ کس نمانده ست
بر سنگواره یی که نشان از شهری داشت ؟
هنگام انتحار گل سرخ
مانند سهره می رود و می سرایی از باغ
و نیلگونه خوابی
می روید
از قلب سهره وارت
ای نازنین بمان و بدان
کاین شب بلند
این جاودانه وار نمی ماند
و انتحار گل
و سوگوار خواندن خونین هر چکاوک
آغاز پایانی ست
این جاودانه واری را
آری
تنها اگر بمانی
تنها اگر بمانی با من
مانند سهره یی کهنمی داند
چه نیلگونه خوابی دارد
و آفتابی طالع
در خون خوابناکش فریاد می زند
من
سوگوارم ای یار
من آن چکاوکم که در آفاق سنگواره شهری
که زیسته ام
و خوانده ام
و خواسته ام تا در آن ویران
نامی نشانی حتی یادی را فریاد گر باشم
و سوگوار
آری
من سوگوار ای یار ؟
با من بمان
همیشه بمان با من
و بخوان با من
با من
اگر بمانی ای یار
گرم خیال تسلیم
تسلیم عشق بودن تسلیم عشق آری
اما نه با شکنجه تسلیم واماندن
من انتحار شوق گل سرخم
و در تو منتحر
وقتی که عشقی نیست
نامی نمی ماند
تاعاشقانه باز بنامی
گلهای سرخ را
وقتی که گلسنگی
بی ریشه می ماند
و
ابرهای سرد سترون
از آسمان شهر گذر می کنند
یادی نمی ماند
در این حصار سنگی
تو می روی
تو می روی و باز می گذاری
تنها مرا دراین شهر
مانند ابر سرد سترون
آهسته وار می گذری از فراز شهر
و از کنار من
مانند رود هر رهگذری از کنار دشت
در چشم
های خسته وش تو
شکی درخشانست
مانند تازیانه ی الماسی
که می درد
خارای مرده یی را
ای نازنین ! همیشه بمان با من
و در کنار من
و مرگ عاشقانه ی گل های سرخ را
گریان وسوگوار و پریشان خیال باش
من می خواهم
می خوانم
و با تمام تشویشی کز تمام
هستی من
با تشویش
از انتحار سرخگلی می گویم
می گریم در خویش
در شهر آشنایی
یاران خدا را یاران
هنگام انتحار گل سرخ
فریاد سهمگین چکاوک ها را بشنوید
که بر سریر سنگ
از خونبهای غنچه ی سرخی
فریاد بر می دارند
که در حصار کور فراموشی
تنها ماند
یاران خدا را لحظه یی درنگی
ای نازنین چگونه رهامی کنی مرا
تاریکوار و عریان ؟
شک تو
الماس ست بی شک
الماسی
که می درد و می شکافد
و می کشد
و هیچ دیگر هیچ
شک تو شک ست
بر یقینی
که منم
که من باید باشم
با هم
برهنه تن
و برهنه جان تر
دو آینه ی برابر هم روشن
نه مرده و مکدر
در گردباد طاغی چشمانت
می بینم
فریاد ارغنون را
وقت طلوع خون
در باغ ارغوان
هنگام انتحار گل سرخ
و انفجار شوق
سر می گذارم آرام بر سینه ات
خاموش و خسته می گریم از
شوق
وقتی صدای گرم مسلسل
تحریر عاشقانه ی شوق ست
در این زمان زمانه ی تاریکوار بودن
و عطر انتحار تو را می رهاند از خویش
زیرا که انتحار نه تسلیم
هنگامه ی شکفتن
هنگامه ی بهار
و انفجار شوق هزاران نه
یک چکاوک
از دوردست جنگل شهری که مرده است
یا مرده وار می نماید از دور
تنها اگر بمانی با من
آری بیا ای دوست
و از تمام این شب یلدایی
با من طلوع کن
ای بی تو من وزیده خزانی به خون برگ
ای بی من همیشه ی یلدایی
با من
طلوع کن
آنجا
با من تویی
چکاوک بیداری
بی هیچ سوگواری
که عطر انتحار تو را می رهاند از خویش
هنگامه شکفتن
هنگامه ی بهار

شالیزار

 

آن دستهای سبز فراوان نشانده اند
بر بیکرانگی
از بوته های سبز بهاری عظیم را
زمین زیر پای من
از این کرانه سبز
تا آن کرانه سبز

و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست

 

چه روز سرد مه آلودی
چه انتظاری
آیا تو باز خواهی گشت ؟
تو را صدا کردند
تو را که خواب و رها بودی
و گیسوان تو با
رودهای جاری بود
تو را به شط کهن خواندند
تو را به نام صدا کردند
از عمق آب
و باغ کوچک گورستان را در باد
به سوی شهر گشودند
تمام بودن رازی شد
و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست

من از پریشانی ها سخن نمی گویم

 

من از
پریشانی ها
سخن نمیگویم
بزرگ بودن رود از پرنده یی ست که با نای سبز خونین می خواند
بزرگ بودن رود از نبودنست
به دریا نشستن است
و رازی نگفتن است
نه گفتن
من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم ؟

شک های شبانه

 

شکهای شبانه ای یگانه ترین
زیباترین شکهاست
شکهای شبانه خانه را خواهد آشفت
شکهای شبانه ای یگانه ترین
ما را به تمام رودها خواهد پیوست
من مست و پریده
رنگ از دریا می آیم
تا در تو نبینم آن پریشانی ها را
ای شط برهنه ای به سینه ی من
گیسوی تورودی از ستیغ بهار
بر صخره ی خرد پر هیاهویی
گیسوی تو باد را پریشان خواهد کرد
شکهای شبانه روز را خواهد آشفت
کاکایی مرده ای پریشان گیسو
شکی ست
افروخته در
مسیر طوفانی
ای عریان ای نهال نیرومند
ای خون پرنده های دریایی
بر سینه ی من تمام گیسوی تو
بارانیست بر بهار عریانی
شکهای شبانه در زمانه ی شک
زیباترین شکهاست

گل باغ آشنایی

 

گل من پرنده یی باش و به
باغ باد بگذر
مه من شکوفه یی باش و به دشت آب بنشین
گل باغ آشنایی گل من کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد ؟
نه کبوتری
که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست باد مستی گل آتشین جامی
نه بنفشه یی
نه جویی
نه نسیم گفت و گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغ های روشن
گل من میان گلهای کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی؟
گل من
تو راز ما را به کدام دیو
گفتی ؟
که بریده ریشه ی مهر شکسته شیشه ی دل
منم این گیاه تنها به گلی امید بسته
همه شاخه ها شکسته
به امید ها نشستیم و به یادها شکفتیم
در آن سیاه منزل
به هزار وعده ماندیم
به یک فریب خفتیم

نامه

 

من از آسمان سخت نومیدم
ای دوست
نومید نومید
میدانی ؟
اینجا نباریده دیریست باران
نتابیده خورشید
نروییده دیگر نهالی
زمین پوک و خالیست
نه از بوته ی خشک خاری
پناهی
نه بر کشتزاری گواه از شیاری
من از آسمان سخت نومیدم
آری
بر این دشت خاموش
در یاد داری ؟
چه گلهای نازان پاکی
چه آزاد سروی
چه تاکی
چه بادی که سرمست
چه بیدی که بی تاب
چه آهوی مستی که در بیشه ی خواب
چه خوابی
بر این دشت خاموش در یاد دارم
که مرغان سرود سفر ساز کردند
هوا سخت تاریک و نامهربان شد
تو گفتی که فریادی از دشت بر آسمان شد
پس آنگاه در یاد دارم
خزان شد
چه گل ها که بر خاک عریان فرو ریخت
چه گلها که غمناک
بر خاک
نه از
سرو دیگر نشان ماند
نز تاک دیگر
نه از آسمان شکوهنده ی پاک
دیگر من از آسمان سخت نومید
نومید نومیدم
ای دوست

من بیم داشتم

 

مثل پرنده یی که در شور مردنست
مثل شکوفه یی که در شور ریختن
مثل همین پرنده ی خاموش کاغذی
انجا نشسته بود
نگاهش پرنده وار
و پشت او به باران
باران پشت پنجره بارید و ایستاد
من بیم داشتم که بگویم
شکوفه ها از کاغذند
من بیم داشتم که بگویم
پرنده را
نه سال پیشتر
توی بساط دستفروشی خریده ام
و چشم های او را
از شیشه های سبز تهی کرده ام
من بیم داشتم که بگویم
اتاق من
خاموش و
کاغذیست
باران پشت پنجره باران نیست
باران پشت پنجره بارید
ایستاد
مثل همین شکوفه ی خاموش
مثل همین پرنده ی خاموش
آنجا نشسته بود
و پشت او به پنجره ی سبز
من بیم داشتم که شبی
موریانه ها
بیداد کرده باشند

آیینه ها تهی است

 

عروسک ها را در شب
تاراج کرده اند
در شهر چهره یی نیست
در شهر دکه ها باز
باز و خالی و تارکیست
سوداگران سودایی از باد
از باران
وز سیل خیل بیکاران شکوه می کنند
سوداگران سودایی خسته
می گویند : باران ؟
چه بارانی بیمانند ؟
می دانید ؟
باران سختی آمد
و خریداران
ناباورانه از همه ی شهر
دیدار می کنند
در پشت ویترین ها
کنسرو چیده اند و گل کاغذی
و
از زلال آبی کاشی ها
تصویر ماهیان قزل آلا را پاک کرده اند
در شهر تاک ها را در خاک کرده اند
سوداگران سودایی در شهر خم های خالی را
بر سنگفرشهای خیابان ها
پرتاب کرده اند
در شهر چهر ه ها را در خواب کرده اند

چنین یگانه که خواهد زیست

 

چنین یگانه که
خواهد زیست ؟
چنین یگانه که باید بود
چنین یگانه که من بودم
ای مهربان
که خواهد زیست ؟
چنین یگانه و ناخرسند
و این
چنین خشنود
به شادمانی دوست
اینچنین مهربان که منم
که می تواند زیست؟

من چگونه ستایش کنم

 

من چگونه ستایش کنم
آن چشمه را که نیست ؟
من چگونه نوازش کنم این تشنه را که هست ؟
من چگونه بگویم که این خزان زیباترین بهار ؟
من چگونه بخوانم سرود فتح
من چگونه بخواهم که مهر باشد ای مرگ مهربان
زیباترین بهار در این شهر
زیباترین خزانست
من چگونه بر این سنگفرش سخت
با چه گونه گیاهی نظر کنم
با چگونه رفیقی سفر کنم
من چگونه ستایش کنم این زنده را که مرد ؟
من چگونه نوازش کنم آن مرده را که زیست ؟
پرنده ها به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها به تماشای آبهای سپید
زمین عریان مانده ست و باغهای گمان
و یاد مهر تو ای مهربانتر از خورشید

بی تو خاکسترم

 

بی تو خاکسترم
بی تو ای دوست
بی تو تنها و خاموش
مهری افسرده را بسترم
بی تو در آسمان اخترانند
دیدگان شررخیز دیوان
بی تو
نیلوفران آذرانند
بی تو خاکسترم
بی تو ای دوست
بی تو این چشمه سار شب آرام
چشم گریزنده ی آهوانست
بی تو این دشت سرشار
دوزخ جاودانست
بی تو مهتاب تنهای دشتم
بی تو خورشید سرد غروبم
بی تو نام و بی سرگذشتم
بی تو خاکسترم
بی تو ای
دوست
بی تو این خانه تاریک و تنهاست
بی تو ای دوست
خفته بر لب سخنهاست
بی تو خاکسترم
بی تو
ای دوست

نیلوفر

 

گل انگیز شب بین و شبزاد گل
درون سایه پرورد و آذر برون
نتابیده تابیده اش خشم مهر
به گیسوی بیتاب شب بازگون
برانگیخته برقش از چشم سرخ
شهابست و
تاراب و نازنده باد
فروبیخته عطر و سایه بهم
فسون دد و جادوی شبنهاد
ره آورد سحرست و مهر آفرین
گل باد ریزنده بر رودها
پری وار رودست و پیچنده ابر
به بازوی یا زنده ی عود ها

غبار

 

با غباری که از گذار تو ریخت
روی گلبوته های همهمه گرد
نثل دریای موج زن بشکست
بوسه با صخره های نیلوفر
در پس جاده های خم در خم
نقشی ارمانده ور
نمانده به جای
دیرگاهیست بسته راه نظر
این غبار عبوس رهفرسای
موج خاکستریم به دیده نشاند
این بلند خموش میانیی
وان غبارم که ریخت بر رخ زرد
همچنان گرم دیده فرسایی

سخت سر

 

بر این سبز خاموش افسانه وش
بر این نیل پیچان فریادگر
سرشک ار فشانم روا باد و باد
به یاد من افسانه ی سخت سر
گل افشانده گویی به دامان رود
جهان آفرین با نخستین بهار
و با ز آسمان آوریده فراز
بهشتی به آغوش دریا کنار

بهار از باغ ما رفتست

 

بهار از باغ ما رفتست ما افسانه می گوییم
پرستوها ندانستند و بر قندیل یخ مردند
بهار از باغ ما رفتست می خواندند پیچک ها
شما بیهوده می گویید و ما
بیهوده می روییم
بهار اینجاست ما فریاد می کردیم
بر شاخ صنوبرها
هنوز از برگهای برگ
دریایی است
می خواندند پیچک ها : چه می گویید؟
چه دریایی
شما دیگر نمی خوانید
ما دیگر نمی روییم
بهار بودی ای باد ترا با جان ما پیوند
بهار از باغ ما رفتست
ما افسانه می گوییم

گل های یاد

 

چشمهای تو گلهای یادند
در زمستان خاموش بیداد
وه چه تاریک و افسانه زادند
خون نیلوفران بهارند
با رگ شاخساران بی برگ
چشمه سارند و آیینه
وارند
آن شکوه گریزان اندوه
ای دو چشم هراسان شمایید
در زمستان خاموش بیداد
یاد را برترین پادشایید

تنها انسان نیست

 

تنها انسان گریان نیست
من دیده ام پرندگان را
من برگ و باد و باران را
گریان دیده ام
تنها انسان گریان نیست
تنها انسان نیست که می سراید
من سرودها از سنگ
نغمه ها از گیاهان شنیده ام
من خود شنیده ام سرودی از باد و برگ
تنها انسان سرود خوان نیست
تنها انسان نیست که دوست می دارد
دریا و بادبان
خورشید و کشتزاران یکسر
عاشقانند
تنها انسان تنهایی بزرگست
انسان مرگ رای
اندیشه های مرگش ویرانگر

من گیاهی ریشه در خویشم

 

من گیاهی ریشه در خویشم
من سکون آبشاران بلورین زمستانم
من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم
من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم
مهر دوزختاب
افسونسوز شبکوشم
مرغ زرین بال دریا راز مهتابم
چشمه سار نیلی خوابم
چنگ خشم آهنگ پاییزم
بانگ پنهان خیز توفانم
بام بیدار گل انگیزم
سایه سروم که می بالد
نای چوپانم که می نالد
آهوی دشتم که می پوید
من گیاهی ریشه در خویشم که در
خورشید می روید

تو آینه سپید بخت منی

 

قلب تو پناه
مهر پاک منست
وین سینه پناه مهربانی تو
ای شاخه ی سبز مهر خسته مباد
گلهای سپید شدمانی تو
از بوی بنفشگان گیسوی تو
پرواز
پرستوان سرکش یاد
پروای شکیب آهوان گریز
سرشاری تاک و میگساری باد
تو آینه ی سپید بخت منی
مهر تو گواه بختیاری من
ای بی تو یگانه غمگساری من
با یاد منی و یادگار منی
افسانه مهری ای به یاد تو یاد
ای سینه پناه جاودان تو باد

قیصر ، شاعر جنگ یا صلح ؟

 
قیصر امین پور

صلح و جنگ در اشعار قیصر از این‌رو قابل بررسی است که او نسبت به این مضامین بی‌تفاوت نبوده بلکه زاویه نگاه خاصی داشته است. در هنگامه‌ای که ایران درگیر جنگ، این بلای دست‌ساز بشر شده بود، قیصر که شاعر زمانه خود بود، نسبت به آن وقایع بی‌تفاوت نبود اما شعر او تقدیس جنگ هم نبود، به سفارش، نمی‌سرایید و به چهره کریه جنگ، لباس زیبا و منزه و مقدس نمی‌پوشانید؛ از این‌رو به جان می‌نشست. ابتدا نگاهی به اشعار او که با جنگ نسبت دارند انداخته و سپس اشعار مربوط به صلح او را مرور می‌کنیم.

آن دسته از اشعار قیصر که مرتبط با جنگ است در مجموعه «تنفس صبح» که در دهه اول انقلاب سروده شده منتشر شده است. نکته قابل توجه در آن اشعار این است که با آنکه در بحبوحه سروده شده‌اند جنبه توصیفی و روایتگرانه دارند نه جنگ‌طلبانه. «راه ناتمام»، «این سبز سرخ کیست؟» روایت کسانی است که با سر به وادی خون رفتند و بانگ سوگواری مادران و ایستادگی‌شان. تنها دو سروده قیصر است که در نام آنها واژه جنگ نیز به کار رفته است: «شعری برای جنگ» و «قصه جنگ» که یک دوبیتی است.

موسیقی شهر بانگ «رودا رود» است
خنیاگری آتش و رقص دود است
بر خاک خرابه‌ها بخوان قصه جنگ
از چشم عروسکی که خون‌آلود است

او در این دوبیتی به خوبی شهر جنگ‌زده را به تصویر کشیده است. در «شعری برای جنگ» اما او از مشی روایتگری صرف، اندکی فاصله گرفته است گرچه این شعر، بهترین روایت اوست از شهر جنگ‌زده دزفول که زادگاه خود او نیز بود اما در آغاز و پایان شعر، در برابر این همه هجمه دشمن سلاح قلم را ناکافی می‌داند:

می‌خواستم شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی‌شود
دیگر قلم، زبان دلم نیست
گفتم
باید زمین گذاشت قلم‌ها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
ـ با واژه فشنگ ـ
می‌خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم ـ دزفول ـ
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا می‌کاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانه‌های شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانه‌های خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خون‌آلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
ـ هر چند ناتمام ـ

اینجا شاعر برداشتن سلاح تیزتر را تجویز می‌کند و می‌گوید دیگر باید برای این جنگ از لوله تفنگ و با واژه فشنگ بخواند. پیش از داوری در مورد اینکه این اراده شاعر جنگ‌جویانه است یا خیر؟ باید دید او شاهد چه وقایعی بوده که دیگر «سلاح سرد سخن» را کارساز نمی‌داند. شاعر در ادامه شعر پلیدی‌ها و خشونت جنگ را چنان به تصویر کشیده است که وجدان هر فرد آگاه را می آزارد و او پس از دیدن این خشونت‌هاست که «شعر خشم» می‌گوید. در واقع، شاعر به عزم دفاع از همنوع، هموطن و همشهری‌اش به‌پا می‌خیزد و این حس دفاع که او را به حمایت فراخوانده است ارزشمند است و جنگ‌طلبانه نیست. از این‌روست که در پایان شعر هم می‌گوید:

... آیا رواست مرده بمانی
در بند آنکه زنده بمانی؟
نه!

او نظاره کردن فجایع و بی‌تفاوت ماندن را عین مردن می‌داند. دفاع با جنگ‌طلبی متفاوت است حتی اصول حقوق بین‌الملل کنونی نیز دفاع مشروع را به رسمیت شناخته‌اند.

قیصر امین‌پور که پنجاه بهار را در عمر خود دید، در ماه‌های پایانی حیاتش سه «شعر نو»ی کوتاه به نام «طرحی برای صلح» سرود که در کتاب «دستور زبان عشق» به چاپ رسید. روح اصیل شاعری با صلح سر سازگاری دارد نه جنگاوری. اما اینکه قیصر نام سه سروده کوتاه خود را با واژه «صلح» مزین کرده است واجد اهمیت است. او در «طرحی برای صلح 1»، آرامش خانه و بازگشت پدر را نشانه‌های پایان گرفتن یک مخاصمه و جنگ در نظر گرفته است. «طرحی برای صلح 2»، یک پرسش است که یافتن پاسخ‌های آن، شناخت ریشه‌های خصومت است.

شهیدی که بر خاک می‌خفت
چنین در دلش گفت:
اگر فتح این است
که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمن هست؟

«طرحی برای صلح 3»، اما با همه موجزی، مفهوم وسیعی را در خود جای داده است:

شهیدی که بر خاک می‌خفت
سرانگشت در خون می‌زد و می‌نوشت
دو سه حرف بر سنگ:
به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
که بر جنگ!

شاعر در همان «دو سه حرف؟»، دقیقاً مفهوم «صلح‌سازی» را که مبحثی نسبتاً جدید است تبیین می‌کند. صلح‌سازی یا صلح مثبت، همان پیروزی بر جنگ است. یعنی زمانی که با رشد فرهنگ مدارا و تحمل یکدگر و از میان رفتن زمینه‌های خشونت، صلح پایدار پدید آید و دیگر جنگی شکل نگیرد. این یعنی پیروزی بر جنگ، حال آنکه با چیرگی و پیروزی در جنگ یا آتش‌بس، صلحی که حاصل می‌شود الزاماً پایدار نیست. شاعر پیروزی را زمانی می‌داند که فرهنگ صلح نهادینه شود، هرچند برای نمایاندن این صلح پایدار، از واژه «جنگ» یاری گرفته باشد.

شاعر گرچه در نیمه دوم دهه 80 «طرحی برای صلح» را سروده است اما در نیمه دهه 60 نیز همچنان رؤیای آزادی و آزادگی و مدارا و صلح را در ذهن می‌پروراند و روز تحقق آن را انتظار می‌کشید. این رؤیای او را در شعر «روز ناگزیر» می‌توان جست.

... آن روز ناگزیر که می‌آید
روزی که روی درها
با خط ساده‌ای بنویسند:
تنها ورود گردن کج، ممنوع!
و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشوند
و آن روز
بی‌چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران ناچار نیستند
در حجره‌های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی‌کنند
و خواب در دهان مسلسل‌ها
خمیازه می‌کشد
و کفش‌های کهنه سربازی
در کنج موزه‌های قدیمی
با تار عنکبوت گره می‌خورند
روزی که سبز، زرد نباشد
گل‌ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
آیینه حق نداشته باشد با چشم‌ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی‌پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می‌‌کشند
که می‌توان به سادگی از روی آن پرید
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

به نظر می‌رسد، شاعر دردمند، قیصر امین‌پور که درد، نام دیگرش بود و الفبای درد از لبش می‌تراوید، درد و دغدغه صلح را نیز داشته است.

منبع : سایت تبیان

برای مشاهده اشعار قیصر امین پور کلیک کنید

روزنامه ها و تقویم تاریخ 5/1/1391

روزنامه

برای مشاهده روزنامه ها و تقویم تاریخ ۵/۱/۱۳۹۰ کلیک کنید

روزنامه ها و تقویم تاریخ 5/1/1391

 


مشاهده روزنامه

تقویم تاریخ
تولد خواجه‌ امير خسرو دهلوي‌ شاعر پارسي گو
ورود 700 مهاجر ايراني از شوروي‌ به‌ ايران‌
آغاز تخليه‌ ايران‌ از قواي‌ روس‌
آغاز اعتصاب‌ کارگران‌ نفت‌ خوزستان‌
درگذشت‌ مايرون‌ اسميت‌ اسلام‌ شناس‌ برجسته‌ آمريکايي
خروج‌ رسمي ايران‌ از پيمان‌ سنتو
تولد " ژان‌ اپستاين "، فيلمساز و تئوريسين‌ فرانسوي‌( 1897 - 1953 )
درگذشت‌ ژول‌ ورن‌ نويسنده‌ بزرگ‌ فرانسوي‌ 
تولد " ديويدلين‌ "، فيلمساز انگليسي( 1908 - 1991 )
ايجاد اتحاد کمونيست‌ ها با عنوان‌ " اسپارتاکوس‌"
کودتا در بنگلادش‌ و اجراي‌ قانون‌ اساسي
اننشار نشريه‌ يادگار انقلاب‌ به‌ همت‌ " معتمد الاسلام‌ رشتي "
ترور " سيد خليل‌ خلخالي " ملقب‌ به‌ " رکن‌ الاسلام‌ " مدير نشريه‌ کوکب‌ ايران‌

اشعار امیرخسرو دهلوی

به مناسبت تولد امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی

اشعار لیلی و مجنون

اشعار خسرو و شیرین

پنج شعر برای کودکان

روی انگشت بهار

روی انگشت بهار شاپرک می خندد
بال هایش را، باز می کند، می بندد

شاپرک می داند که بهار آمده است
بر سر کوه، نسیم باز چادر زده است

از هوا انگاری بوی گل می بارد
شاپرک در چشمش آسمانی دارد

چشمه می جوشد باز مثل آواز بهار
شاپرک می داند هست آغاز بهار

شاپرک بالش را لحظه ای می بندد
عکس او در چشمه مثل گل می خندد


عطر یاد پیغمبر

یک روز که پیغمبر از گرمی تابستان
همراه علی می رفت در سایه نخلستان

دیدند که زنبوری از لانه ی خود زد پر
آهسته فرود آمد بر دامن پیغمبر

بوسید عبایش را دور قدمش پر زد
بر خاک کف پایش ضد بوسه دیگر زد

پیغمبر از او پرسید آهسته بگو جانم
طعم عسلت از چیست هر چند که می دانم

زنبور جوابش داد چون نام تو می بویم
گل می کند از نامت صد غنچه ی کندویم

تا یاد تو را هر شب چون گل به بغل دارم
هر صبح که برخیزم در سینه عسل دارم

از قند و شکر بهتر خوشتر ز نبات است این
طعم عسل از من نیست طعم صلوات است این


شعر روزهای هفته

هفت تا پرنده با هم تو لونه ای نشستند
مثل روزهای هفته هر یک به رنگی هستند

شنبه به رنگ پائیز همیشه زرد رنگه
یکشنبه رنگ سبزه مثل چمن قشنگه

دوشنبه نارنجیه رنگ قشنگ خورشید
سه شنبه ها بنفشه گل بنفشه خندید

چهارشنبه آبی رنگه به رنگ آب دریا
پنج شنبه رنگ نیلی چون آسمان شبها

جمعه به رنگ قرمز رنگ گلای زیبا
شادی کننید بخندید بازی کنید بچه ها


بوق بوق برید کنار

بوق بوق برید کنار
برید کنار دیوار

دارم میام با ماشین
برید کنار، له نشین

با یک ماشین گنده
با فرمون و با دنده

قائون قائون می رونم
فرمونو می چرخونم

این کاسه جای گازه
داده مامان اجازه

این ماشینه نه بالش
مامان نداره کارش

میرم به سوی بازار
یالا بشید زود سوار

وقتی شدید پیاده
باید بدید کرایه


آپارتمان کلاغ ها

کنار یک خیابان درست پای کوهی
درخت قد بلندی است درخت باشکوهی

به روی آن درخت چه قدر آشیانه
به هر طرف کلاغی نشسته توی لانه

درخت سبز زیبا سرش بر آسمان است
نگو درخت زیبا بگو آپارتمان است!

عجب آپارتمانی بدون یک آسانسور
نمی زنند آن جا کلاغ ها به هم غر

کلاغ ها همیشه صبور و نازنین اند
ببین کلاغ ها هم آپارتمان نشین اند

دو شعر بهاری از محمـد روحانی ( نجوا کاشانی)

بهار

دهید مژده که آمد بهار و گل خندید
شکفت جام گل از شهد و شعر و نقل و نبید

ز خواب سرد زمستان بـنفشه سر برداشت
تـرانه از لب ِخندان ِ آفـتـاب شنـیـد

تنور لاله برافروخت دل به دامن ِکوه
به روی دشت،شقایق،حریر سرخ کشید

در آستانِ بـهاران ،صنـوبـر ِ پـایـیـز
لباس کهنه رها کرد و رخت نو پوشیـد

قبای غنچه درید از عبور نرم ِ نسیم
تب ِ خـجالت ِشبنـم بـه روی لاله دوید

قدم به چشم شقایق نهاد شبنم و گفت
ازین دریچـه ، شکوه ِ بهـار بـایـد دیـد

دل از شرارت اندوه و غصه بیرون کن
که نوبت ِطرب و شادی و نشاط رسیـد

مبارک است به همسایگان آینه پوش
طلوع ِطلعت ِنوروز و گل فشانی ِ عیـد

 

راز دل

ای تازه تر از گل بهار ی
ای پنجره ی دل قناری

ای از تو تنور عشق سوزان
وی از تو چراغ دل فروزان

با دست تو لاله می زند جام
لبخند شقایق از تو پیغام

گل گوشه ای از گل جمالت
آیینه کمالی از کمالت

هم محرم راز آبشاری
هم رمز طراوت بهاری

هر ذره تو را سپاس دارد
تا هستی خویش ، پاس دارد

ای در ازل و ابد هویدا
اسرار حیات در تو پیدا

پیدای همیشه بی نشانی
پنهان هماره جاودانی

هر جا چمنی زند جوانه
دارد زتو بی نشان نشانه

بر عشق تو جان و دل گواهند
هر چند که هر دو رو سیاهند

من مست گلم اگرچه خوارم
چشم کرم از در تو دارم

بر بنده عنایت خدا کن
معشوق صفت مرا صدا کن

تا در صف عاشقان بمانم
پیوسته سرود جان بخوانم

هر چند در اوج اعتلایی
با راز دل من آشنایی

عفو تو کران نمی شناسد
پنهان و عیان نمی شناسد

سه شعر از سه شاعر معاصر

عید آمد "مهدی‌ اخوان‌ ثالث‌ (م‌. امید)"

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
گردی‌ نستردیم‌ و غباری‌ نفشاندیم‌

دیدیم‌ که‌ در کسوت‌ بخت‌ آمده‌ نوروز
از بیدلی‌ او را ز در خانه‌ براندیم‌

هر جا گذری‌ غلغله شادی‌ و شورست‌
ما آتش‌ اندوه‌ به‌ آبی‌ ننشاندیم‌

آفاق‌ پر از پیک‌ و پیام‌ست‌، ولی‌ ما
پیکی‌ ندواندیم‌ و پیامی‌ نرساندیم‌

احباب‌ کهن‌ را نه‌ یکی‌ نامه‌ بدادیم‌
و اصحاب‌ جوان‌ را نه‌ یکی‌ بوسه‌ ستاندیم‌

من‌ دانم‌ و غمگین‌ دلت‌، ای‌ خسته‌ کبوتر
سالی‌ سپری‌ گشت‌ و ترا ما نپراندیم‌

صد قافله‌ رفتند و به‌ مقصود رسیدند
ما این‌ خرک‌ لنگ‌ ز جوئی‌ نجهاندیم‌

ماننده افسونزدگان‌ ره‌ به‌ حقیقت‌
بستیم‌، و جز افسانه بیهوده‌ نخواندیم‌

از نه‌ خم‌ گردون‌ بگذشتند حریفان‌
مسکین‌ من‌ و دل‌ در خم‌ این‌ زاویه‌ ماندیم‌

طوفان‌ بتکاند مگر «امید» که‌ صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم‌

 

بر آستانِ بهاران‌ "نادر نادرپور"

من‌ آن‌ درختِ زمستانی‌، بر آستانِ بهارانم‌
که‌ جُز به‌ طعنه‌ نمی‌خندد، شکوفه‌ بر تنِ عُریانم‌

ز نوشخندِ سحرگاهان‌، خبر چگونه‌ توانم‌ داشت‌
منی‌ که‌ در شبِ بی‌پایان‌، گواهِ گریه بارانم‌

شکوِ سبز بهاران‌ را، برین‌ کرانه‌ نخواهم‌ دید
که‌ رنگِ زردِ خزان‌ دارد، همیشه‌ خاطرِ ویرانم‌

چنان‌ ز خشمِ خداوندی‌، سرایِ کودکی‌ام‌ لرزید
که‌ خاکِ خفته‌ مبدّل‌ شد، به‌ گاهواره جُنبانم‌

درین‌ دیارِ غریب‌ ای‌ دل‌، نشانِ رَه‌ ز چه‌ کس‌ پرسم‌؟
که‌ همچون‌ برگِ زمین‌ خورده‌، اسیرِ پنجه طوفانم‌

میانِ نیک‌ و بدِ ایّام‌، تفاوتی‌ نتوانم‌ یافت‌
که‌ روزِ من‌ به‌ شبم‌ ماند، بهارِ من‌ به‌ زمستانم‌

نه‌ آرزویِ سفر دارد، نه‌ اشتیاقِ خطر کردن‌
دلی‌ که‌ می‌تپد از وحشت‌، در اندرونِ پریشانم‌

غلامِ همّت‌ خورشیدم‌، که‌ چون‌ دریچه‌ فرو بندد
نه‌ از هراسِ من‌ اندیشد، نه‌ از سیاهیِ زندانم‌

کجاست‌ بادِ سحرگاهان‌، که‌ در صفایِ پس‌ از باران‌
کُند به‌ یادِ تو، ای‌ ایران‌! به‌ بویِ خاکِ تو مهمانم‌.

 

ای‌ عیدِ کهنسال‌… "محمد قهرمان‌"

یک‌ سال‌ اگر حسرتِ نوروز کشیدیم‌
چنگی‌ به‌ دل‌ ما نَزَد این‌ عید که‌ دیدیم‌

دیدیم‌ بسی‌ خنده بی‌رنگ‌ به‌ لبها
یک‌ خنده برخاسته‌ از دل‌ نشنیدیم‌

ما گوشه‌نشینان‌ که‌ رهِ کوچه‌ ندانیم‌
چون‌ باد ازین‌ خانه‌ بدان‌ خانه‌ دویدیم‌

یک‌ بوسه‌ نچیدیم‌ ز رخسارِ نکویان‌
وز غبن‌، چه‌ بسیار لب‌ خویش‌ گزیدیم‌

آتش‌ ز دل‌ خاک‌ دماندند جوانان‌
از آتشِ افروخته‌، چون‌ دود رمیدیم‌

سُرخیت‌ ز من‌، زردیِ من‌ از تو نگفتم‌
مانندِ شرر از سرِ آتش‌ نپریدیم‌

چون‌ ماهیِ زندانیِ در تُنگِ بلورین‌
رفتیم‌ ز هر سوی‌ و به‌ دیوار رسیدیم‌

دلمرده‌ کجا و سرِ سَیر و هوسِ گشت‌؟
گامی‌ دو سه‌ در خانه خود هم‌ نچمیدیم‌

با اینهمه‌، پیوند گسستیم‌ اگر از جان
‌ای‌ عید کهنسال‌، دل‌ از تو نبریدیم‌

برای مشاهده اشعار مهدی اخوان ثالث کلیک کنید

برای مشاهده اشعار نادر نادرپور کلیک کنید

برای مشاهده اشعار محمد قهرمان کلیک کنید

شعری از رحیم فردین به مناسبت نوروز با صدای خود شاعر

 

 

دانلود فایل صوتی شعر ( 724 کیلوبایت )

 

گفت بلبل به گلش که زندگانی خوشمان
غنچه‌ها گشت نمایان و جوانی خوشمان

چو بهار است و فلک، تختگذارِ من و تو
آشکارا عطش مهرستانی خوشمان

بوی لبخند تو را نسیم آوای چو من
عطر امیّد وزان، مژده‌‌رسانی خوشمان

جشن نوروز همان دعوت رحمان که بیا
بر سر خوان خدا، خوشگذرانی خوشمان

صبحگاهان به دَمی گرم، ز دلباختگی
در سلامی شکرین، بوسه پرانی خوشمان

باغبان داد چنان طرح تناسب به چمن
که دراین اجر و بلا، رابطه دانی خوشمان

مگر آن نیست که دل می تپد از رضای دوست
پس مُریدانه همی جبر خزانی خوشمان

نیل مقصود همی می‌رسد ای طالب کام
واقف از کعبه حق، نَهج و نشانی خوشمان

آید از رَشحه «فردین» به مشام ملکوت
طعم شکری که مددهای کیانی خوشمان

اشعار صوتی نوروزی

نوروز ۱۳۹۱ مبارک

اشعار صوتی نوروزی

در این پست برای شما عزیزان اشعار صوتی نوروزی رو بصورت صوتی قرار داده ایم تا هم بتوانید بصورت آنلاین گوش دهید و هم دانلود کنید. اشعار از شهریار ، حافظ و امام خمینی (ره) می باشد.

 

حافظ

 

دانلود فایل صوتی شعر ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی ( ۲۲۳ کیلوبایت ) ( مدت زمان ۱:۴۶ )

 

دانلود فایل صوتی شعر عید است و آخر گل و یاران در انتظار ( 234 کیلوبایت ) ( مدت زمان ۱:۵۲ )

 

دانلود فایل صوتی شعر رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ( 240 کیلوبایت ) ( مدت زمان ۱:۵۴ )

 

دانلود فایل صوتی شعر جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید ( 212 کیلوبایت ) ( مدت زمان ۱:۴۱ )

 

دانلود فایل صوتی شعر خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ( ۲۲۰ کیلوبایت ) ( مدت زمان ۱:۴۵ )

 

دانلود فایل صوتی شعر روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست ( 184 کیلوبایت ) ( مدت زمان ۱:۲۷ )

 

شهریار

 

 دانلود فایل صوتی شعر شب عید ( ۸۳۲ کیلوبایت ) ( مدت زمان ۳:۳۲ )

 

 دانلود فایل صوتی شعر آمد بهار ( 742 کیلوبایت ) ( مدت زمان ۳:۰۹ )

 

 دانلود فایل صوتی شعر گل و سبزه و صحرا ( 485 کیلوبایت ) ( مدت زمان ۲:۰۳ )

 

 دانلود فایل صوتی شعر عمر بگذشت ( 715 کیلوبایت ) ( مدت زمان ۳:۰۲ )

 

امام خمینی (ره)

 

 دانلود فایل صوتی شعر باد نوروز ( 1.01 مگابایت ) ( مدت زمان ۲:۱۲ )

 

 دانلود فایل صوتی شعر قبله عاشق ( 502 کیلوبایت ) ( مدت زمان ۱:۰۴ )

 

 دانلود فایل صوتی شعر باغبان عشق ( 535 کیلوبایت ) ( مدت زمان 1:08 )

 

 دانلود فایل صوتی شعر نسیم قدس ( 502 کیلوبایت ) ( مدت زمان 1:04 )

شعر طنز - گرانی شادی عیدم گرفته

همه تقصیر این نوروز و عید است

کـه لـرزان پـیـکـرم مـانند بـیـد است

پـرسـتــو جــان نــگـو آمــد بـهـاران

برای من غم انگـیـز ایـن نویـد است

از آن رو در هــراسـم بـنـده از عـیـد

که اسـکن تـوی جـیـبـم نـاپـدیـد است

بـگـو بـاشـد بـلا ایـن عــیـد نــوروز

نگـو جشن و نگو عید سـعـیـد اسـت

عیـال و مهوش و شیرین بـه یک سو

ز یک سو نازنین یک سو وحید است

دم عـیـدی بــه مــن هـر یـک بـگویـد

بـیـا بـابـا کـنـون وقـت خــریــد اسـت

یـکـی خـواهـد ز مـن کـفـش و لـباسی

یکـی در فـکـر مـدهای جــدیـد اســت

ولــی بــا ایـــن گـــرانـــی و تــــورم

خـرید از بهر اینجــانـب بـعـیـد اسـت

خـوشـا آن کـس کـه دارد پـول کـافی

بـه نـزد اهـل بـیـتـش رو سفید اسـت

گــرانــی شــادی عــیــدم گــرفـــتــه

دلم بـیـزار از ایـن غـول پـلـیـد اسـت

«غمین»گوید گران بفروش بـی شک

بسـا ظالم تـر از شمر و یـزیـد اسـت

علی اصغر کمالدار